کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

دعا ميکنيم!

پسرک به بازی کردن دوستانش خیره شده بود. شاید از مغز کوچکش فکر اینکه ای کاش می توانست پا به پای آنها بدود خطور کرده بود. شاید هم در قلب کوچک 4 ساله ی خود این آرزو را داشت. می دانید مشکل کجا بود؟

یکی از پاهایش چند سانتی متر از آن دیگر کوتاه تر بود. این چند سانت را خدا در دوران جنینی از آن پسرک گرفته بود. به دلیلی که برای هیچ کدام از اطرافیانش معلوم نبود. پسرک چشم آبی چند بار عمل کرده است اما هنوز نتیجه ی خوشایندی حاصلش نشده.

بچه ها بیایید برای این کودک دعا کنیم. خدا دعای جمع را رد نمیکند.

از خدا بخواهیم آن چند سانتی متر استخوان را به او باز گرداند.

از خدا بخواهیم اجازه دهد او مثل همه ی ما راه برود، بدود و بازی کند.

از خدا بخواهیم او را به سفر ببرند نه برای بستری شدن روی تخت بیمارستان، بلکه برای لذت بردن از کودکی اش. از 4 سالگی اش!

بخواهیم لبخند را جایگزین اشک های یک مادر کند.

پسر کوچولو ما برایت دعا میکنیم!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ - ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ - ستایش

جنبش واژه ی زیست

جنبش واژه ی زیست

پشت کاجستان، برف.

برف، یک دسته کلاغ.

جاده یعنی غربت.

باد ، آواز، مسافر و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک و رسیدن و حیاط.

من و دلتنگ و این شیشه ی خیس.

مینویسم و فضا.

مینویسم و در و دیوار و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر میبافد.

یک نفر میشمرد.

یک نفر میخوابد.

زندگی یعنی یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید،

کودک پس فردا،

کفتر آن هفته،

یک نفر دیشب مرد

و هنوز نان گندم خوب است.

و هنوز، آب میریزد پایین، اسب ها مینوشند.

قطره ها در جریان

برف بر دوش سکوت.

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

 

سهراب سپهری

...

پيام هاي ديگران()        link        ۳:۳٧ ‎ب.ظ - ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٤ - ستایش

بره ی روشن

به نام خدا

مدت ها گذشت تا فهمیدم زندگی یعنی نوشتن توی دفتر خاطرات بدون پاک نویس کردن! دو ماه گذشت و چه بر من گذشت! تجربه های تلخ، دردناک و گاهی شیرین.

خلاصه ی این دو ماه از زندگی ام چیزی بیش از یک صفحه ی این دفتر میشوند.حالا باید بگویم یاد گرفتم که به اشتباهات خودم بخندم. حتی اگر این اشتباه عشقی در دلم بوده باشد! به عشقم خندیدم و ترکش کردم. من به این اشتباه به آن همه دلتنگی و گریه نیاز داشتم. به مصیبت نیاز داشتم.

یاد گرفتم که فقط عشق بورزم و عشق یعنی عدم وابستگی. وابستگی همیشه با ترس همراه است. ترس از دست دادن آن چیز یا آن شخص . ذهن ما جز در دو حالت قرار ندارد.یا عشق یا ترس. و من عشق را برگزیدم.میخواهم ترس را برای همیشه از زندگی ام دور بریزم.

کسی را دوست بدارم بدون اینکه هراس از دست دادنش را داشته باشم. هیچ کس به خاطر من به دنیا نیامده و به خاطر من هم از دنیا نمی رود. پس چرا خودم را با وعده های پوچی که به قلبم میدهند و گاه خودم میدهم سرگرم کنم و فریب دهم؟

اگر به آخر جاده نگاه کنیم پایان همه ی انسان ها مرگ است. اگر کسی را دوست داشته باشیم باید هر لحظه و هر روز در هراس باشیم که مبادا خدا فردا جانش را بگیرد؟ که مبادا من بعد از او تنها شوم؟ این که زندگی نمی شود میشود مکان و زمانی برای ترسیدن!

