کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

زیر صفر

همه ی دفترهای خاطراتم را آورده ام کنارم.اولین نوشته ام مربوط به سال 81 می شود.یعنی بیش از 11 سال پیش.اما سرگشتگی های من از سال 83 شروع شد.درست از ابتدای سال 83. یعنی دقیقا 10 سال پیش.اولین خاطراتم را که میخوانم درست مشخص است که سال های قبل از 83 یعنی اوج نوجوانی ام دقیقا همراه با تشویش ها و سوالات بی پایان دوران بلوغ بوده. گذر از کودکی به نوجوانی و بعد از آن جوانی.سوالاتی مثل اینکه من کیستم؟ چه کسی راست میگوید؟ حقیقت چیست و....

و در ابتدای سال 83 یعنی در 17 سالگی به جواب سوالم رسیدم و آرام شدم.سفر دیگری را آغاز کردم.سفری که پس از وقفه ای طولانی امروز دوباره برایم آغاز شد.

از آن روز 10 سال میگذرد و فقط خدا میداند که در این 10 سال چه بر من گذشت! تا سال 86 همه چیز خوب پیش میرفت.فراموش کردم بگویم جواب سوال و منبع آرامشم چه بود....خدا !

من کسی نبودم که دنیا راضی ام کند.به دنبال چیزی بزرگتر و ابدی بودم.به دلیل وجود حقیقتی مثل مرگ و نا آگاهی از دنیای بعد از آن، این دنیا را مکان امنی نمی یافتم.فهمیدم که از همین ابتدای جوانی نباید روی آن حسابی باز کنم.از طرفی هم نمی توانستم دست روی دست بگذارم.سوالم این بود: آخرش چه؟

بارها به لحظه ی مرگ خودم فکر کرده بودم.به کجا می روم؟ خب، آدمی است دیگر، نگران سرنوشت خویش است.خلاصه اینکه به دنبال ابدیتی بودم که نیاز روحم را براورده کند.این دنیا مکان من نبود.مسلما به تنها جوابی که رسیدم خدا بود.او بود که همیشه نو ، تازه، دست نیافتنی؛ابدی و جاودان بود.

از دست نوشته هایم مشخص است که حرکتم به سمتش سریع بود...اما...

سال 87 شروع خوبی برایم نبود.اولین سال دانشگاه، تهران،دور از خانواده و موجی از اندوه و غم که بعد از مدتی تبدیل به افسردگی شد و مرا از پا دراورد.غم و مشکل برای همه پیش می اید اما من به خاطر نداشتن تفکر و باور منطقی و اگاه نبودن از نحوه ی عاقلانه فکر کردن، اسیرش شدم.این غول غم چنان به دور من پیچید که به خودم امدم دیدم 3 سال گذشت و من کم کم از هدفم دور شدم.برگشتم به چیزی که هرگز نبودم! یعنی یک انسان مادی دنیایی! همان چیزی که همیشه از ان بیزار بودم. پایان سال 90 دیگر معنویتی برایم نمانده بود.از منبع ارامشم دور شدم و خدا را از دست دادم....

این روند ادامه پیدا کرد و پیشرفت کرد تا اواخر سال 92.یعنی چند ماه پیش. دقیقا 6 سال را بدون خدا زندگی کردم که درست یادم نیست چه بر من گذشت.خاطره ی روشنی از ان سالها ندارم.دیشب بود که یکی از ان شبهای نوجوانی را تجربه کردم و خاطره ی روشن ان روزها به سراغم امد.خدا را دیدم. در این سالها زندگی ام پیش رفت اما من حسش نکردم.با حال بد فقط نظاره گرش بودم.کنکور رشته ی موردعلاقه ام را قبول شدم.4 سال دانشگاه را گذراندم. ازدواج کردم. مطب زدم و شروع به کار کردم.اما ادم این کارها را بدون "حضور" انجام دهد معلوم است که خاطره ای برایش نمی ماند.من در تمام این اتفاقات لطف خدا را میدیدم اما زبانم برای تشکر کردن لال شده بود!

خدا در اوج افسردگی، بهترین همسر را نصیب من کرد.بهترین معدل و بهترین موقعیت کاری و چند بار مرا از سقوط آزاد نجات داد.

شاید برای کسی که هنوز حضور خدا را در زندگی اش تجربه نکرده،حرف های من ارمانی و خیال و توهم به نظر بیاید اما برای من که این دانسته ها جزئی از جانم شده، عین حقیقت است.پیشرفت من در این سالها در دنیای مادی بود.اما در معنویت حتی به عقب برگشتم.به زیر صفر!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ - ٢ خرداد ۱۳٩۳ - ستایش