کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

به نام او....

زیباترین روزای سال همین روزاست. دهه ی آخر اسفندماه که انگار آدم انرژی مضاعف پیدا میکنه. به نظرم ماه اسفند زیباترین و شادترین ماه ساله. حتی از خود فروردین هم پرشورتر و زیباتره. همیشه این روزا رو دوست داشتم. گرچه امسال نتونستم اون حال و هوای همیشگی رو داشته باشم و آشفتگی های درون و ذهنم این فرصتو ازم گرفت و اون انرژی مضاعف به جای اینکه صرف حرکت و کار و تلاش بشه صرف فکر ای جورواجور شد......ولی به هر حال دنیای بیرون همچنان زیباست. طبیعت زیباست.
هیچ وقت از قید و بند خوشم نمیومد. از همون بچگی. حاضر بودم کتک بخورم اما زیر بار حرف زور نرم. از فشار، استرس و رسم و رسوم بی معنی و بعضی مقررات ساخته و پرداخته ی بشر فراری ام. همیشه دوست داشتم در آرامش کامل باشم. همیشه،هر لحظه. شاید به خاطر همینه که از دعوا و داد و بیداد متنفرم و بدترین لحظات زندگیم اونایی بودن که شاهد دعواها و داد و بیدادای دو نفر دیگه بودم و هنوزم تحمل دیدن این صحنه رو ندارم و حالم بد میشه.
همیشه دوست داشتم حرکت کنم. برم جلو. برم بالا. دشمنم بیکاری و سکونه. و هر عاملی که باعث سکون و جمودت بشه. دوست دارم هر چند وقت یه بار برم مسافرت. البته به میزبانی خدا! منظورم طبیعته. به مکانهای بکر و دست نخورده ی زمین. حالا میخود سبز باشه یا سیاه ، سفید، آبی، قرمز، و یا حتی رنگ خاک..... از دیدن هیچ چیز به اندازه ی یه کوه به وجد نمیام و عاشق موسیقی های طبیعیم. صدای شرشر یه آبشار، آهنگ امواج، آواز پرنده ها، صدای بارون و صدای وزش باد توی کویر! دوست دارم برم اونجایی که میخوام برم و باشم اونجایی که میخوام باشم!
سادگی رو دوست دارم. میدونم مسخره ست ولی از پول زیاد، خوشم نمیاد! از خونه های خیلی بزرگ و مجلل و لوازم گرون قیمت بدم میاد و دوست ندارم حتی یه ثانیه توشون بمونم. دوست ندارم سوار ماشینای گرون قیمت بشم یا لباسای گرون بپوشم. از مراسم عروسی یا هر مراسمی که آنچنانی و با تکلف برگزار میشه بدم میاد. دوست ندام با یه آدم پولدار ازدواج کنم. از اسراف.....از آرایش غلیظ متنفرم.
گاهی دیوارای آجری خونه مونو هم دوست ندارم و میخوام برم جایی که برای یه مدت کوتاه از خونه های سنگی و آجری دور باشم.
شاید دقیقا به تعداد چیزایی که دوست دارم چیزایی باشه که ازشون بدم میاد.
از سر و صداهای ناهنجار خوشم نمیاد. طرفدار جنبش و تحرک و زندگی و در عین حال آرامشم. چون میدونم میشه این دوتا با هم باشن. کی تا حالا صدای خدا رو شنیده؟ هیچ کس. و کی تا حالا صدای خدا رو نشنیده؟ بازم هیچ کس!!

نمیتونم با هر کس ارتباط برقرار کنم. بعد از یکی دو برخورد با کسی فورا میفهمم قلبش چه شکلیه و ناخودآگاه یه فاصله بینمون ایجاد میشه که دیگه نمیتونم از اون حد جلوتر برم. درمورد بعضیا این فاصله خیلی کمه و تقریبا همیشه کنارشون ایستاده م با تماس فیزیکی روح هامون!! و در مورد بعضی دیگه این فاصله اینقدر بعیده که هیچ وقت اون ارتباط برقرار نمیشه. در کنار آدمایی که ساده و صمیمین، آدمایی که تحت هر شرایطی خودشونن و هیچ وقت برای کسی نقش بازی نمیکنن، به آرامش میرسم. به طرز عجیبی جذب آدمای یکرنگ و یه دل میشم. دوست دارم اگه قراره کنار کسی باشم و باهاش وقتمو بگذرونم یه همچین کسی باشه. آخ که چقدر خوبن این آدما....هیچ کار خاصی نمیکنن و ازت تعریفم نمیکنن اما از اینکه خودشون هستن در آرامشی! و بر عکس کافیه احساس کنم یه نفر داره حرفاشو در لفافه و با منظور میزنه و به قول مامانم« سیاست داره!!» اونوقت هر لحظه ازش دور و دورتر میشم. و خدا میدونه که دست خودم نیست. انگار یه اهنربای درونی دارم. با تمام این وجود از هیچ آدمی متنفر نیستم.فقط بعضی نیتها و رفتاراست که منو دور میکنه. شاید در نتیجه ی این رفتار و احساسم خیلی از همون آدما تا حالا با خودشون فکر کردن چه آدم نچسب و خشک و مغروری! اما اونی که باید بدونه میدونه.

