کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

این بود زندگی...

به هر کس نتونم بگم، به تو که میتونم. هر چی بگم میفهمی و هیچ وقت برداشت بد نمیکنی.
خیلی سوال دارم که میدونم جواباشونو می دونی و انتظار دارم یه روز جواب سوالامو بدی.می دونی، حرف زدن با تو توی شبا، تو سکوت و تیرگی حیاط خونه، لب باغچه رو خیلی دوست دارم. دوست دارم بمونم باهات حرف بزنم تا صبح بشه و وقت نماز. اما بالاخره مامان یا بابام می آن دنبالم. یه سری حرف های خیلی تکراری دارم که هر شب باهات بزنم. از گذشته ها میگم، از معجزه های زندگیم، از خاطرات خوب و از خوشی هام، از نعمت های بزرگی که بهم دادی. ازت تشکر میکنم. بهت میگم که احساس خوبی نسبت به « بودنم» دارم. بهت میگم که میدونم غصه هام به خاطر اشتباهات خودمه و ایمان دارم تو ناراحتی منو نمیخوای. از بزرگترین آرزوهام میگم و محاله که بزرگترین آرزومو برای بار هزارم بهت نگم و ازت نخوام.
احساسمو نسبت به دیگران و رفتارشون، نسبت به اتفاقات مختلف، مو به مو برات میگم. وقتی از یه سری اتفاقات و رفتارها سر در نمی آرم، با حیرت برات تعریف میکنم و اظهار سردرگمی میکنم. ازت میخوام واسم توضیح بدی که چرا این طور شده؟ چه اتفاقاتی داره می افته؟ حقیقت چیه؟ بهت میگم که من نمیتونم از دل کسی خبر داشته باشم.
من و تو با هم صادقیم. هیچ وقت به هم دروغ نمیگیم. این خیلی خوبه. چون من نمیتونم سر در بیارم چرا باید دروغ گفت؟! هیچ چیزی تو این دنیا ارزششو نداره که به خاطرش دروغ گفت. همه چیزو بهت میگم. از نمازایی که وقت خوندنشون به همه چیز فکر میکنم به جز تو! از نمازای صبحی که به خاطر لذت و خوشی خودم قضا میشن. از گناهانی که فقط ما دو تا ازشون خبر داریم. صادقانه ی صادقانه.....
این روزا دارم آماده میشم برای رفتن. میدونم که خیلی برام لازمه که یه مدت از محیطی که بهش عادت کرده م دور شم. پدر و مادرم یه خرده استرس دارن اما من نمیترسم. تو اون جا هم هستی دیگه!
یه کم واسم سخته از پدر و مادرم دور بشم. پدری که وقتی بعضی شبا ماساژش میدم و از درد ناله میکنه، نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم. و مادری که خیلی روم حساب میکنه. تو این 20 سال همیشه کنارشون بودم. جفتشون. همیشه وسطشون می نشستم. حتی تا همین الان که دیگه مثلا بزرگ شده م، سر سفره بی اختیار کنار بابام میشینم. بدون اینکه خودم متوجه بشم! بچگی هام که همه ش به مامانم چسبیده بودم. یه خونه با 4 تا بچه ی قد و نیم قد و پشت سر هم. وقتی همه ی اعضای خونه مرد بودن، فقط من می موندم و مامانم. شدم سنگ صبورش. بچگی ها پناهم بود.
گاهی که حرف ناخواسته بودن من میشه خنده م میگیره. اگه من به دنیا نمی اومدم کی میشد دم پدر و مادرم؟! کی با مامانم این ور و اون ور میرفت؟ بابام به کی میگفت« سمندر»؟!! تو همه ی اینا رو میدونی. احساس منو هم میدونی. ولی نمیدونی از گفتنشون بهت چه لذتی میبرم!
بعد از خبر قبولیم، مامان یه خرده از بعضی ها دلگیر شد. اینکه نه تنها تبریک نگفتن حتی انگار واسشون مهم نبود بدونن من چی و کجا قبول شدم. گفتم که نباید از کسی انتظاری داشته باشه. تبریک گفتن یا نگفتن یه عده _ هر چند نزدیک_ چه تفاوتی توی زندگی و خوشبختی ما داره؟ ما که محتاج کسی نیستیم. این فقط محبته که بین ما آدما رد و بدل میشه. اگه کسی نمیخواد محبتشو و شادی شو توی شادی هامون نشون بده، این نباید آسیبی به ما وارد کنه و باعث غصه مون بشه. بهش گفتم دلت به خدا گرم باشه و امیدت به اون باشه. خوب گفتم؟! گرچه جا افتادن این عقیده و باور یه کم زمان میبره. اینکه آدم کم کم به تنهاییش پی ببره و بهش عادت کنه. گفتم اگه روز تولدت شد و هیچ کس بهت تبریک نگفت، خودت جشن بگیر و شادباش از اینکه به دنیا اومدی!
می دونی چیه؟ وقتی به زندگی کوتاهم تو این دنیا فکر میکنم و اینکه تا چشم به هم بزنم، نیستم و برای همیشه این جا رو ترک میکنم؛ این موضوعات اهمیتشونو به کلی از دست میدن. از ما چی می مونه؟ به قول حسین پناهی:
جانی برای مرگ / مرگی برای یاد / یادی برای سنگ / این بود زندگی!

