کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

كنكور!

10 خرداد
تمام شد. مدرسه و کلاس و نیمکت و دبیر و مدیر و معاون و هم کلاسی تمام شد. اخرین امتحانمو هم دادم. دوران خوبی بود. همه ی آدما و اکثر لحظه هاش یادم میمونه.
***
12 خرداد
درس. درس. درس. هر کی میبینتم میگه آخییییی لاغر شدی. داری بکوب میخونی دیگه؟
***
16 خرداد
سفر دو روزه م به آبادان تمام شد. دوباره برگشتم خونه و باید درس خوندنو شروع کنم. قرار بود این دو روز رو استراحت کنم. ولی تو شلوغی کی میتونه استراحت کنه؟ من توی سفر ادم دیگه ای میشم. مسافرتو بیشتر از دو سه روز قبول ندارم.
***
19 خرداد
آزمون جامع مرحله ی سومم دادم. مثل همیشه با آمادگی کامل ننشستم.هنوز چند دقیقه ای از توزیع سوالات اختصاصی نگذشته بود که برق رفت. حالا بیا و درستش کن. اول به روی خودم نیاوردم و با جدیت جواب میدادم. اما کم کم کار به در اوردن مقنعه و باد زدن کشید. داشتم خفه میشدم. یه نگاه به سوالات ریاضی و فیزیک انداختم و پا شدم.
زهرا بعد از گرفتن کارنامه ی مرحله ی قبلش گریه کرد. ناامید شده. فاطمه هم وضعیت بهتری نداره. میگه اگه کاردانی خرشناسی هم قبول شدم میرم!!!! ( حالا چرا خر شناسی؟؟!) همیشه برای کنکوریا و به خصوص سال دوم و سومیا دعا میکنم. دوست ندارم کسی به خاطر درس خوندن اذیت بشه و گریه گنه.
دقیقا سه هفته به کنکور مونده. برای اولین بار تو عمرم!!! برنامه ریزی کرده م و قراره طبق اون درس بخونم.
***
20 خرداد
امروز اولین روز از درس خوندن طبق برنامه ریزی م بود. صبح سردرد بدی گرفتم. کدئینم دیگه جواب نمیده. موندم تا سرم خوب شه. 4 ساعت عقب موندم. ساعت از 10 گذشته. درس تعطیل!
***
21 خرداد
امروزم گند زدم. این درد نمیخواد دست از سرم برداره. 2 روزه که درد دارم. شاید اولین باریه که با تمام وجود دوست دارم درس بخونم اما نمیتونم بخونم. اکثر مواقع نمیخواستم بخونم اما نمیتونستم نخونم. ( البته تنبل نیستما!)
به زور بازی ایران و مکزیکو نگاه کردم. نیمه ی اول ایران گل خورد. اما با یه گل جبران کرد. کلی جیغ و داد راه انداختیم. نیمه ی دوم ایران تقریبا له شد!! و بالاخره گل دومم خورد.( تابلو بود!!!) کاش یه گل بزنن.... 5 دقیقه از جلوی تلویزیون رفتم کنار. وقتی برگشتم یکی دیگه هم خورده بودیم! ظاهرا دیگه آبرو واسمون نمونده. ما ایرانیا حتی فوتبال بازی کردنمونم احساساتیه. خدایا چرا ما رو اینقدر با احساس خلق کردی؟
***
22 خرداد
امروز روز فوق العاده ای بود!
***
24 خرداد
این روزا مامانم هر چی میگه میگم بعد از کنکور. میگه اتاقتو مرتب کن، میگم بعد از کنکور. میگه یه کم به باغچه و پیچکا برس میگم بعد از کنکور. میگه از صابونی که برات خریده م استفاده کن، میگم بعد از کنکور. موندم کنکور بدم بعدش چی بگم؟( تنبل!)
***
26خرداد
بعد از حدود 6 ماه مجید پسر خاله مو دیدم. از شیراز مستقیم اومد اینجا. از وقتی رفته خدمت تپل و زرنگ و باحال شده. البته قبلا زرنگ و باحال که بود اما اصلا تپل نبود. حالا به آرزوش رسیده. میگه اونجا همه ش میخوریم و میخوابیم!! و البته نگهبانی میدیم. آب و هوا هم که خوبه! تازه ساعت 8 شبم همه چه بخوان چه نخوان باید بخوابن. نماز جماعتم هر روز به راهه. اما امان از دست غذاهای سر آشپز! اونقدر مرغ به خوردشون دادن که حالش از دیدن مرغ بد میشه.
***
31 خرداد
امروز دلم گرفته. حسابی. از صبح تا حالا نمیدونم چمه. یه خرده از دست خودم عصبانیم. کاش این روزا میگذشت تا میتونستم یه کمی فکر کنم. کاش زود تمام میشد تا یه کمی وقت آزاد برای خودم داشتم. یه کمی به خودم میرسیدم. گرچه چیز زیادی نمونده.
تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه ی غم ناگهان در دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش

