٢۴/١/٨٩
می گن قراره زلزله بیاد .احمدی نژاد گفته. دیشب بابایی می گفت تو محوطه ی خوابگاه چادر زده ن؟!
دوست ندارم بمیرم هنوز کار دارم...البته کار که نه، هنو زندگی دارم.
شنبه با صغری رفتیم مطب استاد اخگری.از شماره ی دو تا چشمم 25/ کم کرد. مطب کوچولویی داشت. و آقای رمضان پور منشی بود دقیقا مثل دانشکده با این تفاوت که دیگه دانشجویی نبود که باهاش سر و کله بزنه.کلی بهم تخفیف داد.54 هزار تومن رو 34 هزار حساب کرد. مرسی!
نوشین میخواد با جواد ازدواج کنه...ما بچه ها وقتی بزرگ میشیم چقدر عجیب میشیم.کوچه ی تنگ خاله هما اینا،تابستون،بچگی، وسطی، مجید، احسان، نوشین، مهرنوش،من و جواد که چه بی رحمانه با توپ ما رو از زمین بیرون می کرد.
مهرنوش و مهدی....نوشین و جواد ! نمیدونم....
بابام سنگ کلیه داره ولی فکر میکنم زیاد جدی نمیگیره.کاش سنگ شکن کنه.
شبای 2شنبه رو به خاطر جلسه ی کانون بقیة الله دوست دارم. مهیار راجع به موضوعاتی مثل ایمان و کفر و اصول دین و اخلاق و ...صحبت میکنه.تعدادمون به 20 نفر نمیرسه ولی حال و هوای خیلی خوبی داره.
فردا بعد از بیمارستان میریم تنکابن،خونه ی مهدیه،قراره بریم جنگلای دوهزار.
31/1/89
تنکابن خیلی خوش گذشت.2 روز حسابی مزاحم مهدیه و شیماو مریم شدیم
4 شنبه شب رسیدیم تنکابن. همون شب فیلم paranormal activity رو دیدیم. یه مستند از زندگی یه دختر و پسر بود. شبا جن می رفت تو جلد دختره.شبا ازساعت 3 دختره بی هیچ سر و صدایی پا میشد به پسره تو رختخواب نگاه میکرد.به مدت 2-3 ساعت بی حرکت می ایستاد و فقط نگاه می کرد!
آخرش هم تو شب بیستم دختره که جنی شده بود پسره رو با چاقو کشت. مهدیه توی آشپزخونه مشغول درست کردن ناهار فردا بود و من و صغری و اکرم و طیبه و نسیم با ترس و لرز مشغول فیلم دیدن.
شب من و صغری تو اتاق مهدیه خوابیدیم.من داشتم با گوشی بازی میکردم صغری هم چشاشو بسته بود و در مراحل اولیه ی خوابیدن بود! همه تحت تاثیر صحنه های وحشتناک فیلم بودیم که مهدیه جان هوس کرد بیاد اتاق یه سر به ما بزنه! ببینه خوابیم،بیداریم،راحتیم!! و جالب اینجاست که دقیقا مثل کیتی دختر فیلم بدون هیچ حرفی وایستاد بالای سر صغری (البته بدون هیچ قصد و غرضی). صغری غلط زد چشاشو باز کرد........دیدن مهدیه همانا و جیغ زدن صغری همان!! منم از جیغ صغی یه سکته ی ناقص زدم.تا چند دقیقه احساس میکردم خون به پاهام نمیرسه.
طفلک اکرم هم از ما دو تا بدتر! کنار دوتا آدم شجاع و البته خسته خوابیده بود و از ترس فیلم و صدای باد نیم ساعت به سقف خیره شده بود!
چه کردیم ما اون شب!
5 شنبه رفتیم کنار دریا.سنگ جمع کردم.عکس گرفتیم.ناهار خوردیم.خندیدیم و از سرما قندیل بستیم.شیما تو سنگ و کلوخ (و البته سرما) دراز کشیده بود و درس می خوند!
شب رفتیم پارک.فکر میکنم اسم پارکش مادر بود.7 تا دختر جلف و سبک رفتیم سرسره بازی و جیغ و دست میزدیم. جلف!