خداوندا!
اراده ی تو محقق گردد
زیرا تو ضعف های بندگانت را میشناسی
و بر هر کس
باری می نهی که بتواند تحمل کند.
خدایا! عشق مرا درک کن
زیرا تنها چیزی است
که واقعا به من تعلق دارد،
و تنها چیزی که خواهم توانست
به زندگی دیگر ببرم.

نمی دونم از دیدن اشکای من چه احساسی بهت دست میده و چقدر براشون ارزش قائلی، اما خدا، بهم قول بده هیچ وقت این اشکا رو فراموش نکنی. منم قول میدم هیچ وقت چیزایی که یه روز آرزوم بودن و الان بهم دادی رو فراموش نکنم. و تا آخرین لحظه ی عمرم به خاطرشون تشکر کنم. قول میدم هیچ وقت دروغ نگم. نه به تو و نه به هیچ کس دیگه. قول میدم هیچ وقت بزرگ نشم. همیشه همون دختر کوچولو بمونم واست. و قول میدم که هیچ وقت کسی رو فریب ندم.
مهربون خدا! قول بده همیشه مسئول دل من بمونی. اگه از هیچ کس انتظار نداشته باشم در عوض از تو خیلی انتظار دارم. خیلی زیاد!

خداحافظ نگهبان دل من!


...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٢۱ ‎ب.ظ - ٢٠ شهریور ۱۳۸٦ - ستایش

 

قبل از اعلام نتایج:

من: چی میشه اگه انتخاب اولمو قبول شم. شهید بهشتی!
مامان: خب حالا حرف پیش نزن.
من: خب مگه چیه؟!
مامان: حالا اومدیم و یه چیز خوب قبول نشدی، آبرمون میره!!
من: ماماااان! حالا مگه فیزیوتراپی بده؟ میکروبیولوژی بده؟ تغذیه بده؟
مامان: نه، میترسم باغبونی قبول شی! ( آخه من به عنوان انتخاب آخرم علوم باغبانی رو هم زده م که صد در صد مطمئن باشم امسال دیگه رفتنیم! تازه اونم چون به گل و گیاه علاقه داشتم)
من(مستاصل و در عین حال با خنده): مامااااااااان!!! چرا اینقدر دست کم میگیری؟ 1500 رتبه ی بدی نیست.

خب مامانه دیگه! حق داره. ولی خداییش چه اعتماد به نفسی بهم داد! اون روز کلی خندیدم به این فکرا.

بعد از اعلام نتایج:

من( همراه جیغ): ماماااااان. بیا. شهید بهشتی قبول شده م. انتخاب اولمو! بینایی سنجی.
مامان( با دو اومد طرف کامپیوتر): نههههه. کجاست؟
من: ایناهاش. بینایی سنجی تهران.
مامان: اسمت کو؟ تا نبینم باورم نمیشه!

