کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

رسالت

خیلی وقته میخوام تو دفترم بنویسم اما شروعش واسم سخته. همه ش دنبال یه فرصت خوب میگردم. هر چی میگذره نوشتن واسم سخت تر و متکلف تر میشه. بچه که بودم خیلی راحت مینوشتم. بدون اینکه بخوام زیاد فکر کنم. وقتی اولین دفتر خاطراتم که مربوط به 9 سالگیم میشه رو میخونم از خنده روده بر میشم! چه چیزایی که نمینوشتم! به خاطر ثبت اون لحظه ها و احساساته که با تمام وجود دنیای یه بچه رو درک میکنم.
یه چیز خیلی جالب تو یه کتاب راجع به پیدا کردن هدف و رسالت و معنای زندگی خوندم. نوشته بود برای اینکه متوجه بشید از کاری که در حال حاضر انجام میدید راضی هستید یا نه و برای کشف رسالت واقعی زندگیتون، خودتونو در حال احتضار تصور کنید. آخرین ساعات عمرتونه و شما دارید به زندگیتون و همه ی کارایی که کردید و راهی که تا امروز رفتید فکر میکنید. ببینید اون لحظه چقدر از چیزی که بودید راضی هستید. تصور کنید که چه کارایی باید انجام میدادید که این لحظه ی آخر احساس کنید زندگی باارزشی داشتید و عمرتونو هدر ندادین.
این کار میتونه عشق ورزیدن به یه نفر یا تحصیل در یه رشته ی خاص یا حتی نوشتن یه کتاب باشه.
در ضمن آقای علی هادی من هیچ خبر یا نشونی از شهید باغانی ندارم. من این نامه رو تو یه روزنامه خوندم که اگه درست یادم باشه اسمش «صبح صادق» بود. ...

پيام هاي ديگران()        link        ٤:٤٧ ‎ب.ظ - ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ - ستایش