کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

این متن طولانیه.

سال 84 خیلی پر راز و رمز تر از اونی بود که فکر میکردم. قبل از تحویل سال نو فکر میکردم یه سال آروم و زیبا پیش رو دارم. یه سال پر از موفقیت، پیروزی، عشق و سرشار از شادی و آرامش.

اما هنوز 10 روز از تحویل سال نو و اشک و دعاهای من نگذشته بود که طعم شکست ها ی پیاپی و لحظات تشویش و بی قراری رو چشیدم. فشار امتحانات و مسابقات هم از طرف ذیگه روی دوشم بود. توی همون یه ماه اول تمام ذهنیت5،4ساله م راجع به عشق عوض شد.البته این رو یه پیروزی در زندگی م میدونم. تغییر دادن افکار اشتباه. تجربه های هیجان انگیز و جدید یکی بعد از دیگری اومدند. به اندازه ی یک سال از این یه ماه، دو ماه زندگیم درس گرفتم. اما اونقدر غرق نعمت بودم که صاحب نعمت از یادم رفت.

تازه یاد گرفته بودم که دوست داشته باشم به جای اینکه متنفر باشم. یاد گرفته بودم که عاشق باشم به جای اینکه بترسم. این تفکرات جدید، شناختن پنیرهای بزرگ زندگیم و آشنایی با گل سرخ شازده کوچولو و اون روباهه که اهلی شد خیلی برام هیجان انگیز و زیبا بود. همه چیز عالی بود. دنیای جدید، زندگی جدید،تولد دوباره،دوستان خوب،و لبخند و حس زیبای زندگی... تمام زندگیمو پر کرده بود. جدا دنیای خوش رنگ و لعابی بود. فکر میکردم هر اونچه رو که باید، فهمیده م. فکر میکردم جام وجودم دیگه لبریز شده.اما....

اما این وسط یه چیز، یه عامل، یه نیرو روی تمام زندگی زیبا و رویایی م گرد غم و غصه و تاریکی کشید. فکر کنید یه کاخ ساخته بودم برای خودم. یه کاخ رنگارنگ و زیبا. اما یه چیز روی همه ی اون رنگ سیاه پاشید. سیاه سیاه.رنگی که همیشه موجب دلتنگی من میشه. همه چیز سیاه سیاه شد. اون زندگی زیبا، اون قصر باشکوه حتی اون دوستان و تجربه های جالب به نظرم بی اهمیت شد. حتی عشق!

یه چیزی بود که فراموشش کرده بودم و اتفاقا خیلی مهم هم بود. چون بدون اون همه ی زیبایی ها زشت شد.

خدا رو فراموش کرده بودم. گاهی میگفتم خدا. اما دلم متوجه ی همون دنیای زیبا و قشنگ بود. دیگه نمیخوام چیزی راجع به کم کاری هام، نا شکری ها و بی اعتنایی هام نسبت به اون خدای عزیز بگم. دیگه نمیخوام توضیح بدم راجع به گناهان هر روزه. گناهانی به ظاهر کوچیک اما در پیشگاه خدا بزرگ!

هیچی نمیگم فقط تصور کنید یه شاگرد و معلم رو.

توی یه کلاس معلم به یکی از شاگرداش علاقه ی خاصی داشت. به همه درس میداد اما به اون شاگرد درس خصوصی میداد. میبردش خونه ی خودش و یا حتی میرفت خونه ی شاگردش و بهش درس میداد. بهش امیدوارم بود. در حقش لطف و محبت زیادی میکرد. اگه اون شاگرد توی درس خیلی ضعیف هم بود با آموزش ها و تدریس خصوصی معلمش میتونست جزو بهترین ها باشه. همه ی این کارا انجام گرفت. امتحانات برگزار شد. کارنامه ی شاگرد رو دادن دستش. گرفت خوند. زیاد تعجب نکرد.( به بی خبری و غفلت عادت کرده بود.)

اما معلم. اون چه حالی شد وقتی کارنامه ی شاگرد محبوبش رو دید.چقدر وقت صرف کرده بود و حالا... نه ابن که چیزی از خودش کم شده باشه یا از اعتبار معلمیش کم شده باشه. فقط از این ناراحت بود که چرا جواب محبت ها و عشق پاکش با این نمرات داده شده. دلش به حال شاگردش میسوخت. بیچاره چقدر گمراه بود!!

