کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

سلام....

ممنون دوستای خوبم. به خاطر دلداری هاتون، تسلیت گفنتاتون و محبتاتون.

من حالم خوبه. خیالتون راحت باشه. دیروز به فاطمه میگفتم دارم بین این دنیا و اون دنیا سیر میکنم. هم زندگی میکنم هم مردگی. تو این مدت یه خرده دوستای خوبم گله کردن از من که چرا مرگ؟ فاطمه، دوست عزیزم، مهرنوش گلم و سایه ی خوب نگران من شدن و قراره یه کتک حسابی هم منو بزنن

اما من مشکل خاصی ندارم. مطمئن باشین که حالم خراب نیست و فقط دارم رشد میکنم. نه جسمم، نه عقلم، نه قلبم، فقط روحم داره رشد میکنه. اینطور فکر میکنم. این مراحل رشد توی زندگی همه مون بوده. مطمئنم تو زندگی همه ی شما هم بوده. هر چند ماه یه بار یه جهش روحی دارم و بعد کم کم (و متاسفانه) اوضاع آروم میشه.

میدونین چیه؟ گاهی خیلی برام جالب میشه که همه ی زندگیم از پیش نوشته شده . یه جورایی بهم احساس امنیت و آرامش میده. اینکه همه ی این موقعیت ها و لحظه ها برای ما در نظر گرفته شده و ما فقط اونا رو سپری میکنیم.

راستش اینبار مرگو خیلی نزدیک حس کردم. شانس آوردم که مراسم تشییع جنازه روندیدم وگرنه این صحنه بارها و بارها تو ذهنم تکرار میشد. وقتی یکی از نزدیکات میمیره باور میکنی که مرگ حقیقیته و واقعا اتفاق می افته. دیگه باورت میشه که خودتم میمیری.

اما یه مساله این بینه و اون ذهنیت ما نسبت به مرگه.هر وقت به ما میگن یه نفر فوت کرد و یا حتی اسمش میاد بی اختیار یه محیط سیاه و زشت و داغ به نظرمون میرسه. خود من که شخصآ این طوریم. موندم با این ذهنیت بدم چی کار کنم. همه ش یه بیابون خشک و بی آب و علف به نظرم میاد. تنهایی، خاک و ریگ و گرما. یه جایی که اصلا نور نیست.

میخوام مطمئن شم که اونجا این طوری نیست. آخه میگم: خدای من...خدای خوبی که خالق این همه زیباییه، خدایی که زیبا ست و زیبا پسنده، مگه میشه یه مکان به این زشتی ( همون ذهنیت) برای بنده هاییش که دوستش دارن آماده کنه؟ تو همین دنیا که منبا کثیفی و بدیه، زیبایی هایی خلق کرده که آدم با دیدنشون میخکوب میشه. همین ستاره ها، خورشید و ماه، جنگل و اون گلای رنگارنگ که از بوشون مست میشیم. این همه حیوون قشنگ و بعضآ عجیب و غریب و یا همین خودمون با این شکل و شمایل زیبا.

مگه خدای این همه زیبایی ممکنه یه همچین جایی رو واسه زندگی ما مهیا کنه؟! ازش بعید میدونم. بهش ایمان دارم. باور نمیکنم جز زیبایی و خوبی چیزی واسه ما بخواد. اما....با فکر ما چی کار کردن؟!

مهرنوش، سایه و فاطمه ی خوبم! همه ی درد من اینه... میخوام به جایی برسم که خودم به استقبال مرگ برم. میخوام با شنیدن این اسم یه باغ زیبا و سرسبز و یه عالمه هیجان و شادی به ذهنم بیاد. یه جمع گرم دوستانه. میخوام با مرگ دوست باشم. من میگم از مرگ نمیترسم اما نه با صداقت کامل. هنوز خیلی جا دارم برای نزدیکی بیشتر بااین اتفاق بزرگ. شاید ازش نترسم اما هنوز دوستای صمیمی هم نشدیم. میخوام دوستش داشته باشم.برام مثل یه خبر خوش باشه. میخوام روی همه ی دلبستگی ها و تعلقات خط بکشم. واقعا میخوام به اینجا برسم.