ساعت 12 شام خوردیم و بعد مشغول تدارکات کوهنوردی فردا شدیم. قرار شد با گروه کوهنوردی شهرداری تنکابن بریم کوه.البته اول کلی ناز کردیم که ما قراره جمعه شب تهران باشیم
ولی بعد از اصرار یکی از اعضای گروه و مهدیه، بلیطامونو واسه 12 شب گرفتیم. تا دیر وقت مشغول جور کردن سوئی شرت و کتونی بودیم.
ساعت 6 صبح به زور از خواب پا شدیم. با قیافه های خواب آلود و درهم رفتیم سر کوچه و با خیل مردم ورزشکار و سحرخیز و کوهنورد مواجهه شدیم و البته کمی از تفاوت تیپمون با اون خیل! شرمنده شدیم و خواستیم برگردیم.
بعد از کمی معطلی سوار مینی بوس حاوی علی آقا و بهجت خانم شدیم! تو مینی بوس خمار و خواب آلود بودیم و در کل ماست! سر راه رفتیم دنبال کامبیز.همون که کلی تشویقمون کرد که بیایم.(خودش خواب مونده بود.)
وقتی رسیدیم علی آقا همه رو نگه داشت و کلی از مضرات الکل و سیگار و روابط نزدیک دختر و پسر و خشونت و از محسنات ورزش و دوستی متعادل و... گفت و چند نفر از مسئولین رو معرفی کرد و راه افتادیم.
مسیر خیلی قشنگی داشت.سرسبز، با درختای سربه فلک کشیده،مه آلود،سرد،پر از حلزون و گه گاه عنکبوت.تو مسیر برای صبحونه ایستادیم.ما 7 تا مهمون آویزون بهنام بودیم(صاحب کلوپی که مهدیه مشتری ش بود و پیشنهاد کوه رو به ما داده بود.) طفلک اگر از ماهیت ما خبر داشت هرگز همچین پیشنهادی نمیکرد! 2 تا زیر انداز داشتن که یکیش کاملا به تصرف ما در اومد!
بعد از صبحونه دو دسته شدیم.یه اقلیت ورزشکار این کاره! به سردستگی علی آقا رفتن بالا واسه یه کوهنوردی 3-4 ساعته و یه اکثریت جوان و ناتوان راه 1 ساعته یا کمتر رو انتخاب کردن. یکی از بچه ها- فکر کنم کامبیز بود- میخواست بهمون توضیح بده که چرا 2 گروه میشیم.گفت یه عده که میتونن میرن قله ی کوه که شما نمیتونین!!
به همین راحتی توانایی ما رو تخمین زد. بعد از جدا شدن اون گروه توانا احساس کردم تعدادمون هیچ تغییری نکرد! چون بسی کم بودن و اون جوونای رشیدی که فکر میکردیم خیلی کوهنوردن هنوز تو گروه ما ضعیف ضعفا مونده بودن.خلاصه شاد و شنگول رفتیم بالاتر.مسیر خیلی خطرناک بود.زمین خیس و پر از برگای گل آلود بود. هر آن احتمال سقوط بود. یه جا نزدیک بود به سرنوشت الی دچار شم البته به صورت سقوط از کوه نه غرق شدن تو دریا. اون وقت مهدیه هم میشد سپییده (گلشیفته فراهانی) .
بعد از کلی خستگی به یه جای خیلییییی قشنگ و بکر رسیدیم.ما واسه عکس گرفتن عجله می کردیم و جوگیر زیبایی طبیعت بودیم که فرمان توقف رسید.گفتن تا ساعت 6 عصر همین جا می مونیم و ما تنبلا بسی خوشحال شدیم!
ما جوجه های بهنام راه افتادیم دنبالش (فقط به خاطر زیرانداز) و باز هم ناخودآگاه روی زیر اندازی که جنسش بهتر بود و قشنگتر و بزرگتر بود نشستیم و یه زیرانداز داغون موند واسه خودشون.
صباجان و سجاد و یه آقای تپل هم بودن.موقع ناهار خوردن زیراندازشونو برداشتن و کلا رفتن پیش دوستاشون.مثل اینکه ما خیلی مثبت و inert بودیم.
