کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

بعضی ها مریضن...

 

دیروز برای کار مهرناز رفتیم کافی نت. سیستم اول مشکل داشت پشت یه سیستم دیگه نشستیم.چند دقیقه بعد یه آقا در حال صحبت کردن با موبایل وارد کافی نت شد.

- بله خانوم دکتر..........من الان میام مطب.

اومد پشت همون سیستم مشکل دار نشست. کم کم داشت اعصابش خرد میشد که من گفتم:

-این سیستم مشکل داره جای دیگه بشینید.

- ا، جدی میگین؟

 

پاشد سیستم بغلی ما نشست.

- این یکی درسته؟

- نمیدونم.

یه سری برگه جلوش بود که روش نوشته بود رشته ی پزشکی. من و مهرناز حرف میزدیم که یهو گفت:

- مگه دوباره انتخاب رشته میکنن؟

مهرناز: نه فکر نمیکنم.اون واسه رتبه های زیر هزاره.

_ شما قبول شدین؟

مهرناز: ما دانشجوییم.

بعد از چند ثانیه دوباره پرسید:

همین جا میخونید؟

مهرناز: من آره ولی دوستم شهید بهشتی میخونه. بینایی سنجی.

گل از گلش شکفت. - جدی؟! پس همکاریم.لبخند

مهرناز: مگه شما چی میخونین؟

- پزشکی تهران

من: سال چندمین؟

- سال آخرم. شما سال چندمی؟

من: سال دوم

- موفق باشین.

مهرناز: شما دکتر اژدر رو میشناسین؟

چند ثانیه فکر کرد. - نه، آخه من بورسیه ارتشم زیاد با دانشجوها آشنا نیستم.

خلاصه گفتگو همچنان با سوالای آقای دکتر ادامه داشت. تا اینجاش مشکلی نبود. تا اینکه یه کاغذ سبز گذاشت روی میز ما.

- این شماره ی منه. کاری داشتین در خدمتتون هستم.

مهرناز شماره رو برداشت و داد دست من. یه لحظه هاج و واج مهرنازو نگاه کردم. مهرناز گفت: بگیر. متعجبانه به اون آقا نگاه کردم و گفتم: -بله؟!سوال

- گفتم اگه کاری داشتین تهران تماس بگیرین.

من: بله خیلی ممنون.

- اگه تل دارین الان یه زنگ بزنید شماره تون بیفته!!!تعجب

من: مرسی اگه کاری داشتم خودم تماس میگیرم.

مهرناز واسه کارش پاشد رفت پیش مسئول اونجا.

- ترم چندمین؟

- ترم 3

خوابگاه تون فکر کنم باید طرفای امام علی باشه.

- نه. نیایشه

- آها نیایش میشینید. تماس بگیرین خوشحال میشم.( این 3 بار!)اوه

- خیلی ممنون! ( جوابای منو! )خنده

مهرناز برگشت. داشتیم میرفتیم که آقای دکتر مهرزاد هم پاشد. موقع رفتن گفت: با اجازه تون!نیشخند

نمی دونم چرا احساس کردم کلاهبرداره!متفکر( طفلی شایدم واقعا راست میگفت.) ولی خوشم نیومد که به تلفون گفت «تل». از بین اون همه سیستم اومد کنار ما. و شماره ی منو هم خواست. اینم از حس ششم من و مارپل بازی هام.

ولی گذشته از شوخی به نظرم این جور روابط و شماره دادنا بیشتر مناسب دخترای13_14 ساله و پسرای 16_17 ساله ست. دیگه واسه بالای 20 سال یه خرده سبک و زننده ست! بعد از دوران نوجوونی دیگه نباید پی این جور روابط و دوستیای بی هدف رفت. 4 ماه با این، 1سالم با این میمونم، بعدشم یکی دیگه و.... این کارا انرژی آدمو هدر میده. البته نظر شخصی منه. شاید من یه خرده زود پیر شده م.چشمک ولی فکر کنم آدم اگه تو بهترین سالهای عمرش وقت و انرژیشو بذاره روی درس و کار و کیفیت زندگیش و هر وقتم عاشق شد مثل آدم برای ازدواج اقدام کنه، خیلی بهتره. حالا خود دانید!نیشخند

 

 

یه سال تحصیلی به همین سادگی تموم شد.مطمئنم 3 سال آینده هم به همین سرعت شایدم سریعتر سپری بشه. ترم 1 و 2 خاطره های خوبی داشتیم:

روز معارفه و آشنا شدن با بچه ها. تلاش برای تعطیلی کلاس ها 20 روز بعد از شروعشون! و گند زدنمون با ضایع کردن استاد! کلاس عجیب آناتومی و کلاس بد شیمی و آزمایشگاه همیشه پر استرس فیزیولوژی. تشریح قورباغه و....

برف بازی از حیاط دانشکده ی پیراپزشکی تا میدان قدس و برف پرتاب کردن به نگهبان دانشکده. کلاس های بامزه ی اپتیک و فیزیک. کلاس جدی و نفس گیر زبان و کلاس خسته کننده ی فیزولوژی اعصاب. و دیالوگ همیشگی استاد حقوق:« بعضیا مریضن....بعضیا مرض دارن!» تقلب های حرفه ای امتحانات آخر ترم و هماهنگ کردن با مراقبا! و خیلی خاطرات جالب دیگه.لبخند

 

 

ای فرزند آدم! زمانی که خدا را می بینی که انواع نعمت ها را به تو می رساند و تو در حالی که معصیت کاری، بترس.

«نهج البلاغه»

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ - ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ - ستایش

میدونی؟!

خدا

خیلی دلم گرفته

میدونی؟

............

...

پيام هاي ديگران()        link        ٥:٠۸ ‎ب.ظ - ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ - ستایش