کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

عشق....

تا حالا به کسی فکر کردین که شما رو خیلی دوست داشته باشه؟
کسی که همیشه عاشقمون باشه. تحت هر شرایطی. حتی اگه اشتباهی کردیم که همه سرزنشمون کردن اون بازم بهمون امیدوار باشه و دوستمون داشته باشه. یه نفر که ما رو همونجوری که هستیم بپذیره و مدام نخواد عیبامونو بهمون گوشزد کنه که این اخلاقتو عوض کن و اینقدر خسیس نباش و اینقدر بی نظم نباش و....
کاش یه نفرو پیدا میکردیم که همیشه نگرانمون بود، همیشه مراقبون بود. 24 ساعته امکان ارتباط با خودشو واسمون فراهم میکرد و هیچ وقت مزاحمش نبودیم! براش مهم تر از همه ی دارایی هاش بودیم. مهم تر از همه ی کارها و برنامه هاش. یه عشق پاک و صادقانه و بی ریا رو نثارمون میکرد. اونقدری که احتیاج به فکر کردن به هیچ کس غیر از اونو نداشتیم. اصلا مگه از فکر اون و عشق اون بیرون می اومدیم که به کس دیگه ای فکر کنیم؟!
یکی که همیشه قبولمون داشت. بهمون خوشبین بود. هر کاری واسمون میکرد بدون منت بود. یه نفر که همیشه لبخند رو لباش باشه. روز تولدمونو، روز راه رفتنمونو، روز مدرسه رفتن و سالگرد ازدواج و همه ی عمرمونو یادش باشه. یه نفر که هیچ وقت سرمون داد نکشه حتی اگه ازمون خیلی عصبانی باشه. اخم و تخم نمیکنه و تازه معذرت خواهی هم که کنیم، خیلی زود شیطنتامونو فراموش میکنه.
خداییش اگه یه همچین کسی رو تو زندگی تون پیدا کنین واسش چی کار میکنین؟! چطور جواب عشق پاکشو میدین؟
و اصلا یه همچین کسی ممکنه تو این دنیا......

یه نفر خواسته بود سایتی که داستان دزده و مرغ فلفلی رو ازش گرفتم معرفی کنم.من کتاب قصه شو دارم. شعر خیلی معروفیه و اون موقع که من خریدم به چاپ یازدهم رسیده بود. تا الان شاید برای بیستمین بار تجدید چاپ شده باشه. کتابشو توی کتابفروشی هایی که کتاب قصه دارن میتونین پیدا کنید. اسمش هم همون « دزده و مرغ فلفلیه»

متاسفم که کمتر میتونم به وبلاگ بچه ها سر بزنم.( تقریبا نمیتونم!) چون واقعا فرصت زیادی ندارم. دوست دارم بیشتر بنویسم اما....باید برای ثبت نام کنکور برم. ...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:۱٠ ‎ب.ظ - ٢٤ آذر ۱۳۸٥ - ستایش

من دوست تر می دارمت.....

گفتم: خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس میکردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا ، بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هرچه هست! تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی. من آنی خودم را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست! اشک تنها قطره ای ست که قبل از آنکه فرود آید، عروج میکند. اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه میشود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم؛ آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که، عزیز تر از هرچه هست! از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا این همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، میخواستم برایم سخن بگویی آخر تو بنده ی من بودی. و چاره ای نبود جز نزول درد زیرا تو این گونه شد که صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر « خدا خدای» تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار میکنی همان بار اول شفایت میدادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت....

گفت: عزیزتر از هرچه هست من دوست تر می دارمت....

...

پيام هاي ديگران()        link        ٧:٢٤ ‎ب.ظ - ۱ آذر ۱۳۸٥ - ستایش