کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

به نام خدا

این روزا سر کلاس نشستن و گوش دادن به تدریس استادا برام خیلی جذاب شده. وقتی استاد بیوشیمی از اتفاقات ریز مولکول ها توی بدن صحبت میکنه و استاد پاتولوژی تمام اتفاقاتی که ممکنه برای سلول رخ بده رو شرح میده ؛ وقتی توی نوروفیزیولوژی ارتباط عجیب اندام های بدن رو با مغز میخونیم و یا وقتی آناتومی چشم رو بررسی میکنیم؛ بیشتر از همیشه به خدا بودن خدا ایمان می آرم! بیشتر احساس میکنم سر کلاس خداشناسی نشستم تا کلاسهای علوم پزشکی.
ـ هفته ی پیش دانشکده ی ما تونست مجوز کارشناسی ارشد اپتومتری و آزمایشگاه مرکز بررسی عدسی های اپتیکی چشم رو بگیره.
ـ یه عذر خواهی هم به یکی از دوستام بدهکارم که بهش قول دادم قبل از رفتن به تهران آپ دیت کنم اما به علت مشغله ی زیاد نتونستنم.
ـ علت دیر به دیر نوشتنم هم این نیست که سرم زیادی شلوغ شده؛ علتش فقط تنبلی و گاهی اوقات کسالت روحیه که امیدوارم از این به بعد دیگه پیش نیاد.....
ـ اینجا دوستای خیلی خوبی دارم.خوبتر از اون چیزی که قبل از اومدن انتظارشو داشتم. صغری ؛ مهدیه ؛ خدیجه ؛ شیما ؛ فاطمه ؛ مطهره و بقیه ی همکلاسیام.(الان چند تاشون کنارم هستن؛ یکی میگه اسم منو بزرگ بنویس یکی میگه کنار اسم من ستاره بذار!!!متاسفم! جنبه هم چیز خوبیه ها!!!) ...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ - ۳٠ فروردین ۱۳۸٧ - ستایش