کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

 

قبل از اعلام نتایج:

من: چی میشه اگه انتخاب اولمو قبول شم. شهید بهشتی!
مامان: خب حالا حرف پیش نزن.
من: خب مگه چیه؟!
مامان: حالا اومدیم و یه چیز خوب قبول نشدی، آبرمون میره!!
من: ماماااان! حالا مگه فیزیوتراپی بده؟ میکروبیولوژی بده؟ تغذیه بده؟
مامان: نه، میترسم باغبونی قبول شی! ( آخه من به عنوان انتخاب آخرم علوم باغبانی رو هم زده م که صد در صد مطمئن باشم امسال دیگه رفتنیم! تازه اونم چون به گل و گیاه علاقه داشتم)
من(مستاصل و در عین حال با خنده): مامااااااااان!!! چرا اینقدر دست کم میگیری؟ 1500 رتبه ی بدی نیست.

خب مامانه دیگه! حق داره. ولی خداییش چه اعتماد به نفسی بهم داد! اون روز کلی خندیدم به این فکرا.

بعد از اعلام نتایج:

من( همراه جیغ): ماماااااان. بیا. شهید بهشتی قبول شده م. انتخاب اولمو! بینایی سنجی.
مامان( با دو اومد طرف کامپیوتر): نههههه. کجاست؟
من: ایناهاش. بینایی سنجی تهران.
مامان: اسمت کو؟ تا نبینم باورم نمیشه!

و وقتی اسممو دید باور کرد. خیلی خوشحال شدیم. من و مامان و همه! مامانم رفت تو فکر رفتن و ثبت نام کردن. و منم تو فکر مهرنوش و فروغ و عاطفه و مهرناز و فردوس و باقی بچه ها. بعد از کلی اس ام اس و تلفن بالاخره از بچه ها خبر گرفتم.
فاطمه مدیریت اصفهان قبول شد. پیش خواهرش. زهره آمار اهواز. عاطفه، علوم اجتماعی اهواز. الهه، کاردانی دندانپزشکی اهواز. فریبا، دبیری شیمی سنندج. عاطفه، زیست شناسی چابهار . تقریبا همه راضی بودن.
...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ - ۱٧ شهریور ۱۳۸٦ - ستایش