کسی میخوابد و خوابش نمیگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من.....

سلام ای غروب غربیانه ی دل

سلام ای طلوع سحر گاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

 

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه.....

 

 

اومدی تهران

آدرس خوابگاهو گرفتی

برات از فروشگاه کیک خریدم و با چایی آوردم

به امید اینکه تو اون سرما گرمت کنه

خوردی

با هم رفتیم کتابفروشی

یه قران جیبی خریدی که آلمان همراهت باشه

و یه کتاب هم به انتخاب خودم واسه من

سراغ بازارو گرفتی

میخواستی برام یه چیزی بخری

من گفتم پالتو ندارم

قیمتا بالا بود

از حرفم پشیمون شدم

گفتم خودم بعدا از یه جای مناسب تر میخرم

دست رو بهترین چیزا میذاشتی

من حاضر نبودم زیر بار برم

خجالت میکشیدم اینقدر پول خرج یه پالتو واسه من کنی

رفتیم تو یه مغازه

چند تا پالتو بدون قیمت کردن پوشیدم

تایید میکردی

قربون اون خنده های قشنگت برم

یه پالتو انتخاب کردم

دل تو دلم نبود که قیمتش زیاد نباشه

فروشنده گفت:فروشش 128 تومنه اما واسه شما که همه ش میخندی 100 تومن

گفتی تخفیفم بده

قربون اون خنده هات

فروشنده گفت شما با این چهره ی خندونتون مگه میشه بهتون تخفیف نداد؟

آخر 95 تومن خریدی

تمام بدنم گر گرفته بود

میخواستم بگم نمیخوام اما دیگه دیر شده بود

با همون لبخند قشنگت تاییدش کرده بودی

تا خوابگاه باهام حرف زدی

فدات شم که کم حرف بودی اما با من حرف زدی

تو دم در موندی من رفتم تو خوابگاه

با ذوق و افتخار پالتومو به بچه ها نشون دادم

بچه ها گفتن خدا شانس بده. چه دایی لارجی!

50 تومنی که داشتمو از کمدم برداشتم بهت بدم

قبول نکردی

گفتم به خدا روم نمیشه این پالتو رو بپوشم

عذاب وجدان دارم آخه خیلی شد

گفتی میخواستم بهت پولم بدم خب حالا دیگه نمیدم

و خندیدی

گفتی بریم خونه عمو فرهاد

تاکسی دربست کردیم

همون موقع بهنوش بختیاری با عذر خواهی خواست که اونم سوار شه

من و راننده شناختیمش اما عکس العملی نشون ندادیم

تو متوجه نشدی

تو رفتی شیرینی بخری و بهنوش رفت سوپری

زودتر برگشتی

راننده بهت گفت این خانم بهنوش بختیاری بود

قربون دل دریایی و پاکت بشم

کلی ذوق کردی و خوشحال شدی

وقتی اومد باهاش حرف زدی

گفتی از آبادان اومدی

یه روز خونه ی عمو فرهاد موندیم و بعد تو رفتی فرودگاه و منم خوابگاه.

 

بعد از اون روز یه بار عاشورا دیدمت

یه بار عید

آخرین بار سیزده به در بود

امروز دقیقا١٣٢روزه که ندیدمت

به نظرت زیاد نیست؟

امیدوار بودم از زیارت امام رضا و از شمال که برمیگردین ببینمت و کتابی که از نمایشگاه واست خریده بودمو بهت بدم.

خیلی خوشحال بودم که بالاخره یه هدیه واست خریدم و میتونم خوشحالت کنم.

اما تصادف 31 تیر همه چیزو ازمون گرفت

تو و زندایی زیبا رو........

خانواده ی 4 نفره تون حالا دو نفره شده.پدر و مادر با هم حذف شدن و فقط مونده یه دختر و پسر نوجوون.

چقدر با بچه ها بازی میکردی.چقدر میخواستی همه رو خوشحال کنی.واسه همه هدیه میخریدی.

تو و زندایی زیبا پدر و مادراتونو میپرستیدین.همه میگن گل سرسبد و دردونه ی بچه هاشون رفتن.

قبل از دانشگاه رفتنم اومدیم خونتون.جلوی بقیه ازم تعریف کردی.منظورتو فهمیدم.میخواستی علاقه تو رو ابراز کنی اما از نگاه و خنده ت محبت و دوست داشتنتو میفهمیدم. خوشحالم که دوسم داشتی.خوشحالم که ناراحتت نکرده م. امیدوارم تو هم از رفتارم می فهمیدی که چقدر به وجودت افتخار میکنم. چقدر دوست دارم.نه فقط به عنوان یه دایی.به عنوان یه انسان واقعی. به عنوان الگو اسطوره و قهرمان زندگیم!

کسی باورش نمیشه.براتون گریه میکنن.از نبودنتون بی تابی میکنن. دلتنگتونیم. دلتنگ نبودنتون. تا آخر عمر ندیدنتون....ولی بازم کسی باورش نمیشه.

توی جمع با یاداوری خاطراتتون همدیگه رو تسکین میدیم اما تو تنهایی و خلوت قصه چیز دیگه ایه!....

خیلی دلم براتون تنگ شده.خیلی....

با دلتنگی چی کار کنم؟

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ - ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ - ستایش