کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

هر کسی را راهی ست به سوی حق...

سلامی دوباره و مخصوص

این دفعه زیاد حاشیه نمیرم و زودی میرم سر اصل مطلب. چند وقت پیش واسه یه موضوعی نذر کردم 15 جزء اول قران رو بخونم و الان جزء دوم هستم. سوره ی بقره. آیه ها رو همراه با معنی فارسی شون میخونم. چی بگم از این قران که هر چی بگم کم گفته م!(ضمن اینکه دارم ترانه ها ی کامران و هومن رو هم گوش میدم! بابا آخر یا رومی رومی یا زنگی زنگی!)بعضی آیاتش معانی جالبی دارن. و بعضی هم نکته های خوبی دارن. حزب اول جزء دوم رو که خوندم یه سری آیاتش رو که به نظرم جالب اومدن یادداشت کردم که شما رو هم به فیض برسونم!

آیه ی 143: ما همچنان شما (مسلمانان) را به آیین اسلام هدایت کردیم و نیز به اخلاق معتدل و سیرت نیکو بیاراستیم تا نیکی و درستی را سایر ملل عالم از شما بیاموزند.... این یعنی چی؟

یعنی ما_ همین من و شما _ الگوی میلیاردها آدم هستیم ( اینه که میگن ما مسلمونا بهترین دین رو داریم دیگههههه.)

یعنی از نظر اخلاق و رفتار ما معتدل و نیکو هستیم.( راستی هستیم؟؟ یا باید از غربی ها یاد بگیریم؟)

میخواد بگه بابااااا یه کم معتدل باشید آدما. هیچ وقت شور یه چیزی رو در نیارید!(مثل الان خود من که برای بار دومیلیونیم بار!!! دارم به این ترانه ی منو ببخش گوش میدم) هیچی دیگه خلاصه ش این بود که چقدر ما باحالیم....

آیه ی 148:هر کسی را راهی ست به سوی حق که بدان راه یابد و....

این خیلی جالب بود نه؟ همون جمله ی معروف پرویز پرستویی توی فیلم مارمولک. خب این یکی از آیه های قرانه. حالا یعنی چی؟ یعنی خدا خودش رسما اعلام کرده که برای هر کس برای رسیدن به من راهی وجود داره. پس معطل نکن. یاالله...

آیه ی 152: پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.... مرسی خدا!

آیه ی 155: و البته شما را به سختی ها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم وبشارت و مژده ی آسایش از آن سختی ها برای صابران است.

اولین نکته اینه که خداجون ترس رو هم به عنوان یکی از سختی ها به حساب آورده و به خاطر تحملش بهمون پاداش میده. و بعد اینکه اگه یه همچین بلاهایی سرمون اومد جیغ و داد راه نندازیم.بابا زندگیه دیگه...این همه شکم سیر خوابیدیم بذار یه بارم شکممون قار و قور کنه! بعد از هر بلایی کافیه بگیم: بابا زندگیه دیگه....! غصه نداره که...(یا به قول رضا صادقی: هر کی رو میبینی یه جوری شاکیه       دنیا رو بی خیال بابا کی به کیه؟؟!)

آیه ی 160:مگر آنهاییکه توبه کردند و مفاسد اعمال خود را اصلاح نمودند و بیان کردند برای مردم آنچه را که کتمان میکردند. پس توبه این گروه را میپذیرم که منم پذیرنده ی توبه و مهربان به خلق.

کجای این ایه واسم جالب بود؟ تو اکثر آیه های قران در مورد خدا از ضمیر جمع یه جای مفرد استفاده شده. (مثل همین آیه ی اول) اما اینجا خدا گفته:"من" مهربونم و به عذر خواهیاتون پاسخ مثبت میدم. خب؟ بهتر از این دیگه ممکنه؟دیگه چی میخوایم؟ پاشید پاشید بریم توبه کنیم! از چی میترسیم؟ از اینکه تحویلمون نگیره؟بفرما اینم دعوت نامه!

و کلی آیه ی دیگه که چون قرار شده معتدل باشیم، سرتونو درد نمیارم. بقیه ش واسه بعد(البته اگه خوشتون اومد و خواستید بدونید.)

-امروز پختن قلیه ماهی رو یاد گرفتم. هوراااااا

-دیشب بهترین دوست دوران کودکیم-زهره- تلفن کرد چقدرررر خوشحال شدم. بهم گفت بعد از ظهرا میرم کتابخونه درس میخونم چون داداش کوچولوم خیلی شیطنت میکنه...!منو میگید این شکلی شدم:اون یه دادش کوچولوی سه ساله داشت و من نمیدونستم!! به من میگن یه دوست بی معرفت و لوس

 کاش میشد گاهی اوقات کارایی رو انجام بدی که نباید! آخر این ترانه ها کار دستمون میدن

دیگه اینکه.... همتون رو دوست دارم و واستون دعا میکنم. و واسه ی شما گلم هم آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:۳٤ ‎ق.ظ - ٢٧ تیر ۱۳۸٤ - ستایش

دختر خوب خوب

سلااااااام. یه سلام گرم و داغ به گرمی همون آفتاب خوزستان که دمار از روزگار ما درآورده!

