کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

زیر باران باید رفت!

امروز صبح برای درس خوندن رفتم پارک ملت.خیلی خوب بود.درسمو خوندم. اما توی پارک درس خوندن مزایای دیگه ای هم داره؛ از جمله اینکه یه بچه از کنارت که رد میشه بایسته و به محل نشستنت اشاره کنه و به مامانش بگه: هاپو!!
هفته ی پیش هفته ی خوابگاه ها بود و کلی بهمون حال دادن.(مثلا!) گروه موسیقی آوردن؛ غذای جدید بهمون دادن؛از سازمان نظارت بر کل خوابگاه های کشور اومدن بازدید: آش دادن!! و...  نمایش فیلم زن دوم هم جزوشون بود که کنسل شد! اما بهتر از همه برگذاری گارگاه ارتباط موثر بود.سه شنبه جلسه ی اولشو شرکت کردم.خیلی جالب بود.جلسه ی اول خودشناسی بود:من کیستم؟ خانم روانشناس به هر کدوممون یه کاغذ داد و شروع کرد به پرسیدن یه سری سوالات از جمله کشیدن یه تصویر از خودمون؛کشیدن خونه ی ۱۰ سال اول زندگیمون و خط عمر و.... یکی از جالب ترین سوالاتش این بود که اگه یه دانشمند خیلی باهوش پیدا بشه که شخصی عین شما رو بسازه؛ در درونتون چه راز نهفته ای وجود داره که اون نمیتونه بفهمه و اون روبوت فاقد اون ویژگیه؟! و کلی سوالات جالب دیگه مطرح کرد که خیلی سریع و با استفاده از ضمیر ناخود آگاهمون به همه شون جواب دادیم.این هفته قراره جوابا رو تفسیر کنه.

نمایشگاه کتاب خسته کننده اما خوب بود.تونستم چند تا کتاب خوب برای دایی و خاله و پسرخاله م بخرم.

هنوز که گاهی با توجه و دقت به محوطه ی خوابگاه نگاه میکنم؛یاد اون روزای گند اول می افتم. تنها بودم.همه چیز برام تازگی داشت.غذا نداشتم و خودمو با خوراکی های فروشگاه سیر میکردم.بابام هر روز چند بار زنگ میزد.گاهی اوقات حال و هوای ناجور اون روزا برام زنده میشه.

بیست و پنجم تولد صغری بود.(نوزدهم تولد گرفت.خیلی خوش گذشت.ناگفته نماند کیکشم خیلی خوشمزه بود!) یکی از بااحساس ترین و مهربون ترین آدمایی که تا حالا دیدم. دلش مثل دریاست.پاک پاک. گرچه گاهی(دیر به دیر) از دست هم دلخور میشیم. اگه بخوام تشبیه ش کنم مثل یه ستاره می مونه. یه ستاره ی درخشان که باعث زیبایی محیط اطرافش میشه حتی اگه اون محیط یه شب تاریک تاریک باشه.توی ابراز احساسات خیلی راحته.برعکس من که چندان بلد نیستم ابراز احساسات کنم؛ حتی برای کسی که خیلی هم دوستش دارم.

۴شنبه کلاس آناتومی چشم رو توی محوطه ی دانشکده برگزار کردیم.وایت بورد آوردیم؛ نیمکتای محوطه رو جمع کردیم و زیر درختا نشستیم.آخرای کلاس بارون گرفت.اول آروم بود اما کم کم شدید شد.استاد میگفت:«اشکال نداره چیزی نمیشه فقط خیس میشین! مگه سهراب نگفته زیر باران باید رفت؟» دیگه نمیتونست روی تخته بنویسه و لغات رو برامون اسپل میکرد! تازه میگفت هفته های آینده هم کلاس توی محوطه باشه. به قول استاد حکایت بارون گرفتن اون روز شده بود حکایت حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت....

من یه دوست داشتم به اسم یوسف. وبلاگ سیب سرخ حوا رو داشت.بیش از یک ساله که وبلاگشو آپ دیت نکرده و به منم سر نمیزنه. نمیدونم چی کار میکنه اما هر جا هست براش آرزوی موفقیت میکنم.

برای شیوا: شیوا جان ممنون ار کامنتات.همیشه آدمایی پیدا میشن که خط فکریشون تقریبا شبیه همه و از پیدا کردن هم خوشحال میشن. خوشحالم که باهات آشنا شدم.راستی برای عاطفه جشن تولد گرفتین؟!)

نمیدونم علامت کامای این کیبورد کجاست به خاطر همین به جای ویرگول از نقطه ویرگول استفاده کردم.

مدتیه یه بغض بزرگ دارم که با گریه های آروم رفع نمیشه. نمیدونم باید واسش چی کار کنم...  

...

پيام هاي ديگران()        link        ٥:٥٩ ‎ب.ظ - ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ - ستایش