کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

اين روزها...

این روزا هوا ابریه. حتی گاهی تا مرز بارون اومدن هم پیش میره اما....هنوز خبری از خود بارون نیست. کم کم سروکله ی جک و جونورا و حشرات رنگ و وارنگی که باد و بارون میکوبوندشون به حیاط سرد و خیس خونه پیدا میشه. تو فصل بارون و سرما، فصل زمستون، انگار دل استعداد عجیبی برای تنگ شدن! پیدا میکنه. فکر کنم توضیحی هم براش پیدا کرده م. پشت آسمونا یه خبرایی برای ما هست. خبرایی که نمیدونیم چیه ولی دل و روح از شنیدنشون خوشحال میشن. وقتی هوا ابری میشه یه پرده ی دیگه هم بین ما و اون فضای مطلوبمون ایجاد میشه و انگار سوی چشمامون کمتر. دل ما هم بیشتر میگیره. بیشتر از شبای صاف و پرستاره.

مشغول درس خوندنم. (قراره مشغول بشم). تو این ماه رمضون خیلی چیزای بزرگ بزرگ از خدا خواستم. حتی تا همین دیشب که شب عید فطر بود.

راستی! کندوی خونه مون به همت زنبورا خیلی بزرگ شده. نمیدونم هنوز عسلی توش هست یا نه. ولی به هر حال ما که دندون تیز کردیم واسه عسلش. نمیدونم زنبورا اگه اختیار داشتن و میدونستن بعد از اون همه تلاش و زحمت و جدیت به خرج دادن و دفاع جانانه از کندو و عسلشون؛ بی رحمانه خونه و عسل عزیزشون به تاراج میره، بازم شروع به ساختن کندو میکردن؟! شاید آره شایدم نه. ( خودمونیما خوب شد خدا به زنبورا اختیار نداد...)

ممنون از دوستای خوبم که حتی مواقعی که وقت نمیکنم بهشون سر بزنم به یادم هستن. وقتی پیام ها رو میخونم با خودم میگم دنیای مجازی و این همه دوست حقیقی! و ممنون از کسی که اون همه گلای قشنگو بهم تقدیم کرد.

 

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:۳٧ ‎ب.ظ - ٢ آبان ۱۳۸٥ - ستایش