کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

سالی که نکوست....

به نام خدا

نوروز 84:

وحشتناک بود...مهمان ها هفته ی اول تشریف آوردن و من از درس خوندن افتادم. حدودا بیست نفر توی خونه ی ما اجتماع کرده بودن. و وقتی همه با هم حرف میزدن حالت جنون به من دست میداد آخه تو خانواده ی ما ارثیه که موقع حرف زدن داد بزنیم.( به جز من، بابام و یکی از داداشام.)

روز اول من بیچاره بعد از ناهار رفتم دستامو بشورم که یه دفعه مامان جونم (مادربزرگم) اومد و گفت:ا میخوای ظرفارو بشوری. میذاشتی خودم میشستم!!! خواستم بگم مامان جون من کی گفتم میخوام ظرف بشورم؟ اما به هر حال به خاطر همون یه جمله تو رو دربایستی قرارگرفتم و یه عالمه ظرف شستم.

شبا هم که موقع خوابیدن باید میجنگیدی تا یه بالش و پتوی خوب گیرت بیاد. و چه شکنجه ای بالاتر از اینکه با پسرخاله ی کپلت روی یه تخت یه نفره بخوابی؟! و تا صبح در جریان مشت و لگدش قرار بگیری ؟ دمدمای صبح دیدم یه چیز سنگین روی بدنم افتاده و اون چیز سنگین!! کسی نبود جز حسین. فرار رو به قرار ترجیح دادم و پایین خوابیدم.

و اون بیرون رفتن های دسته جمعی هم که دیگه بماند.

ضمن اینکه داییم اینا در راه برگشت از یزد تصادف کردن و حال همه رو گرفتن. گر چه خودشون صحیح و سالم بودن اما جلوی ماشین تقریبا داغون شده بود.

همون جمعیت اولیه هفته ی دوم رفتیم آبادان. اونجا هم نتونستم اونطور که برنامه ریزی کرده بودم درس بخونم. چون موقع ناهار که میشد حدودا 25 نفر توی یه فضای کوچیک مجبور بودن بسوزن وبسازن و ناهار بخورن! و باقی قضایا. خلاصه اینکه تو این تعطیلات عید از درس خبری نبود که نبود....

ديروز هم که مثلا سیزده بدر بود اما مال من با یه عالمه کتاب جلوی روم و اعصاب خراب نهایتا توی باغچه ی حیاط به در شد. امیدوارم فرصت جبران کارهای عقب مونده م رو پیدا کنم و توی مسابقه هم رتبه ی اول رو به دست بیارم (دیگه چی؟!!) گرچه سالی که نکوست از بهارش پیداست...

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٠۱ ‎ق.ظ - ۱٤ فروردین ۱۳۸٤ - ستایش