کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

به نام خدا

دیروز یه جمعه ی ضد حال داشتیم. صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم. بعد از ظهرهم یکی دو ساعت خوابیدم.( چقدر خواب؟!!) واسه شام رفتیم پارک و بعد که برگشتیم من و داداشم به سرمون زد که زود بخوابیم.( من فرداش امتحان زبان داشتم. داداشمو نمیدونم واسه چی!)

خلاصه ما واسه اولین بار تو عمرمون خواستیم زود خوابیدنو تجربه کنیم... اماااا.... چشمتون روز بد نبینه!!!

ساعت 11 یا 11/5 رفتم بخوابم. 1 ساعت تمام واسه خودم غلت میزدم! از این پهلو به اون پهلو... اما فایده نداشت که! خلاصه پاشدم. از بیکاری رفتم سراغ یخچال. و افتادم به جون هندونه ی بدبخت! ( چی کار کنم میوه ی مورد علاقمه. ساعت 12/5 هم میخورمش)

بعد کمی مجله خوندم. دیدم داداشمم از اتاق اومد بیرون...اونم خوابش نمیبرد. اومد آب خورد و رفت روی تخت که یه بار دیگه شانسشو امتحان کنه. منم بی خیال مجله شدم و کامپیوترو روشن کردم و کانکت شدم و .... (اینجاشو دیگه فقط پژواک شاهده)

داداشمم باز پا شد اما این بار رفت سراغ پلی استیشن و فیفا!!! تا ساعت 3/5 بازی میکرد و منم که پای کامپوتر...

خلاصه ی مطلب فکر کنم دیگه هیچ وقت به سرمون نزنه که قبل از ساعت 12 بخوابیم. به ما از این مثبت بازیا نیومده اصلا.

و پیام یا همون درس اخلاقی ای که از این ماجرا میگیریم اینه که: تا خوب خسته نشدید و احساس خواب آلودگی نکردید نرید توی رختخواب... چون یه ساعت کلافه میشد و آخرش هم هیچی! باید ساعت 4 صبح بخوابید و 5 هم واسه نماز بیدار شید!!

دو روز ديگه ميريم يزد عروسی. تا دو هفته ی ديگه خداحافظ...دلم خيلی واستون تنگ ميشه..

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ - ٩ امرداد ۱۳۸٤ - ستایش