ماشاالله بروبچ خیلی انرژی داشتن؛ به محض مستقر شدن شروع کردن به بازی کردن. یه عده والیبال یه عده بدمینتون یه عده ی زیادی وسطی و تعدادی ورق! اول تماشاچی بودیم و همونجور که نشستیم دیگه تکون نخوردیم. بهنام و داداش دوقلوش می اومدن بهمون سر میزدن.فکر کنم اعصابشون از پوزیشن ثابت ما خرد شده بود؛ گفتن چرا نمیرین بازی کنین. من و نسیم تشویق شدیم بریم وسطی بازی کنیم. اولا که وسطی شون یار کشی نداشت همینجوری رو هوا 20 نفر رفتن وسط زمین و همچین تعدادی هم واسه توپ زدن واستادن.من و نسیم که رفتیم وسط یه پسره با افسردگی گفت : "اه شما هم هستین؟!"
. تابلو ناراحت شده بود.گفتم چرا؟؟ نمیشه باشیم؟ سریع سه شو گرفت و خیلی عادی گفت: نه نه میشه.چرا نشه.(فکر کنم نگران ضعیف شدن تیمشون بود
.) خلاصه بازی شروع شد.اول پسرا رو میزدن. ما دخترا رو نگه داشتن واسه آخر.یکی شون گفت این خانما رو بزن زمین خلوت شه!!
اول نسیمو زدن. ضارب نسیم! گفت باید اینو میزدم داشت پررو میشد!طفلک نسیم. چند دقیقه بعد گوشه ی شال منو زدن و خلاصه بعد از مدت زیادی وسط بودن،تیم داداش و مهدی اومدن وسط. با اینکه سر و صداشون خیلی زیاد بود ولی خیلی سریع حذف شدن و بازم نوبت گروه ما بود.اینبار تصمیم گرفتیم خودمونو سبک نکنیم و نریم وسط ولی امان از این آقا بهنام! اومد گفت بچه ها چرا نمیرین وسط برین دیگه. خیلی سعی داشت بهمون خوش بگذره. اینبار اول منو زدن و بعد نسیم.یکی شون گفت بذار یه جور بزنم که مثل بولینگ چند تاشون با هم برن بیرون. ولی الحق گروه داداش مالی نبودن!
موقع ناهار خیلی جالب بود هرکس از غذای بغل دستیاش هوس میکرد.ما هم از کتلت های واقعا خوشمزه مون به چند نفر دادیم.بعد از ناهار دوباره بچه ها رفتن سروقت بازی. یه عده از پسرا خوندن و رقصیدن(به سبک شمالی)
گفتن بالا یه چشمه هست ولی ممکنه راهو گم کنین.یه پسره تقبل کرد که ما ببره ولی مسیرش کاملا واضح و مشخص بود و چشمه ش هم خیلی کوچولو بود.بهنام هم اونجا بود. دوربینو بهش دادیم و عکاس جناگل!
ازمون عکس گرفت.
چند ساعت باقیمونده رو با صحبت کردن و هله هوله خوردن و چشم به خوراکی های مردم داشتن گذروندیم. یکی از بچه ها یه خرده گوجه سبز آورده بود.اصلا قصد نداشت با کسی شریک بشه چون خیلی کم بود.اینقدر ما بلند گفتیم گوجه، سبز،گوجه سبز،green tomato ،سبز، سبز، که طرف فهمید و به طور قاچاقی یه کم واسمون آورد.
حامد یه پارچه ی مشکی به پیشونیش بسته بود و چون تداعی گر داداش کایکو بود بهش میگفتیم داداش کایکو.
استاد بازی سرعتی بود.موقع رفتن گفت نمیخواین باهاتون عکس بندازم؟ اول جواب منفی دادیم ولی بعد واسه اینکه خاطره بشه ازش خواستیم باهامون عکس بگیره. به مهدیه میگفت فقط خواهش میکنم دست رو شونه م نذارین!!!
تو اون عکس همه در حال خندیدنیم به خصوص من. آخرش بهش گفتم اعتماد به نفستون خیلی بالاست.
با بهزاد و کامبیز و بهنام هم عکس گرفتیم. کامبیز به عکاس میگفت اجازه بدین این دوستامونم با ما یه عکس بگیرن واسه خودشون خوبه وگرنه به حال ما فرقی نمیکنه!!! رو رو برم.
