کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

پایان 86

از روزی که رسیدم مشغول خونه تکونی هستم. اینجا حالم بهتره. زندگیم منظم تره. همه چیز بهتر پیش میره.دور بودن چقدر آدمو حساس تر میکنه. شاید اون موقع اینقدر متوجه ی اعصاب ضعیف پدر و مادرم نبودم. ولی حالا که بعد از چند ماه که فقط صدای آروم و محبت آمیزشونو از پشت تلفن شنیده م، برگشته م، خیلی راحت متوجه ی بد اخلاقیای بابام و زود عصبانی شدنای مامانم میشم. میدونم چه فشاری رو تحمل میکنن.چه مسئولیت بزرگی دارن....من چی کار میتونم بکنم؟!

وقتی مامانم سر یه موضوع خیلی کوچیک داد زد از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. ماماااان این که داد و بیداد نداره. ولی داد اون از خستگی و فشار این مدت بود نه چیز دیگه......

این مدت خیلی خاطر خواه پیدا کرده م. هر کس به سبک خودش اظهار علاقه میکنه ولی راست و دروغشو خدا میدونه. این مردا هم چه موجودات متفاوتین. گاهی اونقدر عجیب که دوست دارم........ بی خیال! 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٥:٤٥ ‎ب.ظ - ٢٧ اسفند ۱۳۸٦ - ستایش