کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

بره ی روشن

به نام خدا

مدت ها گذشت تا فهمیدم زندگی یعنی نوشتن توی دفتر خاطرات بدون پاک نویس کردن! دو ماه گذشت و چه بر من گذشت! تجربه های تلخ، دردناک و گاهی شیرین.

خلاصه ی این دو ماه از زندگی ام چیزی بیش از یک صفحه ی این دفتر میشوند.حالا باید بگویم یاد گرفتم که به اشتباهات خودم بخندم. حتی اگر این اشتباه عشقی در دلم بوده باشد! به عشقم خندیدم و ترکش کردم. من به این اشتباه به آن همه دلتنگی و گریه نیاز داشتم. به مصیبت نیاز داشتم.

یاد گرفتم که فقط عشق بورزم و عشق یعنی عدم وابستگی. وابستگی همیشه با ترس همراه است. ترس از دست دادن آن چیز یا آن شخص . ذهن ما جز در دو حالت قرار ندارد.یا عشق یا ترس. و من عشق را برگزیدم.میخواهم ترس را برای همیشه از زندگی ام دور بریزم.

کسی را دوست بدارم بدون اینکه هراس از دست دادنش را داشته باشم. هیچ کس به خاطر من به دنیا نیامده و به خاطر من هم از دنیا نمی رود. پس چرا خودم را با وعده های پوچی که به قلبم میدهند و گاه خودم میدهم سرگرم کنم و فریب دهم؟

اگر به آخر جاده نگاه کنیم پایان همه ی انسان ها مرگ است. اگر کسی را دوست داشته باشیم باید هر لحظه و هر روز در هراس باشیم که مبادا خدا فردا جانش را بگیرد؟ که مبادا من بعد از او تنها شوم؟ این که زندگی نمی شود میشود مکان و زمانی برای ترسیدن!

زمانش رسیده که نسبت به همه چیز حتی عشق هم بی اعتنا باشم. بگذارم هر چیزی روال عادی خودش را طی کند. خیلی بیشتر از اینها از این مدت درس گرفته ام. امیدوارم خدا از درس هایی که از این اتفاقات گرفته ام راضی باشد. امیدوارم همه چیز را فهمیده باشم.

میخواهم بدون احساس هراس سر جلسه ی امتحان بنشینم. بدون ترس کنکور دهم. با همه دوست شوم و پای صحبت هایشان بنشینم بدون ترس از اینکه چند نفر از من خوششان نیاید. با دیگران از خودم حرف بزنم بدون اینکه بترسم حرف هایم خسته شان کند. یک بار در هفته به قبرستان بروم بدون اینکه بترسم مادرم مرا دیوانه بخواند.

میخواهم از اینکه خودم باشم نترسم. میخواهم از خندیدن لذت ببرم . به هیچ انسانی وابسته نشوم.

تجربه ی خوبی بود. نیاز داشتم.

 

من در این تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد....

بالاخره مدرسه تعطیل شد و امتحانات از راه رسیدن. 10 روز فرصت خوبیه برای جبران تمام اون درسایی که تو این مدت نخوندم. از یکم خرداد امتحاناتم شروع میشن و باید با وبلاگم خداحافظی کنم. پس تو این مدت تا میتونم باید بنویسم...

...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:٥۳ ‎ب.ظ - ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٤ - ستایش