شاید الان بگین چه آدم بی دردیه که الان همه ی دردش اینه!! شکمش سیره و نمیفهمه دنیا چه خبره. اما من چون همیشه سیر بوده م و بارها به خوشبختیم اعتراف کرده م و همه ی اتفاقات بزرگی که ممکنه تو این دنیا تو زندگی یه آدم بیفته رو تجربه کرده م، الان میتونم به این تجربه ها برسم. الان میتونم تمام خوشبختیمو تو این دنیا کنار بذارم و.... دیگه نمیتونم بگم من هنوز به فلان نعمت الهی یا فلان لذت نرسیده م و همه ی تلاشم این باشه که به اون برسم. تا به حال خدای خوبم همه چیز بهم داده. هر نوع احساسی و هر نوع لذت دنیایی رو بهم داده. و حالا میتونم برم دنبال لذتای آسمونی...

با تمام وجود اینو میخوام و طلب میکنم و امیدوارم بهش برسم. یه جوری که تو هر لحظه از زندگی که عزراییل اومد سراغم، بدون هیچ تشویشی همراهش برم. و خوشحال بشم از اینکه خدا میخواد منو به یه جای خوب ببره. از اینکه میخواد منو به خودش نزدیکتر کنه. من اینو میخوام.

و برای رسیدن بهش باید دو کار اساسی انجام بدم: یکی اینکه ذهنیت بدمو راجع به مرگ هر چه زودتر عوض کنم. و یکی تصحیح اعمال و رفتار و مهم تر از اون نیت هامه. خدایا مثل همیشه کمکم کن. به همه ی ما کمک کن طوری زندگی کنیم که بعد از مرگ به همون دنیای زیبا بریم.

یه چیز دیگه، من با اینکه اینقدر از مرگ حرف میزنم اما یه جورایی حس میکنم حالا حالا ها تو این دنیا مسافرم. نمیدونم این حس از کجا اومده اما مطمئنم که یه عمر طولانی دارم.( بیچاره کسایی که باید منو تحمل کنن!!) باز هم دوستتون دارم...

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٥٩ ‎ب.ظ - ۱٩ شهریور ۱۳۸٤ - ستایش

.......

مادربزرگم مرد....

پدرم گريه کرد......

من سردرد گرفتم......

...

پيام هاي ديگران()        link        ٧:۱۳ ‎ب.ظ - ۱٥ شهریور ۱۳۸٤ - ستایش

چرا؟

گاهی میشه تمام وجودت نیازمند اینه که یه نفر از اطرافیانت بهت بگه دوستت داره...نیازمند اینه که حمایت بشه. اما کسی نیست جز خدا.

گاهی برای یه لبخند مادرت پرپر میزنی اما اون بی حوصله تر از اونه که بهت لبخند بزنه.

گاهی آرزو داری پدرت بهت توجه کنه...بهت یه نگاه محبت آمیز کنه... اما بی فایده ست.

گاهی دوست داری با دوستت حرف بزنی...براش درد دل کنی...گریه کنی و دستاشو بگیری...اما اون نیست...خیلی دوره...

و همه ی این موقع ها اگه خدا نبود نابود میشدی. آره نابود میشدی دختر!

یوسف به من میگی باید زکات بدم. باید بنویسم. اما من مدتیه همه ش شکایت میکنم. شاید شخصی مینویسم و یا به قول منصور آشفته مینویسم. نصف و نیمه مینویسم. دوست دارم بیشتر بنویسم اما به خودم این اجازه رو نمیدم که وقت شما رو زیاد بگیرم.

یه مدتیه دیگه اعصاب دیدن سریالای ایرانی رو ندارم. اعصاب خوندن خبرای سیاسی و جنایی و حتی ورزشی روزنامه ها رو ندارم. حوصله ی دیدن شو های ایرانی و خارجی رو اصلا ندارم... یعنی تقریبا چندشم میشه. نمیتونم ببینم بعضی ها بی دلیل... هیچی نگم بهتره. دیگه اصلا تحمل شنیدن غیبت و حرف و حدیث رو ندارم. وقتی چند نفر راجع به یه عده دیگه حرف میزنن، حالت تهوع بهم دست میده. وقتی میبینم یه نفر بی کار نشسته و وقتشو هدر میده انگار یکی دارم خفه م میکنه. وقتی یه نفر از خودش تعریف میکنه، دلم به حالش میسوزه و و و....