آه ای یاران به فریادم رسید
ورنه مرگ امشب به فریادم رسد
ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه
چون به دام مرگ افتادم رسد.
تلویزیون داره بازی ایران و آنگولا رو پخش میکنه. نگاه نکردم. حتی نمیدونم چند چند شده!
***
3تير
اين روزا هی گوشی رو برمیدارم و به دوستام زنگ میزنم ببینم در چه حالی هستن. همه ای بگی نگی درس میخونن! دیروز یکی از آشناهامون به مامانم گفته پرنیان همه ش گریه میکنه و استرس داره. با اینکه 2 ساله که زیر نظر قلمچی درس میخونه و امسالم سال اولشه. یه ملتی استرس دارن پس من چرا اینجوریم؟! استرس و اضطراب ندارم هیچ، تازه روز به روز بی خیال ترم میشم! غیر طبیعی نیست؟!
***
5 تیر
دیشب احساس کردم توی گلوم داره یه اتفاقای عجیب و مشکوکی می افته. صبح احساس کردم دارم مریض میشم.
ساعت 10 صبح رفتم کارتمو گرفتم. وقتی برگشتم شروع کردم به خوندن.اما ظهر دیگه کاملا مطمئن شدم که مریض شده م.گلوم میسوخت و خارش داشت. مامانم اول زیاد جدی نگرفت و بابام گفت:« یه کم آب نمک غرغره کن که بهترین داروه» اما میدونستم که قراره حالم خیلی بد بشه. بعد از ظهر وقتی مامانم از جلسه ی قران برگشت دید مثل جنازه افتاده م گوشه ی اتاق و به عمق فاجعه پی برد!
_ حالا تو این روزای حساس وقت مریض شدن بود؟!
شب با مامان و بابا رفتیم بیمارستان. نتیجه ش هم شد: 5 تا آمپول و یه مشت کپسول و قرص. آخه چرا 5 تا؟؟؟ مامانم میگه شاید علت بیماریت استرسه. گفتم من بیخیال کجام مضطربه؟ گفت فکر میکنی یه اضطراب پنهانه! خودمم صبح که رفتی کارت بگیری دچار استرس شدم. وقتی به مامانم گفتم 430 هزار نفر تو رشته ی من امتحان میدن یه جوری شد. 430 هزار نفرررر؟ چه خبره؟؟
***
6 تیر
صبح یه خرده زیست و بینش خوندم. ساعت 12 زنگ درو زدن. ااا بابایی چرا اینقدر زود اومد؟ درو باز کردم. داداشم بود!!! من و مامانم از تعجب داشتیم شاخ درمی اوردیم. آخه قرار بود آبادان کارت بگیره و امتحان بده. اما آقا کد آبادانو اشتباهی وارد کرده! البته این آقا داداش از این خرابکاریا زیاد میکنه.
حالم خیلی بده. علاوه بر درد گلو دردای دیگه هم بهش اضافه کنین. کمر و سر و چشم و ... . اساسی داغون شده م.
بیماری و درد خوب نیست. به خصوص اینکه به سلامتیت خیلی احتیاج داشته باشی. اما هیچ چیزی هم بهتر از این بیماری نیست که بتونی به واسطه ش خودتو واسه خدا لوس کنی. خدایا مراقبم باش.
***
8 تیر
بدترین روز عمرمو گذروندم. سردرد امونمو بریده. حتی یه ثانیه هم ول نمیکنه. جمجمه م داره از داخل میشکافه. تقریبا نابود شده م!.......
***
9 تیر
هنوز دردم قطع نشده. دوباره راهی بیمارستان شدم. اینبار 3 تا آمپول و یه سرم و چند تا مسکن. جلوی اشکامو هم نمیتونستم بگیرم. مثل بچه ها موقع تزریق سرمم گریه میکردم. نه اینکه درد داشته باشم، دلم شکسته بود. داشت باورم میشد که خدا دیگه دوستم نداره.
تو این چند روزه نه سراغی از مهرناز گرفتم، نه فاطمه و زهرا. حالا فکر میکنن چه دوست بی معرفتی دارن.باید بعد از ظهر باهاشون تماس بگیرم. زهرا و زهره امروز کنکورشونو دادن. دیشب که شب جمعه بود کلی برای زهرا دعا کردم. نمیدونم چی کار کرده.
بعد از مسکنی که زدم دردم آروم شده. باید استراحت کنم.
***
10 تیر
داوطلبان محترم پاسخنامه ی اختصاصی خود را بالا بگیرند! خداجون یعنی تموم شد؟ همین بود؟!
10 دقیقه بعد از گرفتن پاسخنامه ها اجازه دادن که بریم. الهه راضی نبود. میگفت افتضاح شد. داد همه ی بچه ها دراومده بود که چقدر سوالات ریاضی سخت بودن و... . سارا دوست چند سال پیشم که قبل از جلسه میگفت و میخندید و ذوق میکرد، داشت گریه می کرد. آخی!
خلاصه تو قیافه ها چهره ی چندان خندان و ذوق زده نداشتیم. همه تو فکر نتیجه و جواب سوالا بودن اما من تو هنوز تو کف تموم شدن کنکور و شروع شدن تابستون!! بودم. رسیدم خونه. مامانم از دیدن قیافه ی تقریبا راضیم خوشحال شد. گفتم مامان دیروز همین موقع جنازه ای بیش نبودم اما حالا صحیح و سالم از سر جلسه ی کنکور اومدم!
خیلی عالی نبود اما افتضاح هم نشد.
و خدا میدونه تو این مدت چقدر دلم براتون تنگ شد....





...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ - ۱۱ تیر ۱۳۸٥ - ستایش