کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

خانه تکانی

بالاخره قفل این سکوت شکسته شد. نامه ای به دوستم نوشتم و تمام احساسم در طی این پنج سال را برایش شرح دادم و بالاخره گفتم که دوستش دارم.وقتی بی مقدمه نامه را دستش دادم مردد مانده بود. چشمانش برقي زدند و لبخندی شیرین تمام صورتش را پوشاند. احساس کردم سال ها در انتظار این نامه بوده است.بعد از ظهر تماس گرفت و گفت فردا صبح منتظرم باش. فردا صبح با یک گل به خانه ی ما آمد. همان یک لبخند قشنگش را با تمام دنیا عوض نمیکنم!

دلم را خانه تکانی کرده ام.هیچ وقت دلم به این پاکی و روشنی نبوده. تا به حال کی اینقدر احساس خوشبختی کرده ام؟ تا به حال کی اینقدر زندگی کردن را دوست داشته ام؟ دیگر آرزوی یک تکه قبر برای خوابیدن و آرامش ابدی را ندارم. چون آن موقع دیگر نمیتوانم به چهره های پاک و نورانی دوستانم نگاه کنم. به لبخند های قشنگ پدرم که زیباترین لبخند های دنیا هستند. به مادر خوب و صمیمی ام. به غرغر کردن مهرناز که اسمم را جور خاصی صدا میکند!

دنیا! من احساس خوشبختی میکنم. تا به حال اینقدر اشعه های طلایی خورشید پاک و شفاف به صورتم نتابیده بودند.دیگر حتی آفتاب هم مرا نمی آزارد. گویی در بهشتی زمینی گام برمیدارم. شمایی که مرا میشناسید فکر میکردید اینقدر خوشبخت باشم؟! برای همه ی شما دوستان عزیز سال خوب و پر لبخندی را آرزو میکنم. امیدوارم همیشه شاد باشید. شاد و عاشق!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ - ۱ فروردین ۱۳۸٤ - ستایش