من چم شده؟ چی به سرم اومده؟ چرا زندگی تو این دنیا روز به روز برام سخت تر میشه؟ چرا دیگه از بعضی گناهان واقعا لذت بخش لذت نمیبرم؟! نکنه دارم خاصیت انسان بودنو از دست میدم! گفتم که خوب بودن و بهشتی شدن خیلی آسونه و واقعا آسونه. اما زندگی کردن سخته. تو این شرایط، تو این دنیا، میون بعضی آدمایی که اصلا شبیه ت نیستن سخته...خیلی.

چرا به جای فکر کردن به خونه ی آینده م و اینکه چه جوری باشه همه ش به خونه م تو اون دنیا فکر میکنم؟ چرا همه ش به آدمایی فکر میکنم که تو اون دنیا قراره با هم همسایه باشیم؟ چرا مرگ....؟چرا مدتیه از مرگ نمیترسم؟ چرا اونقدر دیگر خواه شده م که میتونم بدون یه لحظه تردید همه ی لحظه های باقی مونده ی زندگیمو،جونمو، فدای یه نفر کنم؟ چرا در حال حاضر بزرگترین خواستم اینه که برم خونه ی خدا؟ چرا اینقدر مرگ برام هیجان انگیز و جذاب شده؟

نمیدونم...من نمیدونم....من....فکر میکنم بیش از اندازه نوشتم و طبق معمول هنوز ارضاء نشده م.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ - ۱۳ شهریور ۱۳۸٤ - ستایش

امشب دوست دارم بگم....

این وبلاگ نویسی هم بد دردسری شده ... دیگه فرصت نوشتن توی دفتر شخصی خودمو ازم گرفته. نوشتن توی یه دفتر و ثبت وقایع و احساسات خیلی خوبه. خیلی...

امشب نمیدونم چم شده. چند ساعت پیش سرم درد میکرد. یه استامینوفن خوردم و بعدشم که توپ توپ! این مواد مخدر چرا اینقدر زود اثر میکنن؟ وقتی یه استامینوفن 325 میلیگرمی اینجوری دردو خوب میکنه پس خدا میدونه تریاک و... چی کار میکنن با آدم.گاهی به این معتادا حق میدم. نکنه خودمم معتاد شدم؟!

آها داشتم میگفتم چرا امشب اینجوری شدم؟ یه جوری شدم. عجیب... نمیدونم. امشب دوست دارم بنویسم، بنویسم، بنویسم وباز بنویسم......نمیدونم چرا. ولی پر پر شده م.مثل یه انار که از فرط فشار دونه هاش داره میترکه. من چمه؟( واقعا نمیخوام ادای این روشنفکرا رو درارم. و شروع کنم به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان و خدا و....نه.من نیستم.)

به اتاقم نگاه میکنم.( مثل اغلب اوقات نامرتب) به دیوارا. عکس سهراب سپهری، شاملو،حمید مصدق،قیصر امین پور،مارکز،اخوان ثالث، هیوز و پاز و شرک! و چند تا چیز دیگه به زور چسب روی دیوارا نصب شده ن. یه عالمه عروسک که به مناسبتای مختلف از دوستام هدیه گرفتم و یا بعضا خودم خریده م.اوه اوه توی کتابخونه م یه عااالمه کتاب هست. که وقتی به اونایی که نخوندم فکر میکنم انگار یه دستی میخواد خفه م کنه. تلویزیون، پلی استیشن!!( من بازی نمیکنم. این دیگه مال داداشمه) کامپیوتر و یه عالمه سی دی که روی زمین افتاده ن.چوب لباسی و یه خروار لباس.ساکای آقاجون و مامان جونم که چند روزی مهمون ما هستن. و یه تخت که زیرش به بازار شام بیشتر شباهت داره. و من یه آدمم که میون این همه وسیله گیر کرده م....

امشب میخوام بگم.

دوست دارم نظرمو راجع به عشق بگم. راجع به مشروب...

دوست دارم از کتاب « معلم یک دقیقه ای» نوشته ی اسپنسر جانسون براتون بگم.

دوست دارم چند تا از نکته های کتاب« مشاوره ی عشاق» که مهرنوش واسم خریده رو واستون بنویسم.

دوست دارم چند تا از آیه های قشنگ قران رو بنویسم.

دوست دارم بهتون بگم که مادربزگ من داره میمیره.

