کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

اینجا تهران است....

٢۴/١/٨٩

می گن قراره زلزله بیاد .احمدی نژاد گفته. دیشب بابایی می گفت تو محوطه ی خوابگاه چادر زده ن؟! استرسدوست ندارم بمیرم هنوز کار دارم...البته کار که نه، هنو زندگی دارم.

شنبه با صغری رفتیم مطب استاد اخگری.از شماره ی دو تا چشمم 25/ کم کرد. مطب کوچولویی داشت. و آقای رمضان پور منشی بود دقیقا مثل دانشکده با این تفاوت که دیگه دانشجویی نبود که باهاش سر و کله بزنه.کلی بهم تخفیف داد.54 هزار تومن رو 34 هزار حساب کرد. مرسی!

نوشین میخواد با جواد ازدواج کنه...ما بچه ها وقتی بزرگ میشیم چقدر عجیب میشیم.کوچه ی تنگ خاله هما اینا،تابستون،بچگی، وسطی، مجید، احسان، نوشین، مهرنوش،من و جواد که چه بی رحمانه با توپ ما رو از زمین بیرون می کرد.قهر مهرنوش و مهدی....نوشین و جواد ! نمیدونم....

بابام سنگ کلیه داره ولی فکر میکنم زیاد جدی نمیگیره.کاش سنگ شکن کنه.

شبای 2شنبه رو به خاطر جلسه ی کانون بقیة الله دوست دارم. مهیار راجع به موضوعاتی مثل ایمان و کفر و اصول دین و اخلاق و ...صحبت میکنه.تعدادمون به 20 نفر نمیرسه ولی حال و هوای خیلی خوبی داره.

فردا بعد از بیمارستان میریم تنکابن،خونه ی مهدیه،قراره بریم جنگلای دوهزار.

31/1/89

تنکابن خیلی خوش گذشت.2 روز حسابی مزاحم مهدیه و شیماو مریم شدیمخجالت 4 شنبه شب رسیدیم تنکابن. همون شب فیلم paranormal activity رو دیدیم. یه مستند از زندگی یه دختر و پسر بود. شبا جن می رفت تو جلد دختره.شبا ازساعت 3 دختره بی هیچ سر و صدایی پا میشد به پسره تو رختخواب نگاه میکرد.به مدت 2-3 ساعت بی حرکت می ایستاد و فقط نگاه می کرد! استرس آخرش هم تو شب بیستم دختره که جنی شده بود پسره رو با چاقو کشت. مهدیه توی آشپزخونه مشغول درست کردن ناهار فردا بود و من و صغری و اکرم و طیبه و نسیم با ترس و لرز مشغول فیلم دیدن.

شب من و صغری تو اتاق مهدیه خوابیدیم.من داشتم با گوشی بازی میکردم صغری هم چشاشو بسته بود و در مراحل اولیه ی خوابیدن بود! همه تحت تاثیر صحنه های وحشتناک فیلم بودیم که  مهدیه جان هوس کرد بیاد اتاق یه سر به ما بزنه! ببینه خوابیم،بیداریم،راحتیم!! و جالب اینجاست که دقیقا مثل کیتی دختر فیلم بدون هیچ حرفی وایستاد بالای سر صغری (البته بدون هیچ قصد و غرضی). صغری غلط زد  چشاشو باز کرد........دیدن مهدیه همانا و جیغ زدن صغری همان!! منم از جیغ صغی یه سکته ی ناقص زدم.تا چند دقیقه احساس میکردم خون به پاهام نمیرسه.اوه

طفلک اکرم هم از ما دو تا بدتر! کنار دوتا آدم شجاع و البته خسته خوابیده بود و از ترس فیلم و صدای باد نیم ساعت به سقف خیره شده بود!نیشخند

چه کردیم ما اون شب!

5 شنبه رفتیم کنار دریا.سنگ جمع کردم.عکس گرفتیم.ناهار خوردیم.خندیدیم و از سرما قندیل بستیم.شیما تو سنگ و کلوخ (و البته سرما) دراز کشیده بود و درس می خوند!

شب رفتیم پارک.فکر میکنم اسم پارکش مادر بود.7 تا دختر جلف و سبک رفتیم سرسره بازی و جیغ و دست میزدیم. جلف!

 ساعت 12 شام خوردیم و بعد مشغول تدارکات کوهنوردی فردا شدیم. قرار شد با گروه کوهنوردی شهرداری تنکابن بریم کوه.البته اول کلی ناز کردیم که ما قراره جمعه شب تهران باشیم مژهولی بعد از اصرار یکی از اعضای گروه و مهدیه، بلیطامونو واسه 12 شب گرفتیم. تا دیر وقت مشغول جور کردن سوئی شرت و کتونی بودیم.