اگه جای این معلم بودید چی کار میکردید؟ اون شاگرد منم.

و معلم مهربون من کارنامه م رو داد به خودم. گفت اگه بخوام میتونم از کلاس بیرونت کنم. برای همیشه. اما من در مورد تنبیه کردن شاگردام عجله نمیکنم. همین یه جمله کافی بود تا تن شاگرد رو بلرزونه. اگه منو از کلاس اخراج میکرد چی؟ اون وقت کی میتونست شفاعت منو کنه؟ کی میتونست وساطت کنه؟ معلم که از دل شاگردش خوب خبر داشت گفت: اون موقع که برای همیشه رفتی بیرون هیچ کس نمیتونه شفاعتتو کنه.

لرزیدم. ترسیدم و گریه کردم. اون کلاس مقدس که سراسر عشق و شادی بود برای من ارزش داشت. اما زیبایی های اون کلاس منو از معلم کلاس غافل کرده بود. یادم رفته بود تشکر کنم. و اون کلاس همون دنیای زیبا بود.

وقتی توی کلاس حواست به همه چیز باشه... به دوستات، به خنده و شوخی و بازی، به شیطنت، به در و دیوار، به تخته و حتی به درس.اما... حواست به معلم نباشه.صداشو بشنوی، به درسش گوش بدی و بهش نگاه کنی اما بهش فکر نکنی، درکش نکنی، انگار که همه ی کلاس رو سرت اوار میشه. شاید بگید اغراقه. امااون معلم یه خصوصیات عجیبی داشت که لایق این احترام بود.

هیچ وقت سرت داد نمیکشید. حتی اگه تکلیفتو انجام نداده بودی. میذاشت تو حرف بزنی و خودش گوش میداد. شبانه روز حاظر بود. هر وقت کارش داشتی. برای رفتن به خونش لازم نبود وقت قبلی بگیری.مثل خیلی معلم های دیگه واقعا مهربون بود. همیشه لبخند میزد. جالب اینجا که خیلی صمیمی بود. هر کس به هر اسمی که دوست داشت صداش میزد. آروم و با حوصله درس میداد. جوری که هیچ وقت خسته نشی. از همه ی دانش آموز ها یه امتحان نمیگرفت. تفاوت ها رو میدونست و از هر کسی همون قدر که در توانش بود امتحان میگرفت و انتظار داشت. مال یکی سخت و یکی آسون. برگه ها رو با ارفاق تصحیح میکرد. زیرشون امضا میکرد: خدا.

یکی از شاگرد ها توی امتحان آسون « تک» گرفت. اون من بودم.

فکر میکنم همین داستان معلم و شاگرد کافیه تا ببینید چقدر لایق تنبیه هستم. لایق اخراج شدن از کلاس!اما یکی از خصوصیات دیگه ی معلم اینه که خیلی صبر داره! صبر اون منو نجات داد.

مست و مغرور نعمت بودم. خوشبخت. همه چیز داشتم. فکر میکنم اگه از هزارنفر بپرسید برای خوشبختی چی لازمه و اونا هم یه سری چیزا رو ردیف کنن، من همه رو داشتم و دارم. این همون لطف بزرگ بود.

اما دنیای زیبای من بدون اسم اون به هیچ نمی ارزه. فرصت تغییر پیدا کرده م. خدا رو شکر این بار نیازی نیست که یه خونه ی قشنگ بسازم. چون اون قصر بزرگ هنوز پا بر جا و زیباست و با ارزش. اون قصر رو توی کلاس خدا ساختم و جواز ساختش رو همون خدا امضا کرده. فقط باید رنگ سیاهش رو پاک کنم. باید از خدا رنگ های قشنگ و شاد بگیرم و شروع کنم به رنگ امیزی.

باورم نمیشه یعنی اون موقع همه چیز رو به راه میشه؟ .... آره. فقط باید یادم باشه صاحب خودم، خونه م، خوشبختی و شادی هام رو فراموش نکنم.

راستی.....تا حالا توی کلاس تک گرفتید؟!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ - ۱٦ خرداد ۱۳۸٤ - ستایش