تو مینی بوس خیلی خوش گذشت.بهجت خانم تازگی عمه شده بود و بهمون بستنی داد.علی آقا میگفت میتونین آروم برقصین.منظورش از رقص آرومو نفهمیدیم. ما مهمانان خجالتی در حال کف و سوت و جیغ میگفتیم: عمه دوست داریم. علی اقا دوست داریم.
موقعی که رسیدیم خونه جنازه هایی بیش نبودیم.تازه بعد از کلی لباس و کفش گلی شستن و حمام کردن باید واسه رفتن و تو اتوبوس نشستن آماده میشدیم. خیلی با خودمون کلنجار رفتیم که فردا بریم ولی آخر با وجود خستگی زیاد رفتیم.
سفر خوبی بود.بچه ها رو بهتر شناختم و با آدمای جدیدی آشنا شدم.
اکرم: کاملا معلوم بود که از همه بزرگتر و خانمتره.
بضی جاها نقش مامان رو داشت و از بلند بلند حرف زدنا و آبروریزی های ما حرص میخورد.فوق العاده مهربونه،کاربلد و پایه ی جمع.
طیبه: پایه ی شوخی و خنده ی هم شده بودیم.
شب آخر موقع رفتن به اتوبوس کلا به من و طیبه بیشتر از همه خوش گذشت.یه جورایی از فرط خوشحالی و ناراحتی از خود بی خود شده بودیم و فقط میخندیدیم.
نسیم: خیلی انعطاف پذیر و خوش اخلاقه و کلا با جمع خوب راه میاد.
عشقم هم که نیاز به تعریف نداره. تو این سه سال به اندازه ی کافی شناختمش.مثل دریا زلال و پاک و با احساس.
مهدیه (جیگر) و شیمبل و مریم هم مهمون نوااااااااااااااز و باحال و مهربون.
انشاالله بتونیم زحمتاشونو جبران کنیم.
و مردم تنکابن: مهمون نوازن و روحیه ی خیلی شادی دارن. اوو اوو....!
ممنون از همه دوستای خوبی که واسم کامنت میذارن.واقعا وقت نمیکنم بهتون سر بزنم و خیلییییییییی شرمنده ام که ازتون بی خبرم.انشالله تابستون.
(حالا درسته سالی یه بار مینویسی ولی دلیل نمیشه اینقدر زیاد. شرمنده.فعلا خدانگهدار تا سال بعد
)
... پيام هاي ديگران() link ۸:۱٢ ب.ظ - ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ - ستایش
بچه ها آتیششون خیلی پر بود. سارا
اومد سوتی منو بگیره: نه دلشون پر بود! مهدیه (منظور دو تامون این بود که توپشون پر بود یا آتیششون خیلی تند بود) یه روز چشاتو وا کنی میبینی من تموم شدم میبینی جام چه خالیه یا رفته ام پیش خودم! فاطمه بچه ها دو روز دیگه که قدر همو دونستین میفهمین! صغرا امواج یا تکرار شنونده ست یا غیر تکرار شنونده. فاطمه من با هم بودنو بیشتر از بلوک بودن دوست دارم! سارا ساعت 12و نیمه.بریم کله ی مرگمونو بذاریم. شیما می شینن دور خودشون ما رو مسخره میکنن. صغری شیما بریم بخوابیم شب خواب میمونیما! خدیجه من و شکوفه و زهرا 3 روحیم در یه بدن! سارا به حرف من گربه سیاه هم بارون نمیاد. صغرا راجع به کلاس اینطوری صحبت نکنید!
سارا جان محرمه. یه مداحی قرار بده! فاطمه یعنی 4 سال تو بلوک یک چولومبه بزنیم؟! فاطمه بذار یه سر برم تره بار ببینم بسته ست؟ صغرا اون موقع بوده بودی؟ خدیجه
استاد
امشب یوزارسیف میاد!!!
فاطمه
اینقدر سرکوفتم نکن. مهدیه
حالا بیا خر رو پشت بوم کن. فاطمه
خدایا شکررررررت! فاطمه
خیلی دلم به حالت تنگ شده بود. صغری
عشق اول به از صلح اول!!! صغری
ما آزمایشگر بودیم! فاطمه
اصلا نمیتونم از این یقه ها بپوشم! صغرا
ببین دختره نشسته داره ظرف میشوره. صغرا
هر چیزی شوخی کننده نیست!
