کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

لعنت به....

لعنت به فوتبال، لعنت به اخبار، لعنت به نود و شبکه ی 3 و ورزش، لعنت به هرچی تیم فوتباله، لعنت به اسرائیل و لبنان و فلسطین و عراق. لعنت به صدای آمریکا و رادیو فردا.
خیلی نفرت انگیزه که بین آدمای عاشق فوتبال و اخبار و سیاست زندگی کنی. روزی 8 بار اخبار! ساعت 13، ساعت 13:15، ساعت 14، 20:30، 21، 22، و فوتبالای بی وقت شبکه ی 3.
آقایون محترم خونه هم که شدیدا به هر گونه خبر سیاسی و ورزشی علاقه و توجه نشون میدن. یکی نیست بگه آخه مگه رئیس جمهور مملکتین که اینقدر پیگیر مسائل کشور و خاورمیانه و دنیایید. یا مثلا مربی یه تیم مطرح که اینقدر تو نخ تماشای دقیق تک تک فوتبالا.
حالا دیگه نمیدونم فهمیدن اینکه لبنانی ها چه بلایی سر همدیگه آوردن وسط ناهار خوردن چه فایده ای داره؟!! خداییش مسائل مهم تر از سیاست اسرائیل و سیستم چند چند چنده رئال مادرید وجود نداره ؟!
خدا صبر بده! ...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ - ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ - ستایش

 

دوست داشتم شب که میشه، دقیقا قبل از خواب دوتا فرشته ی روی شونه هام دفتر اعمالمو نشونم میدادن. فرشته ی چپ بهم میگفت اینجا این کارو نباید انجام میدادی؛ این فکرو نباید میکردی؛ و بهتر بود این کارو اینجوری انجام میدادی.کاش فرشته م باهام حرف میزد......

خدایا متشکرم که شب رو آفریدی. اگه شب نبود چی میشد! شب تنها فرصتیه که میشه بدون ترس از نگاه دیگران......
تنهایی و سکوت و نیاز و اشک هایی که لازم نیست براشون دلیل بیاری. این خیلی عالیه. متشکرم خدا! ...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ - ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ - ستایش

رسالت

خیلی وقته میخوام تو دفترم بنویسم اما شروعش واسم سخته. همه ش دنبال یه فرصت خوب میگردم. هر چی میگذره نوشتن واسم سخت تر و متکلف تر میشه. بچه که بودم خیلی راحت مینوشتم. بدون اینکه بخوام زیاد فکر کنم. وقتی اولین دفتر خاطراتم که مربوط به 9 سالگیم میشه رو میخونم از خنده روده بر میشم! چه چیزایی که نمینوشتم! به خاطر ثبت اون لحظه ها و احساساته که با تمام وجود دنیای یه بچه رو درک میکنم.
یه چیز خیلی جالب تو یه کتاب راجع به پیدا کردن هدف و رسالت و معنای زندگی خوندم. نوشته بود برای اینکه متوجه بشید از کاری که در حال حاضر انجام میدید راضی هستید یا نه و برای کشف رسالت واقعی زندگیتون، خودتونو در حال احتضار تصور کنید. آخرین ساعات عمرتونه و شما دارید به زندگیتون و همه ی کارایی که کردید و راهی که تا امروز رفتید فکر میکنید. ببینید اون لحظه چقدر از چیزی که بودید راضی هستید. تصور کنید که چه کارایی باید انجام میدادید که این لحظه ی آخر احساس کنید زندگی باارزشی داشتید و عمرتونو هدر ندادین.
این کار میتونه عشق ورزیدن به یه نفر یا تحصیل در یه رشته ی خاص یا حتی نوشتن یه کتاب باشه.
در ضمن آقای علی هادی من هیچ خبر یا نشونی از شهید باغانی ندارم. من این نامه رو تو یه روزنامه خوندم که اگه درست یادم باشه اسمش «صبح صادق» بود. ...

پيام هاي ديگران()        link        ٤:٤٧ ‎ب.ظ - ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ - ستایش