زمانش رسیده که نسبت به همه چیز حتی عشق هم بی اعتنا باشم. بگذارم هر چیزی روال عادی خودش را طی کند. خیلی بیشتر از اینها از این مدت درس گرفته ام. امیدوارم خدا از درس هایی که از این اتفاقات گرفته ام راضی باشد. امیدوارم همه چیز را فهمیده باشم.

میخواهم بدون احساس هراس سر جلسه ی امتحان بنشینم. بدون ترس کنکور دهم. با همه دوست شوم و پای صحبت هایشان بنشینم بدون ترس از اینکه چند نفر از من خوششان نیاید. با دیگران از خودم حرف بزنم بدون اینکه بترسم حرف هایم خسته شان کند. یک بار در هفته به قبرستان بروم بدون اینکه بترسم مادرم مرا دیوانه بخواند.

میخواهم از اینکه خودم باشم نترسم. میخواهم از خندیدن لذت ببرم . به هیچ انسانی وابسته نشوم.

تجربه ی خوبی بود. نیاز داشتم.

 

من در این تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد....

بالاخره مدرسه تعطیل شد و امتحانات از راه رسیدن. 10 روز فرصت خوبیه برای جبران تمام اون درسایی که تو این مدت نخوندم. از یکم خرداد امتحاناتم شروع میشن و باید با وبلاگم خداحافظی کنم. پس تو این مدت تا میتونم باید بنویسم...

...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:٥۳ ‎ب.ظ - ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٤ - ستایش

سلام...!

به نام خدا

امتحانات مستمر میان ترم تمام شد. بعد از یه فرجه ی دو هفته ای باز امتحانات پایانی شروع میشن و تقریبا یک ماه باید تمام روز رو درس بخونم. چه وحشتناک!

تو این مدت که برای مسابقات تفسیر قران سعادت خوندن تفسیر سوره ی واقعه رو داشتم بیشتر به لذت خوندن این کتاب پی بردم. وقتی که خدا باهات حرف میزنه و دقیقا خودت رو مخاطب قرار میده میگه: ای انسان! و تو سراپا گوش میشی. چه لذتی بالاتر از این؟ وقتی تو رو به مکانی بشارت میده که توی اون هیچ چیزی جز سلام وجود نداره، وقتی بشارت میده به اینکه خودم به بنده هام سلام میکنم! میشه تصور کرد که پروردگارت، خالقت بهت سلام کنه؟ معبود به عبد سلام کنه؟ پس چقدر دوست داشتنیه این مکان!

قدیر جان تو که نمیخوای از قران و چگونگی پیدا کردن این کتاب عزیز با من حرف بزنی اما بذار من بگم که از غرق شدن توی آیاتش چه احساسی بهم دست میده... میری تو یه دنیای دیگه و زمانی که آیاتش رفت توی گوشت و پوست و استخونت، از شنیدنشون مست میشی و فقط دلت میخواد گریه کنی! مگه نه؟

مهدی جان کتابت خیلی بهم کمک کرد. کتاب فوق العاده ایه. مختصر و مفیده. برای دوباره خوندنش اونو پیش خودم نگه داشتم که بعد برگردونم به صاحبش. شرمنده!

شعر فرياد هم از فريدون مشيزی عزيز بود که متاسفانه فراموش کردم اسمش رو بنويسم.

«اما انسان هنگامی که خدا او را به رنج و غمی مبتلا سازد سپس به کرم خود او را نعمتی برای آزمایش و امتحان بخشد،در آن حال گوید: خدا مرا عزیز و گرامی داشت! » «و چون او را باز برای آزمودن تنگ روزی و فقیر کرد، گوید: خدا مرا خوار کرد!» سوره ی فجر ايات ۱۵ و ۱۶

خدایا معذرت میخوام که ما گاهی زیادی انسان میشیم.....

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ - ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤ - ستایش

فرياد...

من به دنبال فضایی ميگردم:

لب بامی

سر کوهی

دل صحرايی

که در انجا نفسی تازه کنم.

آه!

می خواهم فرياد بلندی بکشم

که صدايم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره ی درد مرا بايد اين داد کند

از شما خفته ی چند !

چه کسی می آيد با من فرياد کند؟

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٤:٠٦ ‎ب.ظ - ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤ - ستایش