و وقتی اسممو دید باور کرد. خیلی خوشحال شدیم. من و مامان و همه! مامانم رفت تو فکر رفتن و ثبت نام کردن. و منم تو فکر مهرنوش و فروغ و عاطفه و مهرناز و فردوس و باقی بچه ها. بعد از کلی اس ام اس و تلفن بالاخره از بچه ها خبر گرفتم.
فاطمه مدیریت اصفهان قبول شد. پیش خواهرش. زهره آمار اهواز. عاطفه، علوم اجتماعی اهواز. الهه، کاردانی دندانپزشکی اهواز. فریبا، دبیری شیمی سنندج. عاطفه، زیست شناسی چابهار . تقریبا همه راضی بودن.
...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ - ۱٧ شهریور ۱۳۸٦ - ستایش

هدف آفرینش

چند وقت بود که به هدف آفرینش انسان فکر میکردم. موضوع خیلی برام جدی و مهم شده بود. همه جا دنبال اطلاعات بودم. توی درسم خونده بودم که این سه هدف برای آفرینش در قران ذکر شده: 1- فراهم شدن زمینه آزمایش و انتخاب آزاد برای انسان. 2- پرستش خدا و عبادت. 3- مورد رحمت قرار گرفتن.
که البته دو تای اول اهداف فرعی و متوسط هستن و «رحمت» هدف اصلی عنوان شده. اما این جواب فهرست وار راضیم نمی کرد. بعد از سرچ کردن عبارت «هدف آفرینش» به مطالب جالبی برخوردم. از جمله در تالار گفتگوی هم میهن این موضوع به بحث گذاشته شده بود. مطلب یکی از افراد به اسم خشایار رو عینآ اینجا میارم. مطلب خیلی خوب و مفیدیه. متوجه شدم اصلا عنوان این سوال اون طور که توی ذهنم بود اشتباه بوده و منو قانع کرد. به خصوص اون پاراگرافی که توی پرانتز نشون داده شده:

يکی از پرسش‌هایی که برای بسیاری از افراد مطرح است ، موضوع هدف خداوند از آفرینش موجودات و به ویژه هدف از آفرینش انسان است. معمولا در پاسخ به این پرسش گفته می‌شود: هدف، به کمال رساندن انسان است و این منظور تنها از راه عبادت و معرفت حاصل می‌شود. این پاسخ، بلافاصله پرسش دیگری را در ذهن ایجاد می‌کند: مگر خداوند بی‌نیاز مطلق نیست؟ پس او چه نیازی به عبادت و یا کمال انسان دارد؟