و یه حرفایی هست که میدونم حداقل اون کسایی که احتمالا وبلاگمو میخونن خودشون میدونن. فقط برای خودم و خطاب به خودم مینویسم که یه وقت یادم نره.
* هیچ وقت برای کسی که دوستت داره ناز نکن! اگه میدونی پدر و مادرت دوست دارن پیششون بشینی این کارو بکن. اگه میدونی از دیدنت لذت میبرن بذار به این لذت برسن. اگه کسی از دیدنت شاد میشه به دیدنش برو. وقتتو با کسی بگذرون که بودن با تو رو دوست داره. وقتی یه بچه ازت میخواد باهاش بازی کنی این کارو بکن. اگه پدر یا مادرت صدات کرده ن فقط نگو بله؛ اگه میتونی به سمتشون بدو!
بیشتر از همه هوای پدر و مادرتو داشته باش و اول از همه خواسته ی اونا رو انجام بده و اونا رو شاد و راضی کن. بی اعتنایی به پدر و مادر ظلمه و بزرگترین ظلمه! آخه اون دو موجود به طور غریزی و بی اراده عاشق و بی قرار توان و هیچ وقت نمیتونن متنفر بشن و چاره ای جز دوست داشتن تو ندارن! پس باید همیشه جاشون روی چشمات باشه.

**حرمت همدیگه رو نگه داریم. نباید راجع به کسی در غیابش حرف بزنیم. نباید مشکلات و مسائل زندگ دیگرانو برای کسی تعریف کنیم. نکنه اون آدم اگه اینجا بود الان خجالت زده میشد، نکنه دوست نداشته باشه زندگیش نقل مجلس دیگران بشه. نکنه وقتی اون دنیا پرده ها کنار رفت و متوجه این گفتگو شد دلخور بشه و آه بکشه! این حرفا رو باید فقط یه جا و برای یه نفر بازگو کرد. برای کسی که بتونه اون مشکلات رو حل کنه! الان یه مدته شاید یکی دو سالی میشه که توانایی حرف زدن درباره ی مسائل و خصوصیات یه آدم دیگه رو از دست دادم و شنیدنشو هم از زبون دیگری دوست ندارم.
باید بیشتر از این حرفا برای هم حرمت قائل بشیم.آخه مردم عیال خدا هستن و خدا هم نسبت به عیالش غیرت داره!
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

*** اگه دوروبرتون یه بچه هست تا میتونید بهش محبت کنید. محبت دوران کودکی هرگز فراموش نمیشه و پایدارترین شکل محبته. اون احترام و علاقه و ارزشی که نثار یه بچه میشه میتونه سرنوشتشو تغییر بده. از بد به خوب و از خوب به خوبتر!
هرگز آدمایی که دوران بچگیم دوستم داشتن و بهم محبت میکردن رو فراموش نمیکنم و بیشتر از همه ازشون ممنونم و براشون دعا میکنم. مربی دوران کودکستانم( که الان نه قیافه ش یادمه نه اسمش و آرزومه که یه بار ببینمش) دایی نادر، نرگس، آقاجون، مامان بزرگ خدابیامرزم، یکی از شاگردای بابام، عمه ایران، دایی سعید و آدمای دیگه ای که شاید الان یادم نباشه.احساس خیلی خوبی نسبت به تک تکشون دارم. اگه تمام دنیا بگن آدمای بدین، من میگم خوبن!

**** هر حرفی رو نباید زد. هرحرفی رو نباید گوش داد. هر چیزی رو نباید نگاه کرد. هر فکری رو نباید به ذهن راه داد.با هر کسی نباید نشست و برخاست کرد.

***** همه ی آدما از من بهترن.

_پیشاپیش سال نو رو تبریک میگم.