صغرا
برای این تو اکرم بریز!! صغرا
قالی دوزی صغرا
6 بهمن حتما اول مهره دیگه!
سارا
تلفظ /
knee:/ keni
فاطمه
تلفظ کانگرو: (
kangero
) خدیجه
یه دوره بزنیم. فاطمه بچه آبجیم ف اطمه طیر الارض، طیرالزمان . خدیجه طلا رو میز نذارین می افته اونور اونور. شیما هموفیلی، تالاموسی. سارا بچه ها علم ثروت است یا....!!
لااقلکش صغرا خدای محترم شیما این داستان رو مثنوی در مولوی گفته! استاد من تاکیدش میکنم تو سمساری سلام رسوندن. شیما: مرسی بزرگ باشن! من نمیخوام آقا بالاسر کسی باشم! صغرا هیچ کدومشون خرن. صغرا من که خیلی چشمم روشنه. صغرا باید جمع شد خونه. صغرا شما کودک درانتان زنده ست. فاطمه یک کلام لپ کلام! فاطمه چای یه رو. فاطمه دعای توکل صغرا آبشار سوئدی صغرا نخاعم شکست. صغرا
صغرا
چرا رختخوابا ریدن؟
شیما
نبینم چرا نشستی؟!! (خوشگلا باید برقصن) شیما
این دختره(مریم حیدرزاده) هنوز کوره؟! شیما
اسم این ابوالبشرو پیش من نیارین. صغرا
مثل معمول صغرا
استاد میخواست ازم اوتو بگیره. (آتو) صغرا
vesselpuls
وسل پولس صغرا
... پيام هاي ديگران() link ٢:٥٢ ب.ظ - ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ - ستایش
دیروز برای کار مهرناز رفتیم کافی نت. سیستم اول مشکل داشت پشت یه سیستم دیگه نشستیم.چند دقیقه بعد یه آقا در حال صحبت کردن با موبایل وارد کافی نت شد. - بله خانوم دکتر..........من الان میام مطب. اومد پشت همون سیستم مشکل دار نشست. کم کم داشت اعصابش خرد میشد که من گفتم: -این سیستم مشکل داره جای دیگه بشینید. - ا، جدی میگین؟
پاشد سیستم بغلی ما نشست.
- این یکی درسته؟
- نمیدونم.
یه سری برگه جلوش بود که روش نوشته بود رشته ی پزشکی. من و مهرناز حرف میزدیم که یهو گفت:
- مگه دوباره انتخاب رشته میکنن؟
مهرناز: نه فکر نمیکنم.اون واسه رتبه های زیر هزاره.
_ شما قبول شدین؟
مهرناز: ما دانشجوییم.
بعد از چند ثانیه دوباره پرسید:
همین جا میخونید؟
مهرناز: من آره ولی دوستم شهید بهشتی میخونه. بینایی سنجی.
گل از گلش شکفت. - جدی؟! پس همکاریم.
مهرناز: مگه شما چی میخونین؟
- پزشکی تهران
من: سال چندمین؟
- سال آخرم. شما سال چندمی؟
من: سال دوم
- موفق باشین.
مهرناز: شما دکتر اژدر رو میشناسین؟
چند ثانیه فکر کرد. - نه، آخه من بورسیه ارتشم زیاد با دانشجوها آشنا نیستم.
خلاصه گفتگو همچنان با سوالای آقای دکتر ادامه داشت. تا اینجاش مشکلی نبود. تا اینکه یه کاغذ سبز گذاشت روی میز ما.
- این شماره ی منه. کاری داشتین در خدمتتون هستم.
مهرناز شماره رو برداشت و داد دست من. یه لحظه هاج و واج مهرنازو نگاه کردم. مهرناز گفت: بگیر. متعجبانه به اون آقا نگاه کردم و گفتم: -بله؟!
- گفتم اگه کاری داشتین تهران تماس بگیرین.
من: بله خیلی ممنون.
- اگه تل دارین الان یه زنگ بزنید شماره تون بیفته!!!
من: مرسی اگه کاری داشتم خودم تماس میگیرم.
