کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

جنگل!

بعد از سه بار به هم خوردن زیارت کربلای مامانم بالاخره جور شد و رفتن. الان نجف هستن.
صبح که از خواب پا میشم خونه مثل جنگله. ظرفای شب قبل و لباسای بابا و رختخوابا....
امروز تصمیم گرفتم واسه ناهار غذا درست کنم. از ساعت 10/5 تا 1 ظهر مشغول بودم! چون تجربه ی زیادی نداشتم بعد از تموم شدن آشپزی تقریبا ظرف تمیزی توی آشپزحونه نبود. چون همه رو کثیف کرده بودم!
منی که ظهرا نمیخوابم امروز از زور خستگی بعد از ناهار تقریبا بیهوش شدم.از خواب که پا شدم.یه نگاه به خونه انداختم و دیدم خونه دوباره جنگل شده! اما اینبارجنگل تر از صبح!!خلاصه رفتم سراغ آشپزخونه و ظرفا و اتاق خواب مامان و بابا و جارو کشیدن و بعدم یه کم خرید واسه ناهار فردا.
_نمیدونم امشب دوباره خونه جنگل میشه یا نه؟!
_ظهر بعد از حاضر شدن غذا از خوشحالی در حال پرواز بودم.آخه اولین تجربه م بود.
_یعنی تا کی نمیتونم درس بخونم؟!
_به نظرم باید به مادرا معادل یا حتی بیشتر از پدرا حقوق بدن!
...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٥۱ ‎ب.ظ - ۱ اسفند ۱۳۸٥ - ستایش