کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

خونه!

بالاخره برگشتم خونه. این اواخر تحمل فضای خوابگاه خیلی مشکل شده بود.توی مدتی که تهران بودم زیاد نمی نوشتم.با 2 نفر توی یه اتاق کوچیک زندگی میکنیم.همیشه اطرافم پر از آدم بود.سر و صدا و شلوغی و شوخی و خنده هامون چه تو خوابگاه چه تو دانشگاه به راه بود.هیشه با خندیدن و شوخی هامون همه چیزو فراموش میکردیم.دلتنگی هامون....
گاهی اوقات که دیگه خیلی دلم برای خودم و تنهایی و نوشتن تنگ میشد،یه قلم و کاغذ برمیداشتم . یه گوشه ی دنج شروع می کردم به نوشتن. نوشتن خودم!
بیش از همه دلم واسه مامان و بابام تنگ شده بود. خیلی خیلی زیاد....یه جمله ی جالب از خلیل جبران خوندم که میگقت دور بودن باعث میشه که بیشتر عظمت چیزی رو درک کنیم.این 4 ماه - به قول عموم آموزشی- و ترم اول تمام شد. تو این 4 ماه تهرانو یه شهر شلوغ و پر سر و صدا و بینهایت زنده و فعال دیدم. اما تصور اینکه بخوام برای همیشه اونجا زندگی کنم دیوونه م میکنه! مسافتای طولانی و شلوغیشو دوست ندارم.آدم گم میشه تو این همه سرعت و دوندگی. ...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ - ٢٦ دی ۱۳۸٦ - ستایش