مهرناز واسه کارش پاشد رفت پیش مسئول اونجا.
- ترم چندمین؟
- ترم 3
خوابگاه تون فکر کنم باید طرفای امام علی باشه.
- نه. نیایشه
- آها نیایش میشینید. تماس بگیرین خوشحال میشم.( این 3 بار!)
- خیلی ممنون! ( جوابای منو! )
مهرناز برگشت. داشتیم میرفتیم که آقای دکتر مهرزاد هم پاشد. موقع رفتن گفت: با اجازه تون!
نمی دونم چرا احساس کردم کلاهبرداره!
( طفلی شایدم واقعا راست میگفت.) ولی خوشم نیومد که به تلفون گفت «تل». از بین اون همه سیستم اومد کنار ما. و شماره ی منو هم خواست. اینم از حس ششم من و مارپل بازی هام.
ولی گذشته از شوخی به نظرم این جور روابط و شماره دادنا بیشتر مناسب دخترای13_14 ساله و پسرای 16_17 ساله ست. دیگه واسه بالای 20 سال یه خرده سبک و زننده ست! بعد از دوران نوجوونی دیگه نباید پی این جور روابط و دوستیای بی هدف رفت. 4 ماه با این، 1سالم با این میمونم، بعدشم یکی دیگه و.... این کارا انرژی آدمو هدر میده. البته نظر شخصی منه. شاید من یه خرده زود پیر شده م.
ولی فکر کنم آدم اگه تو بهترین سالهای عمرش وقت و انرژیشو بذاره روی درس و کار و کیفیت زندگیش و هر وقتم عاشق شد مثل آدم برای ازدواج اقدام کنه، خیلی بهتره. حالا خود دانید!
یه سال تحصیلی به همین سادگی تموم شد.مطمئنم 3 سال آینده هم به همین سرعت شایدم سریعتر سپری بشه. ترم 1 و 2 خاطره های خوبی داشتیم:
روز معارفه و آشنا شدن با بچه ها. تلاش برای تعطیلی کلاس ها 20 روز بعد از شروعشون! و گند زدنمون با ضایع کردن استاد! کلاس عجیب آناتومی و کلاس بد شیمی و آزمایشگاه همیشه پر استرس فیزیولوژی. تشریح قورباغه و....
برف بازی از حیاط دانشکده ی پیراپزشکی تا میدان قدس و برف پرتاب کردن به نگهبان دانشکده. کلاس های بامزه ی اپتیک و فیزیک. کلاس جدی و نفس گیر زبان و کلاس خسته کننده ی فیزولوژی اعصاب. و دیالوگ همیشگی استاد حقوق:« بعضیا مریضن....بعضیا مرض دارن!» تقلب های حرفه ای امتحانات آخر ترم و هماهنگ کردن با مراقبا! و خیلی خاطرات جالب دیگه.
ای فرزند آدم! زمانی که خدا را می بینی که انواع نعمت ها را به تو می رساند و تو در حالی که معصیت کاری، بترس.
«نهج البلاغه»
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:۱٧ ق.ظ - ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ - ستایش
خدا
خیلی دلم گرفته
میدونی؟
............
