کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

به نام خدا

هنوز پامو بيرون نذاشته بودم که دلم تنگ شد...

اين سه روز توی مسجد بودم و مراسم و عبادت های اعتکاف رو به جا می آوردم. سه روز زيبايی بود. احساس می کردم خدا خيای نزديک تر شده. موقع بيرون اومدن از مسجد احساس ميکردم تازه متولد شده م و همه ی گناهانم پاک شدن. همه ی همه! و فقط خدا ميدونه چه حس خوبيه.

يکی ديگه از برکات اين سه روز دوست شدن با امام زمان بود.الان خيلی راحت ميتونم صداش بزنم.( برخلاف هميشه)

برای همه دعا کردم. برای همه ی شما. برای فهيمه ـ منصورـ مهرنوش ـ حامد ـ احسان ـ هادی ـسايه ـ آزاده ـمهدی ـ رامين ـ مهرداد ـ يوسف ـ جلال ـ مرد اميدوار‌ و و و .... همه ی دوستانی که الان اسماشون به خاطرم نمياد.

دلم برای مسجد تنگه...برای خدا...برای دعا... و برای گريه کردن.

چالب اينجا بود که من اصلا قصد نداشتم توی مراسم اعتکاف شرکت کنم. خيلی يهو و ناگهانی شد. اينجوريه که ميگن وقتی خدا بخواد....

به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد                      ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ - ۱ شهریور ۱۳۸٤ - ستایش