کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

نا اميد شده ام....

نا امید شده ام. از آدم ها. کسانی که فرشته شان میپنداشتم دیگر در آدم بودنشان شک دارم. شکست خورده ام در عشق. خدایا تا زمانی که تو تصمیم تازه ای درمورد دل من نگیری من همچنان بیزار از عشق باقی می مانم. چه بر سر من آمده است؟

روزگاری از تو میخواستم هر چه زودتر عاشقم کنی. چون همیشه میگفتم:« من به علم افتخار میکنم و به عشق بیشتر!» اما کدام عشق؟ من که در تمام عمرم عشقی ندیده ام. معذرت میخواهم که حساب تو را از دیگران جدا نکردم. تو همیشه از دیگران جدا هستی. به عشق تو شک ندارم. میخواهم به قبرستان بروم. باید با مرده ها حرف بزنم. اینجا که آدمی برای حرف زدن نمیابم.

دیشب چقدر گریه کردم؟ اشک هایی که دانه دانه از گونه هایم غلتیدند را شمردی؟ آری حتما حسابشان را داری. خب بگذار بگویم آنها تکه های قلب من بودند. ببین که قلب دخترکت چگونه تکه تکه شده است. همان قلبی که داشت رشد میکرد. همان قلبی که داشت به یک کره ی خاکی تبدیل میشد و گل های زیادی روی آن رشد کرده بودند. اما آن ها گل نبودند فقط بوته های بائوباب بودند که خاک سرزمین قلبم را مسموم کردند، تکه تکه کردند و چون اشک تحویل تو دادند.

باید بروم برای مرده ها اشک بریزم. آنها از ما زنده ترند. آنها میتوانند قلب آدم ها را ببینند. شاید میان هزاران نفر چندتاشان پیدا شوند که برای قلب من دعا کنند. نمیدانم دعای روح های برزخی را مستجاب میکنی؟

خدایا من میترسم.میدانی گذران این لحظه ها چقدر برایم سخت است؟

من هنوز هم خوشبختم و هنوز هم میخواهم زندگی کنم. نمیخواهم درجا بزنم و از زیر مشکلات زندگی شانه خالی کنم. نه. همه را به تنهایی به دوش میکشم مثل همیشه. میخواهم حداقل به تو ثابت کنم که در انتخاب من اشتباه نکرده ای. میخواهم ثابت کنم من همانی هستم که تو انتظار داشتی. میخواهم بگویم که لیاقت آن معجزه ی بزرگ را داشته ام. می خواهم همه ی این ها را به تو ثابت کنم و بعد بمیرم. بعد هم دیگر فرقی نمیکند بهشت یا جهنم. هر کدام که دوست داری. فقط هر جا مرا میبری جایی باشد که بتوانم نگاهت کنم و تو هم نگاهم کنی. فقط از من متنفر نشو. رحمتت را از من دریغ نکن. اگر تو را نداشته باشم که دیگر چیزی برایم باقی نمی ماند. اگر تو را نداشتم که دیشب از غصه میمردم و باید همان جا در خاک باغچه دفنم میکردند.

تمام عمرم به شنیدن حرف های دیگران گذشت. به کمک کردن به دیگران. به اشک ریختن پا به پای دیگران. همیشه همه را دوست داشتم. آری دوستشان داشتم. به درد دل دیگران گوش می دادم. یکی میگفت عاشق شده. یکی میگفت نا امید شده. یکی میگفت زخم خورده. آن دیگر از زندگی خسته شده بود و من باید شور زندگی را به همه شان باز میگرداندم. آنها گفتند و من هیچ نمیگفتم و به دردشان گوش میدادم. در آخر هم دعایشان میکردم. یادت می آید؟

نمیخواهم بگویم پشیمانم. نمیخواهم بگویم دیگر قصد ندارم اینگونه باشم. نه. باز هم دوست خواهم داشت. چون همیشه گفته ام:

میبخشم تا تو مرا ببخشی.

عشق میورزم تا مرا دوست داشته باشی.

شاد میکنم تا مرا شاد کنی.

کمک میکنم تا کمکم کنی.

به دیگران گوش میدهم تا مرا بشنوی.

خشمم را فرو میخورم تا خشمت را از من بگیری.

فقط میگویم قلب کوچک و نازک من تحمل این همه درد داشت؟!

من که با عشق و امید تخم آن گل ها را در قلبم کاشتم. چرا باید بائوباب از آب در می آمدند؟ باید برای ارضای روحم به یک یتیم خانه پناه ببرم. چون یتیمان دیگر از تو لباس نو با اسباب بازی طلب نمیکنند. آنها فقط محبتت را میخواهند. چیزی که من میخواستم و میتوانم بهشان بدهم.

خدابا این ها را ننوشتم که چیزی را ثابت کنم. این ها را نوشتم نه به خاطر اینکه از تو یا کسی شکایت کنم. فقط نوشتم تا بگویم زمانی که به عشق و محبت خوش بین بودم تصویر وحشتناکی از آن برایم ساخته شد و حالا که دیگر به عشق تردید دارم و نسبت به ان بدبین شده ام چه آینده ای برایم پیش بینی میشود؟ همه ی این ها را نوشتم که بگویم من زیر بار دردهای جسمی و روحی خم میشوم. خورد میشوم. حتی اگر یک دقیقه باشند. حتی اگر یک روز. اگر 364 روز خوشبخت ترین و عاشق ترین باشم اما یک روز ناامید، به وضوح صدای شکسته شدن قلبم را میشنوم.

