کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

 

سلام فرزندم

سلام معجزه ی زندگی من...

تو معجزه ای.تو نشانه ی خدایی. تو عجیبی ! تو منحصر بفردی... خدا از بین همه ی آدم ها مرا مادر تو قرار داده...و تو را فرزند من. هنوز چهره ات را ندیده ام.فقط حرکات دست و پاهایت را احساس میکنم. الان 6 ماه از عمر تو میگذرد.

هرکسی در زندگی نقش های زیادی دارد.فرزند،پدر یا مادر،دوست،خواهر یا برادر و... به قول روباه انسان ها این حقیقت رو فراموش کردن اما تو نباید فراموشش کنی، تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کردی مسئولی! ....

در ابتدای زندگی اغلب انسان ها به فکر خودشان هستند. مهم ترین موضوع و شخصیت زندگیشان خودشان هستند.کودکی...نوجوانی...جوانی...میانسالی... هر چه زمان میگذرد این توجه و تمرکز بر خود کمتر می شود و آدم حواسش به اطرافیانش هم جمع میشود! کم کم انها و مشکلاتشان را هم میبیند. در جوانی عاشق می شود و یاد میگیرد شخص دیگری را بیشتر از خودش دوست داشته باشد و برای براورده شدن نیازهایش تلاش کند. زمانی که بچه دار شد فرزندش میشود دنیایش و اکثر ساعات روز را صرف او میکند.و از طرفی چون  اکنون حس پدر یا مادر شدن را تجربه می کند، برای اولین بار متوجه نقش و ارزش پدر و مادر خود میشود.آنها را هم بعد از سالها جور دیگری میبیند...

همینطور ممکن است نسبت به زندگی و سرنوشت افراد دیگری مثل دوست ، خواهر و برادر ،پدربزرگ و مادربزرگ و.... حساس شود.

فقط از آدم ها حرف زدم.کس دیگری که در هر سنی ممکن است متوجه و عاشقش شود خداست. که این دیگر بحثش جداست. ناب ترین و اصیل ترین عشق است و نمی شود به راحتی درموردش صحبت کرد.

فرزندم من الان در نیمه راه هستم. الان تو را دارم و توجه و تمرکزم به خودم کمتر شده... بیشتر به تو فکر میکنم و همسرم و پدر و مادرم، برادرهایم...فرزندانشان.... من گذشته ای دارم که هرگز از من جدا نمی شود.یک گذشته ی 27 ساله...که شامل افراد و تجربیات زیادی می شود.همه ی این ها در وجود من ثبت شده و هیچ راه جدایی از آنها ندارم.

فرزندم بعضی از والدین برای بچه هایشان مینویسند.من هم برای تو می نویسم برای اینکه از همین ابتدا که هنوز به دنیا نیامده ای ارتباط با تو را شروع کنم.برای اینکه نمیخواهم مادری باشم که فقط غذا و خواب و پوشاک تو را تامین می کند.می دانی که در زندگی خیلی مسایل مهم تر از خورد و خوراک است. من دوست دارم راجع به این مسایل،راجع به احساسم و راجع به زندگی با تو حرف بزنم.من دوست دارم بدانی که تو را نا آگاهانه نخواستم و به دنیا نیاوردم.من مسئولیت داشتن تو را به عهده گرفته ام. مسئولیت داشتن فرزند خیلی سنگین است.به خصوص سال های اول که تنها پناه کودک، پدر و مادر است. دوست دارم تو دقیقا بدانی در فکر من چه میگذرد...احساسم به دنیا و اطرافیانم و تو چیست... ما به وسیله ی پیوندی الهی و معجزه اسا به هم پیوند خورده ایم و مهم ترین شخص زندگی هم هستیم.

این اواخر متوجه شده ام که مهم ترین مساله در زندگی برقراری ارتباط است که خدا به آن نام صله رحم داده است. صله به معنی  پیوستن، پیوند و برقراری است. واژه رحم، در صله رحم استعاره برای قرابت و خویشاوندی است. چرا که آن‌ها از یک رحم متولد شده­‌اند و مراد از رحم یعنی نسبت شناخته شده بین آن دو وجود داشته باشد هر چند نسبت دوری با هم داشته باشند.

من نمی خواهم تو به من وابسته باشی.وابستگی درست نیست.عشق خیلی با وابستگی فرق میکند.تو میدانی که کسی در زندگی ات هست به عنوان پدر و مادر...دوستشان داری و با آنها در ارتباطی.از انها انرژی و قوت قلب میگیری.بر زندگی هم تاثیر دارید اما نیازی نیست برای اینکه خودت باشی و احساس خوبی داشته باشی به آنها وابسته باشی.چون احساس خوشبختی و شادی یک حس درونی و فردی ست که خودت باید آن را به دست بیاوری.هیچ کس..هیچ کس نمی تواند به تو حس خوبی بدهد.هیچ کس نمی تواند تو را خوشبخت کند.این مسئولیت به عهده ی خودت است.

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:٠٧ ‎ب.ظ - ۱٠ آذر ۱۳٩۳ - ستایش

زیر صفر

همه ی دفترهای خاطراتم را آورده ام کنارم.اولین نوشته ام مربوط به سال 81 می شود.یعنی بیش از 11 سال پیش.اما سرگشتگی های من از سال 83 شروع شد.درست از ابتدای سال 83. یعنی دقیقا 10 سال پیش.اولین خاطراتم را که میخوانم درست مشخص است که سال های قبل از 83 یعنی اوج نوجوانی ام دقیقا همراه با تشویش ها و سوالات بی پایان دوران بلوغ بوده. گذر از کودکی به نوجوانی و بعد از آن جوانی.سوالاتی مثل اینکه من کیستم؟ چه کسی راست میگوید؟ حقیقت چیست و....