توی کتاب زمین شناسی ما نوشته مینیمم دمای هوا ی شبانه روز، کمی بعداز طلوع آفتاب میشه. یعنی خنک ترین ساعت روزه. یعنی نمازتو که خوندی دیگه بعدش برو حال کن! یعنی برو بدو. یعنی کولر خدایی روشنه. من هم مثلا صبح ها پیاده روی میکنم. میگم حالا که هوا اینقدر خوبه برم یه کم ورزش کنم. (بابا ورزشکاااار)

و نه تنها ورزش میکنم اصولا یه مدتیه دختر خوبی شدم. مثلا چی؟؟ الان میگم:

یه کتاب خریده م به اسم:" قورباغه را قورت بده"  و این کتاب در باره ی 21 روش عالی غلبه بر تنبلی و انجام بیشترین کار در کمترین زمانه.( همون چیزی که خیلی بهش احتیاج داشتم.) چند فصل اولش رو خوندم و بهش عمل کردم. و از نتایج درخشان این کتاب این بوده که الان دارم درس میخونم!!! من؟؟ چله ی تابستون؟؟ برنامه ریزی؟؟ درس؟؟

خب آره.

سال آینده همین موقع اولین سالیه که کنکور میدم. و الان مثل این بچه خرخونا دارم زیست و بینش و ریاضی و فیزیک و.... میخونم.(قابل توجه که من هیچ وقت تا زور بالای سرم نباشه درس نمیخونم اما حالا چی شده دارم میخونم دیگه بماند!) فعلا به روزی 4-5 ساعت اکتفا کرده م.

بگم از آشپزززززی! دارم اشپزی یاد میگیرم خفن. آخر مجاب شدم که یه روزی به درد میخوره! چند وقت پیش از خواب که بیدار شدم با کلی ذوق و شوق رفتم توی آشپزخونه و گفتم خب ماماااان، امروز ناهار چی داریم میخوام یاد بگیرم.اولش مامانم اینجوری شد:و من هم بعد از شنیدن اسم غذا اینجوری شدم:

_آبگوشت!!

_خب مامان نمیشه یه چیز دیگه بخوریم؟؟

_نه امروز دیر بیدار شدم وقت ندارم. مجبورم همین آبگوشتو درست کنم.

_ماماااان. یه رحمی کن. من دوست ندارم. حالا باید با آبگوشت شروع کنم؟!

_آره. اولین نکته ی خونه داری که باید یاد بگیری همینه که وقتی کار ی برات پیش میاد، یا حوصله نداری یا وقت زیادی نداری میتونی آبگوشت درست کنی.( یا به عبارت دیگه وقتی میخوای یه جورایی سر و ته قضیه رو هم بیاری آبگوشت درست کن! اینم از نکات همسرداری...)

حالا کارهای متفرقه مثل ورزش اروبیک!! و کلاس زبان و اینترنت و حفظ قران و خوندن کتاب و ....که دیگه بماند. چه بچه ی خوووبی شدم من آخه!! حد نداره...

پیام واسه دوستام:

مهرنوش گلم نامه ت رسید و طبق معمول کلی حال کردم. اما پست پیشتاز چرا اینقدر طول میکشه؟ وای به حال پست عادی. فکر کنم دیگه باید دست به دامن ایمیل بشیم.

سایه ی خوب و بی معرفت! شانس آوردی دیشب بعد از یه عمری سلام دادی و با هم چت کردیم وگرنه..... هیچی!

فاطمه جان!! تو چرا تو وبلاگت چیزی نمینویسی؟؟ بنویس وگرنه...( دستم به تو که میرسه حداقل)

آقای بهزاد! اولا بیشتر بنویس. دوما چرا دیگه سر نمیزنی؟

فهیمه ی عزیزم هنوز داری با غول کنکور دست و پنجه نرم میکنی؟ برات دعا کردم. اما بعد از آزمون دیگه بی خیال نتیجه شو و بیا رو کم کنی! ببینیم کی بیشتر آپ میکنه!

تام کروز هم که دیگه باید تو آسمونا دنبالش گشت اما بر خلاف تصور همه اصلا توی آسمون نیست. روی همین زمینه اما هر چند ماه یه بار ظاهر میشه. من که میدونم این نوشته رو نمیخونی اما جهت اطلاع!!میگم: بی معرفت تر از خودت خودتی! یه کم بیشتر آپ کن لطفا!....

