کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

اعتماد کن.

سلام.

این دو سه روزه که پیدام نبود، شیراز بودم. روی هم رفته خوش گذشت. میدونم که دلتون واسم خیلی تنگ شده بود ..... اما چه کنیم دیگه ما رو به زور میبرن مسافرت. صبح جمعه از خواب بیدار شدم. بابام بار و بنه ش رو بست که بره اصفهان. خداحافظی کرد و رفت. نیم ساعت بعد دوباره برگشت! گفت: پاشید پاشید که میخوایم بریم شیراز. خلاصه یه ساعته ( اونطور که در شان یه خانم جوون نیست) اماده شدم و رفتیم و الان هم که در خدمت شما هستیم. یه چیز جالب: کارنامه م رو گرفتم و برخلاف اون چیزی که فکرشو میکردم نمره هام خوب بودن! بازم ما شرمنده ی خدا شدیم. برای دوست عزیزم که الان داره امتحاناتشو میده آرزوی موفقیت میکنم گرچه میدونم این متنو نمیخونه اما خب دیگه!

و یه قسمت از نامه ی جبران خلیل جبران به ماری:

زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است، هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگی چه سبک میشود و شب چه پر ترانه. ان گاه که به همه عشق میورزیم و اعتماد داریم.

و احمد شاملو هم میگه:

اعتماد کن!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ - ٤ تیر ۱۳۸٤ - ستایش