دوست دارم بگم چقدر شما رو دوست دارم...با اینکه ندیدمتون، نشنیدمتون، و حتی نفهمیده متون. اما دوستتون دارم.

دوست دارم بگم که من چقدررر انرژی دارم و میتونم دنیا رو فتح کنم. (و اگه نکنم میمیرم)

دوست دارم بگم که چقدر از اینکه به دنیا اومدم خوشحالم.

دوست دارم با همه ی دوستام برم بهشت!!!. با همه ی اونایی که دوسشون دارم.

دوست دارم اونقدر خوب زندگی کنم که توی 70 سالگی( کی گفته قراره 70 سال عمر کنم؟) آرزو نکنم دوباره جوون بشم.

دوست دارم بگم که امشب شنیدم پدربزرگم توی رختخواب اشهد شو میخوند.

دوست دارم بگم من خیلی خیلی ............!!!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ - ٩ شهریور ۱۳۸٤ - ستایش

به نام او!

سلام. نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم.امروز بعد از ظهر به مامانم میگفتم ای کاش چشامو می بستم و وقتی باز میکردم یه سال گذشته بود. نمی دونم چرا این حرفو زدم؟ شاید به خاطر تنبلی توی درس خوندن، اونم خوندن واسه کنکور بوده ... و یا شاید برای اینکه خیلی عجله دارم به یکی از بزرگ ترین وسیله ها برای رسیدن به هدفم برسم. نمی دونم....

یه هفته از اعتکاف و... میگذره اما من هنوز لذت عبادتو فراموش نکردم. یعنی نمیتونم فراموش کنم. یه آقایی صحبت میکرد و از داستان یه آدم میگفت. خیلی شر بوده و همه نوع کار خلاف و گناهی هم انجام میداده. میاد پیش پیامبر و بهش میگه: مگه خدا نگفته که من با بنده های بدم چنین میکنم و چنان ... پس چرا من با این همه گناه هیچ مشکلی ندارم و وضعم هم خوبه؟ و پیامبر میگه: تو خیلی بدبختی. خدا یه چیز خیلی بزرگو از تو گرفته و تو خودت هم خبر نداری. دلم به حالت میسوزه چون خدا لذت عبادتشو ازت گرفته!

بچه ها خوب بودن و خوب زندگی کردن نه خرجی داره و نه مشکله. میدونید چرا؟ چون حتی لبخند زدن به چهره ی یه آدم هم ثواب داره.

مهرنوش گلم! مرسی از کتاب خوبی که واسم فرستادی.استفاده کردم. همینطور از کتاب معلم یک دقیقه ای هم کلی استفاده کردم و جدآ عالی بود. سعی کن خودت هم حتما بخونیش.

مرسی که میايید و میخونید و نظر هم میدید....و شرمنده که وقت عزیزتون رو گرفتم.... دوستتون دارم صادقانه!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ - ٦ شهریور ۱۳۸٤ - ستایش

به نام خدا

هنوز پامو بيرون نذاشته بودم که دلم تنگ شد...

اين سه روز توی مسجد بودم و مراسم و عبادت های اعتکاف رو به جا می آوردم. سه روز زيبايی بود. احساس می کردم خدا خيای نزديک تر شده. موقع بيرون اومدن از مسجد احساس ميکردم تازه متولد شده م و همه ی گناهانم پاک شدن. همه ی همه! و فقط خدا ميدونه چه حس خوبيه.

يکی ديگه از برکات اين سه روز دوست شدن با امام زمان بود.الان خيلی راحت ميتونم صداش بزنم.( برخلاف هميشه)

برای همه دعا کردم. برای همه ی شما. برای فهيمه ـ منصورـ مهرنوش ـ حامد ـ احسان ـ هادی ـسايه ـ آزاده ـمهدی ـ رامين ـ مهرداد ـ يوسف ـ جلال ـ مرد اميدوار‌ و و و .... همه ی دوستانی که الان اسماشون به خاطرم نمياد.

دلم برای مسجد تنگه...برای خدا...برای دعا... و برای گريه کردن.

چالب اينجا بود که من اصلا قصد نداشتم توی مراسم اعتکاف شرکت کنم. خيلی يهو و ناگهانی شد. اينجوريه که ميگن وقتی خدا بخواد....

به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد                      ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ - ۱ شهریور ۱۳۸٤ - ستایش