وقتی سخن از هدفمند و حکیمانه بودن کار یک فرد به میان می‌آید، در واقع باید دو نوع هدف برای او در نظر گرفته شود تا کار او بی‌هدف و سفیهانه نباشد. یک هدف، آن مقصود و منظوری است که انجام دهنده‌ی کار به دنبال رسیدن به آن است. مثلا وقتی کسی مشغول ساختن یک ساختمان می‌شود، تنها در صورتی کارش حکیمانه است که هدف عاقلانه‌ای را در نظر داشته و به دنبال چيزی باشد که عقل، اين زحمات را برای رسيدن به آن قابل توجيه بداند. به اين هدف اصطلاحا هدف فاعلی می‌گویند. داشتن چنین هدفی اگر چه فرد را حکيم معرفی می‌کند؛ ولی به هر حال نشان‌دهنده‌ی نقص و نیاز آن فرد است. زيرا بدين معناست که او با انجام آن کار، به دنبال به دست آوردن منفعت و یا چیزی است که آن را دارا نيست.
اما برای هدفمند و عاقلانه بودن کار، یک هدف دیگر نیز لازم است. چراکه وقتی می‌توان کاری را حکیمانه دانست که علاوه بر داشتن هدف فاعلی، به گونه‌ای انجام شود که نتیجه و دست‌آورد مورد پذیرشی نیز داشته باشد. مثلا آن سازنده‌ی ساختمان، باید ساختمان را به گونه‌ای بسازد که هدفی مثل سکونت و زندگی در آن را تأمین کند و اگر خانه را به گونه‌ای بسازد که کسی نتواند وارد آن شود، باز هم کار او را سفيهانه خواهند دانست. به این هدف، اصطلاحا هدف فعل گفته می‌شود.
اکنون اگر این پرسش را در رابطه با خداوند مطرح کنیم و بگوییم هدف خداوند از آفرینش (که کار اوست) چیست، چه پاسخی برای آن داریم؟ ((شکی نیست که خداوند، وجود مطلق، بی‌نهایت و بی‌نیازی است که هیچ چیزی خارج از ذات او تصور نمی‌شود و هیچ خیری نمی‌توان یافت که او نداشته و با انجام کاری به دنبال رسیدن به آن باشد. بنا بر این، هدف خداوند از آفرینش انسان را در جایی خارج از ذات او نمی‌توان جستجو کرد. اکنون پرسش این است که کدام هدف در ذات خداوند است که موجب آفرینش مخلوقات می‌شود؟ پاسخ این است که ذات خداوند، ذات فیاض و مهربانی است که هیچ گونه منع و بخلی در آن راه ندارد. همین صفت فیاض و وجودبخش بودن است که موجب آفرینش همه‌ی مخلوقاتِ ممکن می‌شود. پس هدف فاعلی خداوند، چیزی جز ذات فیاض او نیست. و اگر کسی بگويد هدف خداوند از آفرينش، رساندن انسان به کمال بوده است، و منظور او هدف فاعلی خدا باشد، کاملا به بی‌راهه رفته است.))
اما اين که می‌بينيم در متون دينی، هدف از آفرينش انسان را عبادت، معرفت و کمال معرفی کرده‌اند، منظور، هدف فعل خداوند است. يعنی آنچه توقع می‌رود اين مخلوق داشته باشد و برای رسيدن به آن آفريده شده، کمال است.
با توجه به آنچه گفته شد مشخص می‌شود که خداوند با آفرينش مخلوقات به هدف خود که مهربانی و فياضيت بوده رسيده است و اگر جمله‌ی کائنات کافر گردند، بر دامن کبرياش ننشيند گرد. البته انسان هم به گونه‌ای آفريده شده است که امکان رسيدن به کمال بی‌نهايت کاملا در اختيار اوست و گروهی از انسان‌ها به اين کمال نهايی خواهند رسيد.

دارم فکر میکنم اگه انسان نبود خدا به کی اینقدر محبت میکرد؟ کی رو اینقدر دوست داشت؟ آرزوهای کی رو برآورده میکرد؟ اگه انسان آفریده نمیشد محبت خدا چه طور به مرحله ی ظهور میرسید و چطور مهربونیش درک میشد؟! و دارم فکر میکنم چقدر خویه که «هستم» تا شاهد این محبت و عشق باشم...... و چقدر خوشحالم از اینکه آفریده شدم و تا امروز خیلی زیبایی ها رو دیدم و احساس کرده م... عشق ورزیدم و مورد عشق و محبت قرار گرفتم.....

و اینم پاسخ آقای قرائتی به سوال یکی از مراجعه کننده ها به سایتش:
است؟ چرا خداوند دست به آفرينش زده و اين همه موجود و از جمله انسان را آفريده
اگر دانشمند خوش بيانى سخن گفت، نبايد پرسيد چرا سخن گفتى؟! زيرا علم و بيان او اقتضا مى‏كند كه يافته‏هاى علمى خود را ارائه دهد. امّا اگر اين دانشمند با آن همه كمالات ساكت شد و يافته‏هاى خود را كتمان كرد، زير سؤال مى‏رود كه چرا نگفتى؟
خداوندِ قادر حكيم مهربان كه مى‏تواند از خاك، گندم و از گندم، نطفه و از نطفه انسانِ كاملى را بيافريند، اگر نمى‏آفريد جاى سؤال بود كه چرا قدرت خود را به كار نگرفتى و چيزى نيافريدى؟

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:۱٥ ‎ب.ظ - ٧ شهریور ۱۳۸٦ - ستایش