ساعت 6 صبح به زور از خواب پا شدیم. با قیافه های خواب آلود و درهم رفتیم سر کوچه و با خیل مردم ورزشکار و سحرخیز و کوهنورد مواجهه شدیم و البته کمی از تفاوت تیپمون با اون خیل! شرمنده شدیم و خواستیم برگردیم.نیشخند بعد از کمی معطلی سوار مینی بوس حاوی علی آقا و بهجت خانم شدیم! تو مینی بوس خمار و خواب آلود بودیم و در کل ماست! سر راه رفتیم دنبال کامبیز.همون که کلی تشویقمون کرد که بیایم.(خودش خواب مونده بود.)نیشخند

وقتی رسیدیم علی آقا همه رو نگه داشت و کلی از مضرات الکل و سیگار و روابط نزدیک دختر و پسر و خشونت و از محسنات ورزش و دوستی متعادل و... گفت و چند نفر از مسئولین رو معرفی کرد و راه افتادیم.

مسیر خیلی قشنگی داشت.سرسبز، با درختای سربه فلک کشیده،مه آلود،سرد،پر از حلزون و گه گاه عنکبوت.تو مسیر برای صبحونه ایستادیم.ما 7 تا مهمون آویزون بهنام بودیم(صاحب کلوپی که مهدیه مشتری ش بود و پیشنهاد کوه رو به ما داده بود.) طفلک اگر از ماهیت ما خبر داشت هرگز همچین پیشنهادی نمیکرد! 2 تا زیر انداز داشتن که یکیش کاملا به تصرف ما در اومد!

بعد از صبحونه دو دسته شدیم.یه اقلیت ورزشکار این کاره! به سردستگی علی آقا رفتن بالا واسه یه کوهنوردی 3-4 ساعته و یه اکثریت جوان و ناتوان راه 1 ساعته یا کمتر رو انتخاب کردن. یکی از بچه ها- فکر کنم کامبیز بود- میخواست بهمون توضیح بده که چرا 2 گروه میشیم.گفت یه عده که میتونن میرن قله ی کوه که شما نمیتونین!!آخ به همین راحتی توانایی ما رو تخمین زد. بعد از جدا شدن اون گروه توانا احساس کردم تعدادمون هیچ تغییری نکرد! چون بسی کم بودن و اون جوونای رشیدی که فکر میکردیم خیلی کوهنوردن هنوز تو گروه ما ضعیف ضعفا مونده بودن.خلاصه شاد و شنگول رفتیم بالاتر.مسیر خیلی خطرناک بود.زمین خیس و پر از برگای گل آلود بود. هر آن احتمال سقوط بود. یه جا نزدیک بود به سرنوشت الی دچار شم البته به صورت سقوط از کوه نه غرق شدن تو دریا. اون وقت مهدیه هم میشد سپییده (گلشیفته فراهانی) .نگران

بعد از کلی خستگی به یه جای خیلییییی قشنگ و بکر رسیدیم.ما واسه عکس گرفتن عجله می کردیم و جوگیر زیبایی طبیعت بودیم که فرمان توقف رسید.گفتن تا ساعت 6 عصر همین جا می مونیم و ما تنبلا بسی خوشحال شدیم!هورا

ما جوجه های بهنام راه افتادیم دنبالش (فقط به خاطر زیرانداز) و باز هم ناخودآگاه روی زیر اندازی که جنسش بهتر بود و قشنگتر و بزرگتر بود نشستیم و یه زیرانداز داغون موند واسه خودشون.از خود راضی صباجان و سجاد و یه آقای تپل هم بودن.موقع ناهار خوردن زیراندازشونو برداشتن و کلا رفتن پیش دوستاشون.مثل اینکه ما خیلی مثبت و inert بودیم.

ماشاالله بروبچ خیلی انرژی داشتن؛ به محض مستقر شدن شروع کردن به بازی کردن. یه عده والیبال یه عده بدمینتون یه عده ی زیادی وسطی و تعدادی ورق! اول تماشاچی بودیم و همونجور که نشستیم دیگه تکون نخوردیم. بهنام و داداش دوقلوش می اومدن بهمون سر میزدن.فکر کنم اعصابشون از پوزیشن ثابت ما خرد شده بود؛ گفتن چرا نمیرین بازی کنین. من و نسیم تشویق شدیم بریم وسطی بازی کنیم. اولا که وسطی شون یار کشی نداشت همینجوری رو هوا 20 نفر رفتن وسط زمین و  همچین تعدادی هم واسه توپ زدن واستادن.من و نسیم که رفتیم وسط یه پسره با افسردگی گفت : "اه شما هم هستین؟!"ابرو. تابلو ناراحت شده بود.گفتم چرا؟؟ نمیشه باشیم؟ سریع سه شو گرفت و خیلی عادی گفت: نه نه میشه.چرا نشه.(فکر کنم نگران ضعیف شدن تیمشون بودزبان.) خلاصه بازی شروع شد.اول پسرا رو میزدن. ما دخترا رو نگه داشتن واسه آخر.یکی شون گفت این خانما رو بزن زمین خلوت شه!!خنده اول نسیمو زدن. ضارب نسیم! گفت باید اینو میزدم داشت پررو میشد!طفلک نسیم. چند دقیقه بعد گوشه ی شال منو زدن و خلاصه بعد از مدت زیادی وسط بودن،تیم داداش و مهدی اومدن وسط. با اینکه سر و صداشون خیلی زیاد بود ولی خیلی سریع حذف شدن و بازم نوبت گروه ما بود.اینبار تصمیم گرفتیم خودمونو سبک نکنیم و نریم وسط ولی امان از این آقا بهنام! اومد گفت بچه ها چرا نمیرین وسط برین دیگه. خیلی سعی داشت بهمون خوش بگذره. اینبار اول منو زدن و بعد نسیم.یکی شون گفت بذار یه جور بزنم که مثل بولینگ چند تاشون با هم برن بیرون. ولی الحق گروه داداش مالی نبودن!