و در ابتدای سال 83 یعنی در 17 سالگی به جواب سوالم رسیدم و آرام شدم.سفر دیگری را آغاز کردم.سفری که پس از وقفه ای طولانی امروز دوباره برایم آغاز شد.

از آن روز 10 سال میگذرد و فقط خدا میداند که در این 10 سال چه بر من گذشت! تا سال 86 همه چیز خوب پیش میرفت.فراموش کردم بگویم جواب سوال و منبع آرامشم چه بود....خدا !

من کسی نبودم که دنیا راضی ام کند.به دنبال چیزی بزرگتر و ابدی بودم.به دلیل وجود حقیقتی مثل مرگ و نا آگاهی از دنیای بعد از آن، این دنیا را مکان امنی نمی یافتم.فهمیدم که از همین ابتدای جوانی نباید روی آن حسابی باز کنم.از طرفی هم نمی توانستم دست روی دست بگذارم.سوالم این بود: آخرش چه؟

بارها به لحظه ی مرگ خودم فکر کرده بودم.به کجا می روم؟ خب، آدمی است دیگر، نگران سرنوشت خویش است.خلاصه اینکه به دنبال ابدیتی بودم که نیاز روحم را براورده کند.این دنیا مکان من نبود.مسلما به تنها جوابی که رسیدم خدا بود.او بود که همیشه نو ، تازه، دست نیافتنی؛ابدی و جاودان بود.

از دست نوشته هایم مشخص است که حرکتم به سمتش سریع بود...اما...

سال 87 شروع خوبی برایم نبود.اولین سال دانشگاه، تهران،دور از خانواده و موجی از اندوه و غم که بعد از مدتی تبدیل به افسردگی شد و مرا از پا دراورد.غم و مشکل برای همه پیش می اید اما من به خاطر نداشتن تفکر و باور منطقی و اگاه نبودن از نحوه ی عاقلانه فکر کردن، اسیرش شدم.این غول غم چنان به دور من پیچید که به خودم امدم دیدم 3 سال گذشت و من کم کم از هدفم دور شدم.برگشتم به چیزی که هرگز نبودم! یعنی یک انسان مادی دنیایی! همان چیزی که همیشه از ان بیزار بودم. پایان سال 90 دیگر معنویتی برایم نمانده بود.از منبع ارامشم دور شدم و خدا را از دست دادم....

این روند ادامه پیدا کرد و پیشرفت کرد تا اواخر سال 92.یعنی چند ماه پیش. دقیقا 6 سال را بدون خدا زندگی کردم که درست یادم نیست چه بر من گذشت.خاطره ی روشنی از ان سالها ندارم.دیشب بود که یکی از ان شبهای نوجوانی را تجربه کردم و خاطره ی روشن ان روزها به سراغم امد.خدا را دیدم. در این سالها زندگی ام پیش رفت اما من حسش نکردم.با حال بد فقط نظاره گرش بودم.کنکور رشته ی موردعلاقه ام را قبول شدم.4 سال دانشگاه را گذراندم. ازدواج کردم. مطب زدم و شروع به کار کردم.اما ادم این کارها را بدون "حضور" انجام دهد معلوم است که خاطره ای برایش نمی ماند.من در تمام این اتفاقات لطف خدا را میدیدم اما زبانم برای تشکر کردن لال شده بود!

خدا در اوج افسردگی، بهترین همسر را نصیب من کرد.بهترین معدل و بهترین موقعیت کاری و چند بار مرا از سقوط آزاد نجات داد.

شاید برای کسی که هنوز حضور خدا را در زندگی اش تجربه نکرده،حرف های من ارمانی و خیال و توهم به نظر بیاید اما برای من که این دانسته ها جزئی از جانم شده، عین حقیقت است.پیشرفت من در این سالها در دنیای مادی بود.اما در معنویت حتی به عقب برگشتم.به زیر صفر!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ - ٢ خرداد ۱۳٩۳ - ستایش

شخصیت

یه جمله مینویسم شرح حال خودم که حرف دل همه ست:

شخصیت یعنی پس از آن که هیجان ناشی از اتخاذ یک تصمیم خوب از بین رفت، آن را ادامه دهید و به آنجا برسید.

اونوقت بگو بی شخصیت نیستم !

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:۳٤ ‎ب.ظ - ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ - ستایش

 

مشاهده یادداشت خصوصی

...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:۱۳ ‎ب.ظ - ۳۱ تیر ۱۳٩٢ - ستایش

دنیا

احساس میکنم میخوام از این دنیا برم.گیج گیج شده م.همیشه دوست داشتم از شهرم برم یه جای دیگه ولی الان که موقعیت برام جور شده میبینم خیلی برام سخته.دنیا داره تموم میشه....پدرم،مادرم،پدر و مادر رضا و.... اینا همه ی دنیا بوده ن انگار!

3 روزه دارم گریه میکنم.قبلا چقدر سنگ دل بودم.چقدر منطقی فکر میکردم.چقدر مستقل بودم.به کسی وابسته نبودم ولی الان دلم انقدر نازک شده که هر آن ممکنه از هم بپاشه و این اصلا علامت خوبی نیست.

بابا من نمیتونم.به چه زبونی بگم؟این همه فشار؟استرس؟تغییر؟نگران

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:٤٠ ‎ب.ظ - ۳۱ تیر ۱۳٩٢ - ستایش