...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ - ٢٢ اسفند ۱۳۸٥ - ستایش

پیاله اش پر شد و رفت.....

تو این یه هفته به این نتیجه رسیدم که وقتی مامانم نیست،:
_زباله ی بیشتری تولید میکنیم.
_ظرف بیشتری کثیف میکنیم.
_گوجه ها توی یخچال گند میکنن!
_غذاها اون مزه ی همیشگی رو ندارن.
_کسی نمیاد خونه مون.
_حوصله ی غذاخوردن ندارم.

***
خدایا ببخش اگر برخلاف میلم، بلد نیستم خوب باشم.
خدایا ببخش اگر برخلاف میلم، نمیتوانم رضایتت را به طور کامل جلب کنم.
گاهی اوقات میخواهم تو را گول بزنم. اما خب....نمیشود. تو همان لحظه میفهمی و من رسوا میشوم.
خدایا متشکرم که همه چیز خوب است و فراتر از حد انتظار من!

***
زیباترین نامه ی عاشقانه ای که تا حالا خوندم:
«تو چه می دانی که عشق چیست؟....ما را به جرم عشق مواخذه میکنند گویا نمیدانند که عشق گناه نیست. اما کدام عشق؟ خداوندا! معبودا! وقتی فهمیدم که عشق به تو پایدار است و دیگر عشق ها دروغین است به عشق تو دل بستم. بعد از چندی که با تو معاشقه کردم یکباره به خودم آمدم و دیدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم. فهمیدم که در این که فکر میکردم عاشق تو هستم اشتباه میکرده ام. این تو بودی که عاشق بنده ات بوده ای و هر گاه او صید شیطان شده، تو دام او را پاره کرده ای......
آری، تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار میکردی و یه انتظار یک صدا از جانب معشوقت مینشستی. اما من بدبخت ناز میکردم و شب خلوت را از دست میدادم و می خوابیدم. اما تو دست برنداشتی و اینقدر به این کار ادامه دادی تا سرانجام من گریزپای را به چنگ آوردی و من فکر میکردم با پای خود آمده ام. وه چه خیال باطلی! این کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود.
مرا که به چنگ آوردی به صحنه ی جهادم آوردی، کمند عشق را محکمتر کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولین جرعه آن را که نوشیدم مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه ای دیگر کردم. اما اینبار هرچه التماس کردم که جامی دیگر بده تا از حجاب جسمانی بیاسایم ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی.
اکنون من خمارم و پیاله به دست هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت به سر می برم. ای عاشق من! ای واله ی من! پیاله ام را پر کن و مرا در خماری مگذار.»

این آخرین نامه ی دانشجوی 19 ساله، شهید ناصرالدین باغانی در تاریخ 11 اسفند 65 است که چند روز پس از آن در منطقه ی عملیاتی شلمچه پیاله اش پر شد!.....
...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:۳٧ ‎ب.ظ - ٦ اسفند ۱۳۸٥ - ستایش

جنگل!

بعد از سه بار به هم خوردن زیارت کربلای مامانم بالاخره جور شد و رفتن. الان نجف هستن.
صبح که از خواب پا میشم خونه مثل جنگله. ظرفای شب قبل و لباسای بابا و رختخوابا....
امروز تصمیم گرفتم واسه ناهار غذا درست کنم. از ساعت 10/5 تا 1 ظهر مشغول بودم! چون تجربه ی زیادی نداشتم بعد از تموم شدن آشپزی تقریبا ظرف تمیزی توی آشپزحونه نبود. چون همه رو کثیف کرده بودم!
منی که ظهرا نمیخوابم امروز از زور خستگی بعد از ناهار تقریبا بیهوش شدم.از خواب که پا شدم.یه نگاه به خونه انداختم و دیدم خونه دوباره جنگل شده! اما اینبارجنگل تر از صبح!!خلاصه رفتم سراغ آشپزخونه و ظرفا و اتاق خواب مامان و بابا و جارو کشیدن و بعدم یه کم خرید واسه ناهار فردا.
_نمیدونم امشب دوباره خونه جنگل میشه یا نه؟!
_ظهر بعد از حاضر شدن غذا از خوشحالی در حال پرواز بودم.آخه اولین تجربه م بود.
_یعنی تا کی نمیتونم درس بخونم؟!
_به نظرم باید به مادرا معادل یا حتی بیشتر از پدرا حقوق بدن!
...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٥۱ ‎ب.ظ - ۱ اسفند ۱۳۸٥ - ستایش