... پيام هاي ديگران() link ٥:٠۸ ب.ظ - ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ - ستایش
سلام ای غروب غربیانه ی دل سلام ای طلوع سحر گاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دل های خسته تو را می سپارم به مینای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را می سپارم به رویای فردا به شب می سپارم تو را تا نسوزد به دل می سپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه..... اومدی تهران آدرس خوابگاهو گرفتی برات از فروشگاه کیک خریدم و با چایی آوردم به امید اینکه تو اون سرما گرمت کنه خوردی با هم رفتیم کتابفروشی یه قران جیبی خریدی که آلمان همراهت باشه و یه کتاب هم به انتخاب خودم واسه من سراغ بازارو گرفتی میخواستی برام یه چیزی بخری من گفتم پالتو ندارم قیمتا بالا بود از حرفم پشیمون شدم گفتم خودم بعدا از یه جای مناسب تر میخرم دست رو بهترین چیزا میذاشتی من حاضر نبودم زیر بار برم خجالت میکشیدم اینقدر پول خرج یه پالتو واسه من کنی رفتیم تو یه مغازه چند تا پالتو بدون قیمت کردن پوشیدم تایید میکردی قربون اون خنده های قشنگت برم یه پالتو انتخاب کردم دل تو دلم نبود که قیمتش زیاد نباشه فروشنده گفت:فروشش 128 تومنه اما واسه شما که همه ش میخندی 100 تومن گفتی تخفیفم بده قربون اون خنده هات فروشنده گفت شما با این چهره ی خندونتون مگه میشه بهتون تخفیف نداد؟ آخر 95 تومن خریدی تمام بدنم گر گرفته بود میخواستم بگم نمیخوام اما دیگه دیر شده بود با همون لبخند قشنگت تاییدش کرده بودی تا خوابگاه باهام حرف زدی فدات شم که کم حرف بودی اما با من حرف زدی تو دم در موندی من رفتم تو خوابگاه با ذوق و افتخار پالتومو به بچه ها نشون دادم بچه ها گفتن خدا شانس بده. چه دایی لارجی! 50 تومنی که داشتمو از کمدم برداشتم بهت بدم قبول نکردی گفتم به خدا روم نمیشه این پالتو رو بپوشم عذاب وجدان دارم آخه خیلی شد گفتی میخواستم بهت پولم بدم خب حالا دیگه نمیدم و خندیدی گفتی بریم خونه عمو فرهاد تاکسی دربست کردیم همون موقع بهنوش بختیاری با عذر خواهی خواست که اونم سوار شه من و راننده شناختیمش اما عکس العملی نشون ندادیم تو متوجه نشدی تو رفتی شیرینی بخری و بهنوش رفت سوپری زودتر برگشتی راننده بهت گفت این خانم بهنوش بختیاری بود قربون دل دریایی و پاکت بشم کلی ذوق کردی و خوشحال شدی وقتی اومد باهاش حرف زدی گفتی از آبادان اومدی یه روز خونه ی عمو فرهاد موندیم و بعد تو رفتی فرودگاه و منم خوابگاه. بعد از اون روز یه بار عاشورا دیدمت یه بار عید آخرین بار سیزده به در بود امروز دقیقا١٣٢روزه که ندیدمت به نظرت زیاد نیست؟ امیدوار بودم از زیارت امام رضا و از شمال که برمیگردین ببینمت و کتابی که از نمایشگاه واست خریده بودمو بهت بدم. خیلی خوشحال بودم که بالاخره یه هدیه واست خریدم و میتونم خوشحالت کنم. اما تصادف 31 تیر همه چیزو ازمون گرفت تو و زندایی زیبا رو........ خانواده ی 4 نفره تون حالا دو نفره شده.پدر و مادر با هم حذف شدن و فقط مونده یه دختر و پسر نوجوون. چقدر با بچه ها بازی میکردی.چقدر میخواستی همه رو خوشحال کنی.واسه همه هدیه میخریدی. تو و زندایی زیبا پدر و مادراتونو میپرستیدین.همه میگن گل سرسبد و دردونه ی بچه هاشون رفتن. قبل از دانشگاه رفتنم اومدیم خونتون.جلوی بقیه ازم تعریف کردی.منظورتو فهمیدم.میخواستی علاقه تو رو ابراز کنی اما از نگاه و خنده ت محبت و دوست داشتنتو میفهمیدم. خوشحالم که دوسم داشتی.خوشحالم که ناراحتت نکرده م. امیدوارم تو هم از رفتارم می فهمیدی که چقدر به وجودت افتخار میکنم. چقدر دوست دارم.نه فقط به عنوان یه دایی.به عنوان یه انسان واقعی. به عنوان الگو اسطوره و قهرمان زندگیم! کسی باورش نمیشه.براتون گریه میکنن.از نبودنتون بی تابی میکنن. دلتنگتونیم. دلتنگ نبودنتون. تا آخر عمر ندیدنتون....ولی بازم کسی باورش نمیشه. توی جمع با یاداوری خاطراتتون همدیگه رو تسکین میدیم اما تو تنهایی و خلوت قصه چیز دیگه ایه!.... خیلی دلم براتون تنگ شده.خیلی.... با دلتنگی چی کار کنم؟
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:٤۱ ب.ظ - ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ - ستایش