غدیر خوبم، هادی جان، خاله سارا، سروش جان، آقا احسان و.... همیشه خوب و سالم و شاد باشید.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ - ٢۱ تیر ۱۳۸٤ - ستایش

به نام خدا

تازه از قبرستان برگشته م. چه سکوتی! چه صفایی! اما صفا؟ قبرستان؟ چیز عجیبی نیست؟ با اولین حضورم- البته بدون همراهی یه دوست یا یه همکلام- به این نتیجه رسیدم که اونجا هم صفا داره و چیز عجیبی نیست.

در بدو ورودم به قبر زهره برخوردم. تابلویی با خط درشت بالای قبرش خودنمایی میکرد:عروس ناکام. این رو که خوندم جذب شدم. به سنگ قبرش نگاه کردم: تولد1344 و وفات: 1371. یعنی زمان مرگ 27 سال داشته. نمیدونم بچه ای داشته یا نه. اما حتما تازه ازدواج کرده بوده و همسرش رو هم دوست داشته.خیلی دوست داشتم علت مرگش رو بدونم ولی روی سنگ قبرش راجع به علت مرگش چیزی ننوشته بودن.

روبروی قبرش نشستم و شروع کردم به صحبت کردن باهاش. با روحش که نمیدونم همون نزدیکیا بود یا نه. اطرافیانم انگشت شمار بودن. گاه گاه سکوت مطلق حکمفرما میشد. سوره ی واقعه و آیة الکرسي رو براش خوندم. خیلی دوست داشتم بدونم الان تو چه وضعیتیه. کجا و چطوری زندگی میکنه؟

چه فاصله ی عمیقی بین ما بود. من توی دنیا و از جنس خاک و اون توی برزخ و از جنس روح. البته شاید هم علتش اینه که من اینقدر در بند جسمم اسیرم که توانایی ارتباط با روح اونو ندارم. میخواستم بدونم خونه ش چه شکلیه؟ با چه کسایی رفت و آمد داره؟ اونجا هم دوست داره؟از حال زنده ها، خویشاونداش و همسرش خبر میگیره؟ اونا رو میبینه؟ 13 سال از مرگش میگذشت. یعنی اون این 13 سال رو چطور گذرونده بود؟ با شادی؟ اونجا هم جوونی میکرد؟

مرد جوونی چند متر اونطرفتر کنار قبر ی نشسته بود و مرتب با یه پارچه ی تر تمیزش میکرد.( که بعد فهمیدم توی اون قبر یه پسر 22 ساله دفن شده. آذر ماه پارسال فوت شده بود.) هرکس رد میشد براش فاتحه ای میداد. و مرد هم به رسم ادب تشکری میکرد. البته تشکری غلیظ و با صدای بلند!

یه چیزی برام جالب بود. گاهی کسی که رد میشد به خیال اینکه زهره از خویشانم بوده می اومد کنار قبرش و فاتحه میداد. حتی مرد جوون هم اومد. به زهره گفتم:ببین هنوز محبت نمرده!شروع کردم به خوندن سوره ی یاسین و در ذهنم تصور کردم که قبر همه شون تو یه لحظه سراسر نور شده. حتی قبر پدر بزرگم که از مکانش اطلاعی نداشتم.

تا اینکه مرد نسبتا مسنی با یه کیف بزرگ وارد قبرستان شد. من رو که در حال قران خوندن دید اومد جلو. سلام کرد.( سلام کردن یه بزرگتر به کوچکتر از خودش چه زیبایی و شکوهی داره) لبخند زدم و سلام کردم. فاتحه ای داد و نگاهی به سنگ قبر زهره کرد. بی مقدمه گقت: «این شعر رو کاملشو دارم.» و گفت که شعر خیلی قشنگیه و .... . دفتر قطورشو از کیفش دراورد و شعر رو پیدا کرد. همه شو واسم خوند. یه عالمه شعر واسه سنگ قبرها توش بود. گفت «اگه همه ی شعر رو مینوشتن ارزش سنگش خیلی بالا میرفتو بعد ازم پرسید چی کارتون میشن؟

_ والله...هیچ کاره! همینجوری اومدم اینجا. آخه قبر پدربزرگمو نیدونم کجاست.

_دانشجویید؟

ـ نه. اما همین جا زندگی میکنم.

لبخند از لبامون جدا نمیشد.

_ خوشحال شدم. امیدوارم موفق باشید.

و من گفتم: همچنین. موقع رفتن دوباره پرسید:_ چه رشته ای میخونید؟

_تجربی

_موفق باشید. پسر منم همین جا کامپیوتر میخونه. دخترمم لیسانس ... داره.

_موفق باشن.

