کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

دزده و مرغ فلفلی

دلم برای قصه های دوران کودکیم تنگ شده.
دیشب خواب دیدم یه پسربچه ازم میخواست براش قصه بگم. بهش گفتم من سه قصه بیشتر بلد نیستم. کدوی قل قله زن، خانم بزی و موش و گربه!! اون گفت: خودم همه ی این قصه ها روبلدم. تازه یه عالمه قصه ی دیگه هم ردیف کرد که همه شونو بلد بود. و آخرش هم قرار شد اون یکی از قصه هاشو برای من تعریف کنه. نمیدونم کدومشو.
دلم برای کتاب قصه های رنگی اون دوران تنگ شده. علی بابا و چهل دزد، سارا کورو، هایدی، سفیدبرفی، توکایی در قفس، دخترک کبریت فروش، زیبای خفته، شنل قرمزی و.....
یادش به خیر.

توی ده شلمرود
فلفلی مرغش تک بود
یه ده بود و یه فلفلی
یه مرغ زرد کاکلی

یه روز که خیلی خسته بود
کنج اتاق نشسته بود
یه دزد رند و ناقلا
شیطان و بدجنس و بلا
آمد و یک کیسه آورد
کاکلی رو دزدید و برد............

***
من بالاخره موفق شدم به بزرگترین عیبم پی ببرم و موفق شدم منشا همه ی شادی ها و آرزوها و هدف و آرامشمو کشف کنم.موفق شدم بهانه ی زندگیمو کشف کنم.

***
یه گربه، یه بچه، یه مامان

گربه گفت:« نمیبینی گربه ام من،
همیشه هم گربه می مونم من؟
چرا تعجب میکنی که شب ها بیرون پرسه میزنم من؟
چرا ناراحت میشی وقتی میو میو میکنم و دعوا میکنم من؟
چرا حالت به هم میخوره از اینکه موش میخورم من؟
گربه ام آخه من.»

بچه گفت:« نمیبینی که بچه ام من؟
چرا سعی میکنی که مثل تو باشم من؟
چرا اذیت میشی وقتی نمیخوام بغلت بیام من؟
چرا غصه ت میشه وقتی تو چاله چوله شالاپ شولوپ میکنم من؟
چرا وقتی این کارها رو میکنم داد میکشی سر من؟
بچه ام آخه من.»

مامان گفت:« نمیبینی که مامانم من؟
چرا سعی میکنی که چیز یاد بدی به من؟
چرا سعی میکنی که راه و رسم گربه ها رو یاد بدی به من؟
چرا سعی میکنی بگی «بچه ها اینجوری اند» به من؟
چرا میخوای من رو صبور و آروم کنی؟ اون هم من!
مامانم آخه من.»

شل سیلورستاین

...

پيام هاي ديگران()        link        ٥:۳٩ ‎ب.ظ - ۳۱ امرداد ۱۳۸٥ - ستایش