کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

شخصیت

یه جمله مینویسم شرح حال خودم که حرف دل همه ست:

شخصیت یعنی پس از آن که هیجان ناشی از اتخاذ یک تصمیم خوب از بین رفت، آن را ادامه دهید و به آنجا برسید.

اونوقت بگو بی شخصیت نیستم !

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:۳٤ ‎ب.ظ - ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ - ستایش

 

مشاهده یادداشت خصوصی

...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:۱۳ ‎ب.ظ - ۳۱ تیر ۱۳٩٢ - ستایش

دنیا

احساس میکنم میخوام از این دنیا برم.گیج گیج شده م.همیشه دوست داشتم از شهرم برم یه جای دیگه ولی الان که موقعیت برام جور شده میبینم خیلی برام سخته.دنیا داره تموم میشه....پدرم،مادرم،پدر و مادر رضا و.... اینا همه ی دنیا بوده ن انگار!

3 روزه دارم گریه میکنم.قبلا چقدر سنگ دل بودم.چقدر منطقی فکر میکردم.چقدر مستقل بودم.به کسی وابسته نبودم ولی الان دلم انقدر نازک شده که هر آن ممکنه از هم بپاشه و این اصلا علامت خوبی نیست.

بابا من نمیتونم.به چه زبونی بگم؟این همه فشار؟استرس؟تغییر؟نگران

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:٤٠ ‎ب.ظ - ۳۱ تیر ۱۳٩٢ - ستایش

مسکن

گاهی وانمود میکنیم که در سایه ی خدا افسردگی ومشکلات روحی و شکستامونو فراموش و حل کردیم ولی بعد ازگذشت ماه ها و شاید سال ها همه چیز عود می کنه...مشکل از ریشه حل نشده و تو تموم این مدت از خدا به عنوان یه سپر یا یه نقاب استفاده می کردیم....دقیقا مثل یه دندون پوسیده میمونه که گاهی درد میگیره ولی بعد ساکت میشه و ما خودمونو به اون راه میزنیم که نه مشکلی نداره.خوبه ولی بالاخره به عصب می رسه.
اگه از این مشکلات تو زندگیمون هست روش سرپوش نذاریم.وانمود نکنیم که همه چی آرومه!گریه کنیم.با متخصصش حرف بزنیم و از خدا بخوایم کمکمون کنه.خدا دوست داره از طریق اسباب وبندگانش اراده شو محقق کنه.وقتی من سردرد میگیرم.خدا دردمو ساکت میکنه ولی توسط داروی مسکنی که یکی از بنده هاش ساخته.
من سالها خودمو فریب دادم.وانمود میکردم که خوبم و دردم درد خداست.اما الان به عصب رسیده!الان من هیچی ندارم حتی خدا رو هم از دست دادم.چون احساس میکنم خدا فقط برام مثل یه مسکن،نقاب یا غول چراغ جادو بوده.الان دوروغ هام برای خودم مشخص شد.من خدا رو به خاطر خدایی خودش نمیخواستم فقط میخواستم وجودش باعث کم شدن تنهایی هام و تسکین درد و افسردگیم باشه.
تف به این بندگی دروغین!   

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٤:٥٦ ‎ب.ظ - ۱٤ تیر ۱۳٩٢ - ستایش

قضاوت

امروز تو مطب امیدیه یه مادر و دختر وارد شدن.دختره واسه اولین بار میخواست معاینه بشه.دخترک نشست پشت دستگاه.همین که گفتم توی دستگاه رو نگاه کن ترسید و میخواست گریه کنه.گفتم چند سالشه ؟

- 9 سالشه.

- 9سالته و از معاینه میترسی؟بخوای آمپول بزنی چیکار میکنی؟

مادر بهش میگفت نگاه کن نترس.پیشونیتو بچسبون اینجا. اما کلنجار رفتن باهاش فایده ای نداشت.از تعجب مونده بودم چی بگم.منشی مطب اومد کمکم کنه.یه کم امر و نهی کرد و سرش داد کشید.

- خجالت بکش.گریه نکن.واقعا 9 سالته؟سرتو بذار ببینم.

گفتم اون بالونی که میبینی چه رنگیه؟

با گریه گفت آبی!

- آبیه؟؟

مادرش گفت رنگا رو بلد نیست.با تعجب گفتم 9 سالته هنوز رنگارو هم بلد نیستی؟

دخترک بلند شد.خانم منشی از مادرش پرسید:مدرسه میره؟

- امسال قراره تو مدرسه استثنایی ثبت نامش کنیم!...

با تعجب یه نگاه به دختر انداختم.چه بی رحمانه و عجولانه راجع بهش قضاوت کردیم.از ظاهرش مشخص نبود ولی مشکل ذهنی داشت و حق داشت اونطور رفتار کنه.بعد از رفتنشون کلی خجالت کشیدیم!افسوس

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:٢٥ ‎ق.ظ - ٦ تیر ۱۳٩٢ - ستایش