_دعا کنین اون دو تا ی دیگه هم قبول بشن.

_ان شا الله موفق میشن!

و رفت. برای بچه هاش دعا کردم. چه بابای خوب و مهربونی بود.مثل بابای خودم.

با زهره خدافظی کردم و برگشتم. به دوستم فاطمه گفتم اگه بهمون بگن فقط یه روز دیگه زنده ای مهم ترین کاری که انجام میدی چیه؟......

من به همه ی کسایی که دوستشون دارم اینو میگم. بعد یه کارتون توپ!!!نگاه میکنم. بعد از ظهر یه عالمه فوتبال بازی میکنم. بعد هم شام میریم بیرون هر چی دلمون خواست میخوریم و البته نصف شب چت کردن هم لطف خاص خودشو داره. و بعد مسواک میزنم و میخوابم!

اما اگه مُردم چی؟؟؟

آهان تا يادم نرفته بگم که اين شعر پايينی رو واسه يکی از دوستام نوشتم که خيلی هم دوسش دارم.اما شعر از خودم نبود. يه وقت خدايی نکرده فکر نکنین من شاعرم و از اين حرفا...

فهيمه ی عزيزم اميدوارم توی کنکورت موفق باشی! تا فرصت دارن بگم: دوستتون دارم!

...

پيام هاي ديگران()        link        ٤:٠٦ ‎ب.ظ - ۱٥ تیر ۱۳۸٤ - ستایش

تو!!

برای تو:( که مثل  می مونی!)

اگر "تو" نبودی

کدام واژه مرا تا عروج "ما" می برد؟

اگر "تو" نبودی، سلام را که به لبخند پاسخش می داد؟

نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟

زپشت پنجره، چشمان من که را می جست؟

اگر "تو" نبودی، کدام واژه به لب های من گره می خورد؟

سرای خاطره ام، رازدار که می بود؟

اگر "تو"نبودی، دلم هوای که می کرد؟

سفر به یاد که، آغاز می توانستم؟

اگر "تو"نبودی،فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام واژه به جای "تو" ورد لب می شد؟

اگر "تو"نبودی، دل غمدیده را که می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر "تو" نبودی، به شوق که پرواز می توانستم؟

"تو" را به جان سپیده، "تو" را به سوسن و شبنم

"تو" را به ساقه ی گندم، "تو" را به سوره ی مریم

"تو" را به نازکی خواب یک بنفشه ی زیبا

"تو" را به بارش باران، "تو" را به آبی دریا

"تو" را به پاکی کوثر، "تو" را به عمر شبنم بی تاب

"تو" را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

"تو" را به جان شقایق، "تو" را به لاله ی تب دار

"تو" را به گرمی آتش، "تو" را به لحظه ی دیدار

"تو" را به هق هق آرام و بی صدا سوگند،

بمان!

بمان که گر "تو" بمانی بهار خواد ماند

بمان که گر "تو" بمانی هزار خواهد خواند

بمان بهانه ی بودن، بمان دلیل سرودن

بمان امید شکفتن

که گر "تو" بمانی

دوباره خواهم ماند

دوباره خواهم خواند

برای باور فردا، شبانه خواهم راند

بمان که من به شوق بودن با "تو"

به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد

بمان که گر "تو" بمانی

امید خواهد ماند!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ - ۱٠ تیر ۱۳۸٤ - ستایش

اعتماد کن.

سلام.

این دو سه روزه که پیدام نبود، شیراز بودم. روی هم رفته خوش گذشت. میدونم که دلتون واسم خیلی تنگ شده بود ..... اما چه کنیم دیگه ما رو به زور میبرن مسافرت. صبح جمعه از خواب بیدار شدم. بابام بار و بنه ش رو بست که بره اصفهان. خداحافظی کرد و رفت. نیم ساعت بعد دوباره برگشت! گفت: پاشید پاشید که میخوایم بریم شیراز. خلاصه یه ساعته ( اونطور که در شان یه خانم جوون نیست) اماده شدم و رفتیم و الان هم که در خدمت شما هستیم. یه چیز جالب: کارنامه م رو گرفتم و برخلاف اون چیزی که فکرشو میکردم نمره هام خوب بودن! بازم ما شرمنده ی خدا شدیم. برای دوست عزیزم که الان داره امتحاناتشو میده آرزوی موفقیت میکنم گرچه میدونم این متنو نمیخونه اما خب دیگه!

و یه قسمت از نامه ی جبران خلیل جبران به ماری:

زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است، هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگی چه سبک میشود و شب چه پر ترانه. ان گاه که به همه عشق میورزیم و اعتماد داریم.

و احمد شاملو هم میگه:

اعتماد کن!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ - ٤ تیر ۱۳۸٤ - ستایش