موقع ناهار خیلی جالب بود هرکس از غذای بغل دستیاش هوس میکرد.ما هم از کتلت های واقعا خوشمزه مون به چند نفر دادیم.بعد از ناهار دوباره بچه ها رفتن سروقت بازی. یه عده از پسرا خوندن و رقصیدن(به سبک شمالی)

گفتن بالا یه چشمه هست ولی ممکنه راهو گم کنین.یه پسره تقبل کرد که ما ببره ولی مسیرش کاملا واضح و مشخص بود و چشمه ش هم خیلی کوچولو بود.بهنام هم اونجا بود. دوربینو بهش دادیم و عکاس جناگل!نیشخند ازمون عکس گرفت.

چند ساعت باقیمونده رو با صحبت کردن و هله هوله خوردن و چشم به خوراکی های مردم داشتن گذروندیم. یکی از بچه ها یه خرده گوجه سبز آورده بود.اصلا قصد نداشت با کسی شریک بشه چون خیلی کم بود.اینقدر ما بلند گفتیم گوجه، سبز،گوجه سبز،green tomato ،سبز، سبز، که طرف فهمید و به طور قاچاقی یه کم واسمون آورد.خجالت

حامد یه پارچه ی  مشکی به پیشونیش بسته بود و چون تداعی گر داداش کایکو بود بهش میگفتیم داداش کایکو.نیشخند استاد بازی سرعتی بود.موقع رفتن گفت نمیخواین باهاتون  عکس بندازم؟ اول جواب منفی دادیم ولی بعد واسه اینکه خاطره بشه ازش خواستیم باهامون عکس بگیره. به مهدیه میگفت فقط خواهش میکنم دست رو شونه م نذارین!!!آخ تو اون عکس همه در حال خندیدنیم به خصوص من. آخرش بهش گفتم اعتماد به نفستون خیلی بالاست.

 با بهزاد و کامبیز و بهنام هم عکس گرفتیم. کامبیز به عکاس میگفت اجازه بدین این دوستامونم با ما یه عکس بگیرن واسه خودشون خوبه وگرنه به حال ما فرقی نمیکنه!!! رو رو برم.

تو مینی بوس خیلی خوش گذشت.بهجت خانم تازگی عمه شده بود و بهمون بستنی داد.علی آقا میگفت میتونین آروم برقصین.منظورش از رقص آرومو نفهمیدیم. ما مهمانان خجالتی در حال کف و سوت و جیغ میگفتیم: عمه دوست داریم. علی اقا دوست داریم.

موقعی که رسیدیم خونه جنازه هایی بیش نبودیم.تازه بعد از کلی لباس و کفش گلی شستن و حمام کردن باید واسه رفتن و تو اتوبوس نشستن آماده میشدیم. خیلی با خودمون کلنجار رفتیم که فردا بریم ولی آخر با وجود خستگی زیاد رفتیم.

سفر خوبی بود.بچه ها رو بهتر شناختم و با آدمای جدیدی آشنا شدم.

اکرم: کاملا معلوم بود که از همه بزرگتر و خانمتره.قلب بضی جاها نقش مامان رو داشت و از بلند بلند حرف زدنا و آبروریزی های ما حرص میخورد.فوق العاده مهربونه،کاربلد و پایه ی جمع.

طیبه: پایه ی شوخی و خنده ی هم شده بودیم.قهقهه شب آخر موقع رفتن به اتوبوس کلا به من و طیبه بیشتر از همه خوش گذشت.یه جورایی از فرط خوشحالی و ناراحتی از خود بی خود شده بودیم و فقط میخندیدیم.

نسیم: خیلی انعطاف پذیر و خوش اخلاقه و کلا با جمع خوب راه میاد.لبخند

عشقم هم که نیاز به تعریف نداره. تو این سه سال به اندازه ی کافی شناختمش.مثل دریا زلال و پاک و با احساس.ماچ      

مهدیه (جیگر) و شیمبل و مریم هم مهمون نوااااااااااااااز و باحال و مهربون.بغلانشاالله بتونیم  زحمتاشونو جبران کنیم.

و مردم تنکابن: مهمون نوازن و روحیه ی خیلی شادی دارن. اوو اوو....! تشویق

ممنون  از همه دوستای خوبی که واسم کامنت میذارن.واقعا وقت نمیکنم بهتون سر بزنم و خیلییییییییی شرمنده ام که ازتون بی خبرم.انشالله تابستون.

(حالا درسته سالی یه بار مینویسی ولی دلیل نمیشه اینقدر زیاد. شرمنده.فعلا خدانگهدار تا سال بعدبای بای     

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:۱٢ ‎ب.ظ - ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ - ستایش