کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

به نام خدا

هفته ی خوبی داشتم. یه روز قبل از تولدم مامانم به بابام گوشزد میکرد که فردا تولدشه! فردا صبحش داشتم درس میخوندم که زنگ خونه رو زدن. حدس میزدم فاطمه باشه. وقتی درو باز کردم از دیدن فاطمه و مهرناز شوکه شدم! واسه ناهار نگهشون داشتم و تا بعد از ظهر با هم بودیم. بهترین هدیه ی تولدمو امسال از دوستم زهره گرفتم که مطمئنم تا آخر عمرمم بهتر از اون هدیه گیرم نمیاد. فوق العاده بود. چیزی که خیلی بهش احتیاج داشتم. برام مثل یه نشونه بود. یه قران جیبی بزرگ و سبز رنگ! شب همه ش تو فکر این قران بودم که چه طوری زهره قرار بود واسم هبوط در کویر دکتر شریعتی رو بگیره اما پیدا نکرده بود و به جاش بهترین کتاب دنیا رو واسم خریده بود. تولد امسالم یه جورایی خیلی بهم چسبید به خصوص با تبریکات نسترن ، خاله نسرین، فاطمه، الهه، عمه ایران و مهرنوش خوبم.

***
امروز رفته بودم خونه ی دوستم فاطمه.محمد امین داداش کوچیکشو خیلی دوست دارم. توی اتاق نشسته بودیم که امین یه دفعه از اتاق رفت بیرون. کنار در ایستاد. پشت در یه حرکاتی انجام میداد! پرسیدم چی کار میکنی؟ علی داداش بزرگترش توضیح داد: داره لباساشو میپوشه!! فاطمه در ادامه ی توضیحات علی گفت: داره لباسای مرد عنکبوتی رو میپوشه. وقتی لباساشو کامل پوشید اومد توی اتاق و چارچنگولی راه رفت. تمام حرکات مرد عنکبوتی رو مو به مو انجام میداد. تار پرتاب میکرد. تازه تمام این کارارو کاملا اسلو موشن انجام میداد!!! فاطمه میگفت: زیاد کارتون مردعنکبوتی رو نگاه میکنه. فکر میکنه خودش واقعا مرد عنکبوتیه!
بچه ها همیشه منو مسحور و مجذوب خودشون میکنن. قربونش برم فکر میکرد مرد عنکبوتیه. دنیای عجیبی دارن این موجودات معصوم و با مزه. آرزومه که توی یه مهد کار کنم. فکر کنم با این علاقه ای که من به بچه ها دارم اگه خدا بهم بچه ای داد، دو سه سال اول زندگیش، کارو زندگیمو تعطیل کنم و از صبح تا شب باهاش بازی کنم! ولی اینجوری شاید دیگه بهم نگه مامان!!

***
هنگامیکه عزرائیل برای قبض روح حضرت ابراهیم آمده بود، ابراهیم(ع) فرمود: آیا هیچ دوستی را دیده ای که دوستش را بی جان سازد؟ خدای متعال وحی فرمود: آیا هیچ دوستی را دیده ای که از دیدار دوستش رو گردان باشد؟ ابراهیم فرمود: اینک به قبض روح من بپرداز.

***
بهت نیاز دارم. بهت احتیاج دارم. با تمام وجود. باید منو قوی کنی. خیلی قوی. ازت خواهش میکنم....

***
چه خوب شد خدا روز شنبه رو آفرید. واسه ما که هی بگیم: خب ایشالا از شنبه ی آینده دیگه.... نقطه ی شروع خوبیه!

***
برای یوسف: من کلافه ام از دست شما!!! از دست این وبلاگت چی کار کنم؟ سر به بیابون بذارم خوبه؟! همه ش ارور میده. ارور. ارور...ببینم نکنه...حذفش کردی!...
برای منصور و بهزاد: کاش بازم میومدید.
برای خودم: دختر خوبی باش!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ - ٩ دی ۱۳۸٥ - ستایش