کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

پیاله اش پر شد و رفت.....

تو این یه هفته به این نتیجه رسیدم که وقتی مامانم نیست،:
_زباله ی بیشتری تولید میکنیم.
_ظرف بیشتری کثیف میکنیم.
_گوجه ها توی یخچال گند میکنن!
_غذاها اون مزه ی همیشگی رو ندارن.
_کسی نمیاد خونه مون.
_حوصله ی غذاخوردن ندارم.

***
خدایا ببخش اگر برخلاف میلم، بلد نیستم خوب باشم.
خدایا ببخش اگر برخلاف میلم، نمیتوانم رضایتت را به طور کامل جلب کنم.
گاهی اوقات میخواهم تو را گول بزنم. اما خب....نمیشود. تو همان لحظه میفهمی و من رسوا میشوم.
خدایا متشکرم که همه چیز خوب است و فراتر از حد انتظار من!

***
زیباترین نامه ی عاشقانه ای که تا حالا خوندم:
«تو چه می دانی که عشق چیست؟....ما را به جرم عشق مواخذه میکنند گویا نمیدانند که عشق گناه نیست. اما کدام عشق؟ خداوندا! معبودا! وقتی فهمیدم که عشق به تو پایدار است و دیگر عشق ها دروغین است به عشق تو دل بستم. بعد از چندی که با تو معاشقه کردم یکباره به خودم آمدم و دیدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم. فهمیدم که در این که فکر میکردم عاشق تو هستم اشتباه میکرده ام. این تو بودی که عاشق بنده ات بوده ای و هر گاه او صید شیطان شده، تو دام او را پاره کرده ای......
آری، تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار میکردی و یه انتظار یک صدا از جانب معشوقت مینشستی. اما من بدبخت ناز میکردم و شب خلوت را از دست میدادم و می خوابیدم. اما تو دست برنداشتی و اینقدر به این کار ادامه دادی تا سرانجام من گریزپای را به چنگ آوردی و من فکر میکردم با پای خود آمده ام. وه چه خیال باطلی! این کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود.
مرا که به چنگ آوردی به صحنه ی جهادم آوردی، کمند عشق را محکمتر کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولین جرعه آن را که نوشیدم مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه ای دیگر کردم. اما اینبار هرچه التماس کردم که جامی دیگر بده تا از حجاب جسمانی بیاسایم ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی.
اکنون من خمارم و پیاله به دست هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت به سر می برم. ای عاشق من! ای واله ی من! پیاله ام را پر کن و مرا در خماری مگذار.»

این آخرین نامه ی دانشجوی 19 ساله، شهید ناصرالدین باغانی در تاریخ 11 اسفند 65 است که چند روز پس از آن در منطقه ی عملیاتی شلمچه پیاله اش پر شد!.....
...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:۳٧ ‎ب.ظ - ٦ اسفند ۱۳۸٥ - ستایش