کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

به نام خدا

تازه از قبرستان برگشته م. چه سکوتی! چه صفایی! اما صفا؟ قبرستان؟ چیز عجیبی نیست؟ با اولین حضورم- البته بدون همراهی یه دوست یا یه همکلام- به این نتیجه رسیدم که اونجا هم صفا داره و چیز عجیبی نیست.

در بدو ورودم به قبر زهره برخوردم. تابلویی با خط درشت بالای قبرش خودنمایی میکرد:عروس ناکام. این رو که خوندم جذب شدم. به سنگ قبرش نگاه کردم: تولد1344 و وفات: 1371. یعنی زمان مرگ 27 سال داشته. نمیدونم بچه ای داشته یا نه. اما حتما تازه ازدواج کرده بوده و همسرش رو هم دوست داشته.خیلی دوست داشتم علت مرگش رو بدونم ولی روی سنگ قبرش راجع به علت مرگش چیزی ننوشته بودن.

روبروی قبرش نشستم و شروع کردم به صحبت کردن باهاش. با روحش که نمیدونم همون نزدیکیا بود یا نه. اطرافیانم انگشت شمار بودن. گاه گاه سکوت مطلق حکمفرما میشد. سوره ی واقعه و آیة الکرسي رو براش خوندم. خیلی دوست داشتم بدونم الان تو چه وضعیتیه. کجا و چطوری زندگی میکنه؟

چه فاصله ی عمیقی بین ما بود. من توی دنیا و از جنس خاک و اون توی برزخ و از جنس روح. البته شاید هم علتش اینه که من اینقدر در بند جسمم اسیرم که توانایی ارتباط با روح اونو ندارم. میخواستم بدونم خونه ش چه شکلیه؟ با چه کسایی رفت و آمد داره؟ اونجا هم دوست داره؟از حال زنده ها، خویشاونداش و همسرش خبر میگیره؟ اونا رو میبینه؟ 13 سال از مرگش میگذشت. یعنی اون این 13 سال رو چطور گذرونده بود؟ با شادی؟ اونجا هم جوونی میکرد؟

مرد جوونی چند متر اونطرفتر کنار قبر ی نشسته بود و مرتب با یه پارچه ی تر تمیزش میکرد.( که بعد فهمیدم توی اون قبر یه پسر 22 ساله دفن شده. آذر ماه پارسال فوت شده بود.) هرکس رد میشد براش فاتحه ای میداد. و مرد هم به رسم ادب تشکری میکرد. البته تشکری غلیظ و با صدای بلند!

یه چیزی برام جالب بود. گاهی کسی که رد میشد به خیال اینکه زهره از خویشانم بوده می اومد کنار قبرش و فاتحه میداد. حتی مرد جوون هم اومد. به زهره گفتم:ببین هنوز محبت نمرده!شروع کردم به خوندن سوره ی یاسین و در ذهنم تصور کردم که قبر همه شون تو یه لحظه سراسر نور شده. حتی قبر پدر بزرگم که از مکانش اطلاعی نداشتم.

تا اینکه مرد نسبتا مسنی با یه کیف بزرگ وارد قبرستان شد. من رو که در حال قران خوندن دید اومد جلو. سلام کرد.( سلام کردن یه بزرگتر به کوچکتر از خودش چه زیبایی و شکوهی داره) لبخند زدم و سلام کردم. فاتحه ای داد و نگاهی به سنگ قبر زهره کرد. بی مقدمه گقت: «این شعر رو کاملشو دارم.» و گفت که شعر خیلی قشنگیه و .... . دفتر قطورشو از کیفش دراورد و شعر رو پیدا کرد. همه شو واسم خوند. یه عالمه شعر واسه سنگ قبرها توش بود. گفت «اگه همه ی شعر رو مینوشتن ارزش سنگش خیلی بالا میرفتو بعد ازم پرسید چی کارتون میشن؟

_ والله...هیچ کاره! همینجوری اومدم اینجا. آخه قبر پدربزرگمو نیدونم کجاست.

_دانشجویید؟

ـ نه. اما همین جا زندگی میکنم.

لبخند از لبامون جدا نمیشد.

_ خوشحال شدم. امیدوارم موفق باشید.

و من گفتم: همچنین. موقع رفتن دوباره پرسید:_ چه رشته ای میخونید؟

_تجربی

_موفق باشید. پسر منم همین جا کامپیوتر میخونه. دخترمم لیسانس ... داره.

_موفق باشن.

_دعا کنین اون دو تا ی دیگه هم قبول بشن.

_ان شا الله موفق میشن!

و رفت. برای بچه هاش دعا کردم. چه بابای خوب و مهربونی بود.مثل بابای خودم.

با زهره خدافظی کردم و برگشتم. به دوستم فاطمه گفتم اگه بهمون بگن فقط یه روز دیگه زنده ای مهم ترین کاری که انجام میدی چیه؟......

من به همه ی کسایی که دوستشون دارم اینو میگم. بعد یه کارتون توپ!!!نگاه میکنم. بعد از ظهر یه عالمه فوتبال بازی میکنم. بعد هم شام میریم بیرون هر چی دلمون خواست میخوریم و البته نصف شب چت کردن هم لطف خاص خودشو داره. و بعد مسواک میزنم و میخوابم!

اما اگه مُردم چی؟؟؟

آهان تا يادم نرفته بگم که اين شعر پايينی رو واسه يکی از دوستام نوشتم که خيلی هم دوسش دارم.اما شعر از خودم نبود. يه وقت خدايی نکرده فکر نکنین من شاعرم و از اين حرفا...

فهيمه ی عزيزم اميدوارم توی کنکورت موفق باشی! تا فرصت دارن بگم: دوستتون دارم!

...

پيام هاي ديگران()        link        ٤:٠٦ ‎ب.ظ - ۱٥ تیر ۱۳۸٤ - ستایش