من ضعیفم. ضعیف ترین بنده ات. اما جای هیچ شکایت و سرزنشی هم باقی نمیماند چون این قلب را خودت در سینه ام گذاشتی.یادت می آید؟

17 سال پیش بود. وقتی تصمیم گرفتی دختری به اسم سارا را به دنیا بفرستی، نازک ترین و کوچک ترین و شکننده ترین قلب را به او دادی. پس دیگر از من دلخور نباش.

 

همیشه ستایشگر زیبایی هایت خواهم ماند!

...

پيام هاي ديگران()        link        ٧:٠٤ ‎ب.ظ - ٢۳ فروردین ۱۳۸٤ - ستایش

عاشق واقعی

شخصی به همسرش میگوید:«من عاشق تو هستم و بدون تو نمیتوانم زندگی کنم.» اما این عشق نیست؛ گرسنگی ست.شما نمی توانید در ان واحد هم کسی را دوست بدارید وهم بی تابانه نیازمندش باشید.عاشق واقعی کسی است که معشوقش راآزاد بگذارد تا خودش باشد.در عشق اجباری نیست.عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن.

« برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری، رهایش کن!»

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ - ۱٩ فروردین ۱۳۸٤ - ستایش

سالی که نکوست....

به نام خدا

نوروز 84:

وحشتناک بود...مهمان ها هفته ی اول تشریف آوردن و من از درس خوندن افتادم. حدودا بیست نفر توی خونه ی ما اجتماع کرده بودن. و وقتی همه با هم حرف میزدن حالت جنون به من دست میداد آخه تو خانواده ی ما ارثیه که موقع حرف زدن داد بزنیم.( به جز من، بابام و یکی از داداشام.)

روز اول من بیچاره بعد از ناهار رفتم دستامو بشورم که یه دفعه مامان جونم (مادربزرگم) اومد و گفت:ا میخوای ظرفارو بشوری. میذاشتی خودم میشستم!!! خواستم بگم مامان جون من کی گفتم میخوام ظرف بشورم؟ اما به هر حال به خاطر همون یه جمله تو رو دربایستی قرارگرفتم و یه عالمه ظرف شستم.

شبا هم که موقع خوابیدن باید میجنگیدی تا یه بالش و پتوی خوب گیرت بیاد. و چه شکنجه ای بالاتر از اینکه با پسرخاله ی کپلت روی یه تخت یه نفره بخوابی؟! و تا صبح در جریان مشت و لگدش قرار بگیری ؟ دمدمای صبح دیدم یه چیز سنگین روی بدنم افتاده و اون چیز سنگین!! کسی نبود جز حسین. فرار رو به قرار ترجیح دادم و پایین خوابیدم.

و اون بیرون رفتن های دسته جمعی هم که دیگه بماند.

ضمن اینکه داییم اینا در راه برگشت از یزد تصادف کردن و حال همه رو گرفتن. گر چه خودشون صحیح و سالم بودن اما جلوی ماشین تقریبا داغون شده بود.

همون جمعیت اولیه هفته ی دوم رفتیم آبادان. اونجا هم نتونستم اونطور که برنامه ریزی کرده بودم درس بخونم. چون موقع ناهار که میشد حدودا 25 نفر توی یه فضای کوچیک مجبور بودن بسوزن وبسازن و ناهار بخورن! و باقی قضایا. خلاصه اینکه تو این تعطیلات عید از درس خبری نبود که نبود....

ديروز هم که مثلا سیزده بدر بود اما مال من با یه عالمه کتاب جلوی روم و اعصاب خراب نهایتا توی باغچه ی حیاط به در شد. امیدوارم فرصت جبران کارهای عقب مونده م رو پیدا کنم و توی مسابقه هم رتبه ی اول رو به دست بیارم (دیگه چی؟!!) گرچه سالی که نکوست از بهارش پیداست...

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٠۱ ‎ق.ظ - ۱٤ فروردین ۱۳۸٤ - ستایش

خانه تکانی

بالاخره قفل این سکوت شکسته شد. نامه ای به دوستم نوشتم و تمام احساسم در طی این پنج سال را برایش شرح دادم و بالاخره گفتم که دوستش دارم.وقتی بی مقدمه نامه را دستش دادم مردد مانده بود. چشمانش برقي زدند و لبخندی شیرین تمام صورتش را پوشاند. احساس کردم سال ها در انتظار این نامه بوده است.بعد از ظهر تماس گرفت و گفت فردا صبح منتظرم باش. فردا صبح با یک گل به خانه ی ما آمد. همان یک لبخند قشنگش را با تمام دنیا عوض نمیکنم!

دلم را خانه تکانی کرده ام.هیچ وقت دلم به این پاکی و روشنی نبوده. تا به حال کی اینقدر احساس خوشبختی کرده ام؟ تا به حال کی اینقدر زندگی کردن را دوست داشته ام؟ دیگر آرزوی یک تکه قبر برای خوابیدن و آرامش ابدی را ندارم. چون آن موقع دیگر نمیتوانم به چهره های پاک و نورانی دوستانم نگاه کنم. به لبخند های قشنگ پدرم که زیباترین لبخند های دنیا هستند. به مادر خوب و صمیمی ام. به غرغر کردن مهرناز که اسمم را جور خاصی صدا میکند!

دنیا! من احساس خوشبختی میکنم. تا به حال اینقدر اشعه های طلایی خورشید پاک و شفاف به صورتم نتابیده بودند.دیگر حتی آفتاب هم مرا نمی آزارد. گویی در بهشتی زمینی گام برمیدارم. شمایی که مرا میشناسید فکر میکردید اینقدر خوشبخت باشم؟! برای همه ی شما دوستان عزیز سال خوب و پر لبخندی را آرزو میکنم. امیدوارم همیشه شاد باشید. شاد و عاشق!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ - ۱ فروردین ۱۳۸٤ - ستایش