کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

به نام خدا

سلام.

دو هفته مسافرت روح منو تازه کرد. بهم انرژی و تجربه داد. شادی داد و....مهم تر از همه يادم انداخت که دلم برای بعضی ها چقدر تنگ ميشه و اين يعنی اينکه چقدر دوستشون دارم و صادقانه دلم برای تک تک دوستان وبلاگ نويسم هم تنگ شد.( البته دليل اين يکی سفر نبود. دليلش دسترسی نداشتن به اينترنت بود.)

اين حديث قدسی رو هم به ياد داشته باشيد هر وقت نا اميد شديد فکر ميکنم کار ساز باشه:

«ای بندگان من من شما را نيافريده ام تا از شما سودی ببرم بلکه تا شما از من سود ببريد.»

من می رم و ۳ روز ديگه برميگردم.

و زندگی به راستی سخاوتمند است.......

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٥٧ ‎ب.ظ - ٢٧ امرداد ۱۳۸٤ - ستایش

 

سلا......م.

من برگشتم. البته اينبار با يه عالمه انرژی مثبت

جدا دلم برای همه تون تنگ شده بود. ديروز از يزد برگشتيم و وااااااااای چقدر خوش گذشت! تعريفه بمونه واسه بعد... دوستتون دارم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ - ٢٢ امرداد ۱۳۸٤ - ستایش

به نام خدا

دیروز یه جمعه ی ضد حال داشتیم. صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم. بعد از ظهرهم یکی دو ساعت خوابیدم.( چقدر خواب؟!!) واسه شام رفتیم پارک و بعد که برگشتیم من و داداشم به سرمون زد که زود بخوابیم.( من فرداش امتحان زبان داشتم. داداشمو نمیدونم واسه چی!)

خلاصه ما واسه اولین بار تو عمرمون خواستیم زود خوابیدنو تجربه کنیم... اماااا.... چشمتون روز بد نبینه!!!

ساعت 11 یا 11/5 رفتم بخوابم. 1 ساعت تمام واسه خودم غلت میزدم! از این پهلو به اون پهلو... اما فایده نداشت که! خلاصه پاشدم. از بیکاری رفتم سراغ یخچال. و افتادم به جون هندونه ی بدبخت! ( چی کار کنم میوه ی مورد علاقمه. ساعت 12/5 هم میخورمش)

بعد کمی مجله خوندم. دیدم داداشمم از اتاق اومد بیرون...اونم خوابش نمیبرد. اومد آب خورد و رفت روی تخت که یه بار دیگه شانسشو امتحان کنه. منم بی خیال مجله شدم و کامپیوترو روشن کردم و کانکت شدم و .... (اینجاشو دیگه فقط پژواک شاهده)

داداشمم باز پا شد اما این بار رفت سراغ پلی استیشن و فیفا!!! تا ساعت 3/5 بازی میکرد و منم که پای کامپوتر...

خلاصه ی مطلب فکر کنم دیگه هیچ وقت به سرمون نزنه که قبل از ساعت 12 بخوابیم. به ما از این مثبت بازیا نیومده اصلا.

و پیام یا همون درس اخلاقی ای که از این ماجرا میگیریم اینه که: تا خوب خسته نشدید و احساس خواب آلودگی نکردید نرید توی رختخواب... چون یه ساعت کلافه میشد و آخرش هم هیچی! باید ساعت 4 صبح بخوابید و 5 هم واسه نماز بیدار شید!!

دو روز ديگه ميريم يزد عروسی. تا دو هفته ی ديگه خداحافظ...دلم خيلی واستون تنگ ميشه..

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ - ٩ امرداد ۱۳۸٤ - ستایش

دوست

سلام.

همین الان از خونه ی زهره قدیمی ترین دوستم برگشتم. اصلا دلم نمیخواست بیام خونه. نفهمیدم چه طور گذشت. بعد از 6 سال دوباره رفتم خونه شون. حیاطشونو که دیدم دلم لرزید... یاد بچگیا افتادم. چه کاراااایی!!

درست به اندازه ی 6 سال حرف واسه گفتن داشتیم اما وقت نبود. موقع رفتن گفت دیگه نذاریم این زنجیر دوستی پاره بشه.بهم یه کارت پستال و یه قاب کوچیک داد. با خط قشنگش اینا رو روش نوشته بود:

حرمت رنگ گل از

رنج گل گمگشته ست.

عطر گل،

خاطر عطر کسی ست،

که نمی دانی کیست،

می آید، یا رفته ست.

به امید اینکه این شروع هیچ پایانی نداشته باشد.

خیلی خوشحالم . امروز یه روز فوق العاده بود. هم اینکه یه عالمه گریه کردم و سبک سبک شدم. و هم 2 ساعت از وقتمو با زهره گذروندم.

حقیقته که شازده کوچولو میگه:

داشتن یه یه دوست عالیه...حتی اگه آدم دم مرگ باشه.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ - ٤ امرداد ۱۳۸٤ - ستایش